راهنمای نگارش متون و داستان پارسی

از ویکی‎نسک، کتاب‌خانه آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

به نام پروردگار زیبائیها


پدید آورنده!

کاری که یک نویسنده خوب انجام میدهد گاهی تعجب همگان را بر می انگیزد . ما در ادب پارسی جای زیادی برای چنین مانورهایی داریم. آنچه نویسنده می نگارد با آنچه خواننده می خواند تفاوت بسیار دارند! تفاوت اصلی در نحوه هدایت داستان است. در حقیقت این نویسنده است که در هنگام نگارش احساسات و رفتارهای شخصیتها را بر مبنای احساسات آنی خود می نگارد.(برای اطلاعات بیشتر به متنهای بعدی مراجعه شود)

گاهی ممکن است فکر کنید یک نویسنده می داند دقیقا چه اتفاقی در پایان داستان رخ خواهد داد. باید به شما بگویم تا زمانی که آخرین کلمه آخرین سطر آخرین پاراگراف آخرین صفحه در یک داستان نگاشته نشده است هیچ چیز معلوم نیست.

یک خواننده را میتوان همچون مسافری فرض کرد که در مسیری از پیش تعیین شده گام بر می دارد. اینکه پرواز خواهد کرد یا شنا و اینکه با نشاط و از روی رضایت این راه را طی خواهد نمود یا در میانه راه خسته شده و از داستان دل خواهد کند همه و همه وابسته به نویسنده داستان است.

گرچه گاهی بعضی از ما فکر میکنیم نویسنده همچون راننده اتوبوس یک لوکوموتیوران یا یک خلبان است و البته بعضی با کمی وسعت دید بیشتر نقش یک تورلیدر را برای نویسنده قائل می شویم ولی حقیقت این است که نویسنده در حقیقت خالق یک داستان است او خود منطقه داستانی را می سازد برایش راه خلق می کند سپس وسیله ای را برای سفر کردن مسافران داستانش بوجود می آورد.

نام زیبایی که برازنده کاری است که نویسندگان انجام می دهند . آنها را پدید آورنده یا خالق اثر می نامند.

فرزان انگار

+ نوشته شده در 6 May 2008ساعت


داستان 1 !

داستان نگاهي است عميق از ديدگاهي متفاوت. داستان نويسي به قولي جان بخشيدن به كلمات بي جان است. آنچه تفاوت بين داستان و نوشته را مشخص مي سازد در حقيقت روش چينش كلمات و جان بخشيدن به آنهاست به جمله هاي زير دقت كنيد.

زماني كه سلولهاي سبز رنگ حاوي سبزينه در برگ مشغول تنفس بودند.

زماني كه واحد حيات سبز رنگ گياه مشغول نفس كشيدن بود.

زماني كه برگ نفس مي كشيد.

تفاوت حاكم بين اين سه جمله تفاوت ميان متن ، نوشته و داستان است!

آنچه داستان را زيبا و جذاب مي سازد نه سير داستاني يا نام و آوازه نويسنده بلكه جادوي كلمات است!

گرچه مهم است كه نويسنده كيست اما به نظر(شخصي)من آنچه بسيار مهم تر است داستان است.

داستان سيري است كه در فاصله اي ميان تخيل و واقعيت رخ مي دهد.

داستان هاي خوب به قول معروف استخوان بندي خوبي دارند! يعني هر آن در اوج رويا يا تخيل ميتوان دليلي منطقي را براي اعمال شخصيتهاي داستان و يا تغييرات رويايي محيط داستان قائل شد. بدين ترتيب ميتوان به تعريفي ديگر از داستان رسيد كه مي شود آن را به بند كشيدن دانه هاي تسبيح عنوان كرد!

من از اين تعريف خيلي خوشم مي آيد. زيرا همانقدر كه به توالي اتفاقات و رخداد ها توجه دارد به آزادي نويسنده در انتخاب گره هاي بعدي داستان كمك مي كند.

همانطور كه به بند كشيدن دانه هاي تسبيح يا گردنبند مرواريد نياز به صبر و دقت دارد داستان نيز چنين است! زماني كه اتفاقات و رخداد هاي داستان شما به صورتي يكنواخت پي ريزي شدند هيچ خواننده اي انتظار يك اتفاق خارق العاده غير طبيعي را پس از پي گيري داستاني منظم ندارد مثل اين مي ماند كه پس از به بند كشيدن ده مرواريد هم اندازه ناگهان يك خرمهره سياه را در كنار مرواريدها به بند بكشيد.

به صورت سنتي ميتوان گفت. داستان مي بايست نقطه آغاز نقطه اوج و نقطه پايان داشته باشد. اما امروزه داستان نويسي هنري پست مدرن است! گاهي در هم شكستگي ها و بالا و پايين هايي خارج از باور داستان را مهيج تر مي سازد و اين كاملا به پيشرفت ارتباطات و رسانه ها و تكنولوژي هاي انيميشن وابسته است.

بگذاريد بيشتر توضيح بدهم:

اگر صد سال پيش يك نفر از قريه اي در اطراف شهر ري به تهران مي آمد و تعداد زيادي از افراد به او مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با طياره به شيراز برود. شخص براي باور اين موضوع به صورت ناخود آگاه به خلق تصويري از هواپيما در ذهن خود مي پرداخت و شايد در پايان به اين نتيجه مي رسيد كه طياره نوعي پرنده غول پيكر است و خوب چه واقعي و چه مصنوعي در خيال او بدنه اين پرنده غول پيكر ميبايستي پوشيده از پر باشد. و خوب چند ماه تا چند سال طول مي كشيد تا او با اين حقيقت كنار بيايد و آشنا شود و خوب در مجموع براي يك جماعت بزرگ پنجاه تا صد سال طول ميكشيد تا اين حقيقت را در باورشان قبول كنند.

حالا اگر به همان فرد در بدو ورود مي گفتند فردا قرار است فلان شخص با يك سفينه فضاپيما به ماه برود. هرچند تعداد افرادي كه اين خبر را تاييد مي كردند زياد بود و هرچند خود آن شخص را به ديدن اين صحنه مي بردند. او اين امر را باور نمي كرد و اگر هم پس از مدتي به فكر كردن در اين باره مي نشست تخيلي ديگر براي آن مي ساخت كه بر پايه حقيقتها يا داستانهايي بود كه شنيده يا خوانده بود.

اما همين فرد در زمان حاضر اين خبر را يك خبر روزمره تلقي مي نمايد! پس نيازي به خيال بافي در مورد آن ندارد! اين اهميت ماهيت داستان پردازي و مهي العقول بودن داستانها را تغيير مي دهد در حقيقت داستان پردازي نه بر اساس شيوه اي كاملا مدون بلكه بر اساس موجي پيش مي رود كه اجتماعات و انسانها آن را مي سازند .

بر اين اساس و با اين ديدگاه تك تك انسانها در اين سير موثرند زيرا (همان طور كه قبلا ذكر شد) باور تك تك انسانها در خلق يك داستان موثر است (ديد خواننده) پس هر نوع داستان در عصر خود مي تواند بسيار جذاب باشد.

عبور از زمان!

بسياري از آثار داستاني بزرگ پيش از قرن بيستم ميلادي نوشته شده اند! زماني كه محيط و باورهايي ماوراي محيط و باورهاي امروزي وجود داشت.

براي من تجربه جالبي است بيشتر كساني كه من مي شناسمشان و از خواندن يا شنيدن داستان لذت مي برند كساني هستند كه از خواندن يا شنيدن تاريخ و خاطرات هم لذت مي برند.

بعضي مي گويند كساني كه از قوه تخيل خوبي برخوردار نيستند نمي توانند درك خوبي از داستان داشته
باشند به تجربه ميتوانم بگويم اين طور نيست!

نمونه اش دوست عزيزم محمود است كه حتي حاضر نيست يك صفحه هم داستان بخواند اما تخيل نسبتا خوبي دارد و گاهي از اوقات خيال پردازيهاي جالبي مي كند اما اطلاعات تاريخي اش چنگي به دل نمي زند و در حد خوانده هاي مدرسه اي باقي مانده است.

او خيلي كم و تقريبا به ندرت خاطره پردازي مي كند و عموما خاطراتش خيلي قديمي نيستند و گاهي از دايره يك يا دو روز قبل تجاوز نمي كنند!

مطلب اصلي دانستن اين موضوع است كه اين اطلاعات محيطي ماست كه موجب پردازش خيال در ما مي شود نه تنها قوه تخيل.

پس اگر اين انتظار از خوانندگان مي رود كه دايره اطلاعات خود را گسترده تر كنند اولين گام براي نگارش داستان افزايش حيطه دانسته هاست!.

فرزان انگار

+ نوشته شده در 8 May 2008ساعت 12:24 بعد از ظهر


داستان ۲

داستان برگرفته از چیست ؟

می توان گفت داستان بر گرفته از ذهن انسانهاست. این تعریف به معنی رویایی بودن تمامی داستان ها نیست. این بدین معنی است که داستان هرچند خاطره نگاری از فیلتر مغز افراد عبور می کند. هرچند رویدادنگاری از دیدگان و گوشهای افراد وارد شده و پس از تحلیل در مغز و اعمال نظامی مدون بر روال کمات بر زبان جاری می شود .

داستان همواره نمایشگر رخدادی خارجی است که در ذهن نویسنده شکل می گیرد . حتی بزرگترین رمانهای علمی تخیلی نیز از جرقه ای کوچک آغاز می شوند.

شاید جاروی کهنه ای که گوشه یک گاراژ قدیمی افتاده است. جرقه خلق اثر بی نظیری در مورد جادوگران باشد. شاید دیدن کودک یتیمی که گوشه پیاده رو نشسته است جرقه خلق اثری بی نظیر در مورد بی نوایان یا کودکان بی سرپرست باشد.

اینکه چه رخ می دهد به درک بالاتری از نویسندگی احتیاج دارد. یک نویسنده باذوق ابتدا داستان را در ذهنش می سازد. ممکن است مدتها به یک سوژه بیاندیشد ممکن است هزاران داستان در خیال خود ببافد ولی همه آنها را روی کاغذ نمی آورد و بالاخره مطلب به سراغ او می رود! و نگارش شروع می شود عموما شروع یک داستان کاری بسیار ساده تر از پایان دادن به آن است گاهی نویسنده ها در روال داستان به نقاط و گره های کوری بر می خورند و بعضا داستانهایی که قفل می شوند و ماهها شاید هم سالها در گوشه گنجه اتاق خاک می خورند.

تاثیر شرایط محیطی بر تفکر نویسنده.

یادم می آید جایی جمله ای شنیدم که برایم جالب بود. یک نفر به من گفت: من مثل شما نیستم که با یک فنجان نسکافه پشت میز کارم بنشینم و شروع به نوشتن کنم! عموما محیطی که در آن زندگی می کنیم تاثیرات شگرفی بر همه ما دارد. اما بازتابهای ما نسبت به محیط گوناگون است گاهی دیدن یک گنجشک برای یک شخص آنقدر انرژی زاست که او را مدتی به فکر فرو می برد و گاهی شخص دیگری حتی بادیدن یک ققنوس هم وارد تخیل نمیشود. میزان و نوع نفوذ پذیری در فکر افراد مختلف متفاوت است. یک نفر برگ خشک شده برایش خاطره انگیز است یک نفر ماشین پورشه یک نفر با صدای چکاوک به خیال پردازی می پردازد یک نفر با موسیقی باخ.

اما همیشه نقاط مشترکی وجود دارد. خاطرات دوران کودکی از آن دسته است. این طور باید بگویم رنگی میان قهوه ای و کرم همواره رنگی خاطره انگیز است! مثل اینکه همه خاطرات به این رنگ در می آیند.!

موسیقی های آرام بخش و طبیعت لایتناهی! هنر نیز جزو همین گروه است تابلوهای نقاشی موسیقی های ماندگار نوشته های عاشقانه و فیلمهای کلاسیک. اینها نفوذپذیری شدیدی در مغز انسان ایجاد می نمایند. و منبع الهامات هستند.

گاهی لغزش یک اشک روی گونه ای چروکیده و گاهی لبخندی بر روی چهره کودکی معصوم و گاهی هم یک قلوه سنگ صاف بی احساس و بی عاطفه! هر بار یک چیز و از یک نگاه و هر کدام برای شخصی خاص دارای معنی و مفهومی است.

با این تفاسیر درک قدرت برداشت خواننده از مطلب و به وجود آوردن احساس معادل (همان احساسی که شما در هنگام نگارش دارید)(مثل انتقال عطر طعم و تردی و شکنندگی سیب زمانی که به آن گاز می زنید و تراوش آب آن گوشه لبتان را خیس می کند) هنر بزرگی است.

پس به تعریف جدیدی از نگارش می رسیم :نویسنده کسی است که نوشیدنی احساسش را در گیلاس ذهن خواننده می ریزد.


محرکهای نگارش:


آنچه ما را به حرف زدن و ابراز نظر وا می دارد دقیقا همان چیزی است که ما را به نوشتن وا می دارد. آنچه ما از آن غافل ماندیم روش انتقال اطلاعات مابین نسلهاست. خیلی ها می پندارند آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر خواندن و مطالعه بیشتر است.! کاملا اشتباه است آنچه موجب پیشرفت علم و دانش است بیشتر نوشتن است! و این نوشتن است که به مطالعه بیشتر نیاز دارد. خواندن به گسترش فرهنگ و پذیرش تکنولوژی مابین جوامع کمک شایانی می کند. همچنین خواند ن به نزدیک تر شدن آداب و رسوم ملل مابین جوامع کمک می کند.

نویسنده علاوه بر اینکه یک انتقال دهنده است یک تحلیل گر نیز هست! بر می گردیم به مبحث محرکهای نگارش. فکگر کنید روز خود را در بی حوصلگی می گذرانید و اصلا تمایل به انجام کاری ندارید حتی نمی خواهید با کسی حرف بزنید! سوار تاکسی می شوید. راننده راجع به بالا رفتن قیمتها صحبت می کند و یکی از مسافرین این بحث را به عملکرد ضعیف دولت نسبت می دهد. اما شما قبلا در زمینه بورس تحقیقاتی داشتید و تاثیرات افزایش قیمت جهانی بر اقتصاد کشورهای درحال توسعه را می شناسید.

حال هرچند شما نخواهید صحبت کنید هر زمان که سخنی میان راننده و مسافر دیگر رد و بدل شود و شما در حال شنیدن آن باشید در شما انرژی برای پاسخ دادن ایجاد می شود این انرژی به صورت تناوبی و مانند موج بر پیکره ذهن شما می کوبد و در صورتی که زمان مورد نیاز برای ایجاد انرژی مناسب در اختیار ذهن شما قرار گیرد شما نا خود آگاه شروع به صحبت می کنید. تنها عامل بازدارنده در این راه به نظر من چه در مورد نگارش چه در مورد ابراز وجود و چه در مورد ابراز عقیده خجالت است!

بعضی ها براین باورند که نویسندگی استعدادی است که به هر کسی اعطا نشده است. اما این عقیده کاملا اشتباه است. هر کسی می تواند بنویسد . هرکسی حتی اگر بی سواد باشد! حتی اگر دایره اطلاعاتش محدود باشد حتی اگر میزان انرژی مورد نیاز برای برانگیختگی احساسش بسیار زیاد باشد!

هر کس می تواند بنویسد فقط تفاوت در آن چیزی است که نوشته می شود! پس همه می توانند بنویسند اما هر نوشته ای با نوشته دیگر متفاوت است ! هر کسی سبکی و قلمی دارد حتی دو نوشته یک شخص هم با هم برابر نیستند! نوشته ها تا حد زیادی به مانند اثر انگشت هستند! در خودشان مشخصات نویسنده خود را حمل می کنند!

نویسنده هایی که تجربه بیشتری دارند می توانند خودشان مشخصات نوشته شان را تعیین کنند . آنها در حقیقت توانایی خلق شخصیت را دارند! یک شخصیت داستانی نیاز به شناسنامه دارد! باید در داستان نفس بکشد ! نشان خود را داشته با شد و خلاصه باید در داستان زندگی کند!

همانطور که قبلا اشاره کردیم محرکها برای افراد مختلف متفاوتند! اما یک اصل بزرگ وجود دارد ! نویسنده های خوب سعی می کنند داستان به سراغشان بیاید. بعد آن را پرورش می دهند!

شاید سوال کنید مگر یک نویسنده چند بار یک داستان را می نویسد؟ فقط می توانم بگویم اکثرا یک بار پایان داستان را می نویسد ولی هزاران بار در طول نگارش داستان آن را پرورش می دهد و دوباره می نویسد و دوباره و دوباره و دوباره!

آنچه هر کدام از ما را وادار به انجام کاری می کند هرچند سخت به مانند دوباره و دوباره و دوباره نوشتن! تنها و تنها انرژی است ! آنچه موجب ایجاد انرژی می شود . عشق یا نفرت است هم دوست داشتن و هم نفرت داشتن ایجاد انرژی و ایجاد حرکت می کنند!

نویسنده ها باید در کنترل این دو احساس و چگونگی آزاد گذاشتنشان به تعادل برسند . زیرا این نیروی محرک موتور قلم آنهاست! زمانی که یک اتفاق رخ می دهد جرقه ای در ذهن نویسنده روشن می کند . اما این انرژی در صورت عدم رسیدگی رو به زوال می رود! اتفاقات و رخداد های بعدی با طول موجهایی متفاوت خودشان را به گیرنده های ذهن نویسنده می کوبند و آنگاه است که رخدادی دیگر شما را به سوی خود می کشاند! رخدادی در ماورا!

ساختن تصویر داستان دقیقا شبیه همان اتفاقی است که در آئینه رخ می دهد. رد جایی از واقعیت محرکی عمل می کند و در نقطه ای مجازی پشت آئینه ذهن شما تصاویر شروع به نقش بستن می کند.

محرکها به انواع روانی و جسمانی تقسیم میشوند برخی بر این باورند نویسندگان خاصی محرکهای انرژی خالص را نیز دریافت می کنند که روانی یا احساسی نیست و به صورتی الهامات غیبی است!

به هر حال در باره محرکهای روانی میتوان به محرکهای احساسی زیبایی شناسی و محرکهای احساسی با پاسخهای شدید اشاره کرد! محرکهای زیبایی شناختی که عمدتا تاثیر شگرفی بر انسانها دارند در تمامی انسانها وجود دارند. تفاوت گل و علف! محرکهایی با پاسخهای شدید هم همینطور مثل اخبار ناگوار و یا اتفاقات دلخراش و همچنین رخدادهایی که آدم را به شوق می آورد مثل قهرمانی تیم ملی فوتبال!

محرکها بر هم تاثیر دارند و در نهایت مجموع چند محرک مختلف است که موجب ایجاد فرکانس یا برایند خاصی از انرژی می شود! !

محرکهای فیزیکی معمولا به تنهایی موجب ایجاد انرژی روانی نمی شوند بلکه بازتاب محیطی این رخدادهاست که ایجاد انرژی می کند. مثل سیلی که پدر یا مادر از سر دلسوزی و فقط یک بار در زندگی به صورت فرزندی خلافکار می زنند که شدیدا به محبت نیاز دارد!

یا شخصی که هر دوپایش فلج بوده و ناگهان قادر به راه رفتن می شود. یا ماشین مورد علاقه ای که تثادف می کند و یا...

محرکها برای افراد مختلف گونا گونند! ممکن است برای شخصی با اهمیت و برای دیگری بی اهمیت باشند ممکن است در شخصی ایجاد انرژی و در دیگری ایجاد تخلیه کند!

بنا براین این نویسنده است که با کنترل و هدایت انرژی هایش بر پایه دانسته هایی که دارد داستان را پیش می برد!


+ نوشته شده در 15 May 2008ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط فرزان انگار



فرزان انگار بهار 87 وبلاگ فرزان انگار


از كجا شروع كنيم؟

عمدتا نويسنده ها ناخواسته شروع به نگارش مي كنند و اكثرابدون مقدمه اين كار را مي كنند. برخي نويسنده ها ي حرفه اي از كم بودن سوژه مي نالند و اين در حالي است كه يك نويسنده خوب تنها با يك ميز و صندلي و يك ليوان نوشيدني گرم به هيجان مي آيد. گرچه يك اصل بزرگ هميشه وجود داشته است و آن هم خجالتي بودن خالقين آثار است . اكثر اين افراد از زمان كودكي دست به قلم بودند و از همان دوران به مخفي كردن نوشته ها ، نقاشي ها و خاطرات خود مبادرت مي نمودند. البته اين خجالتي بودن ها بيشتر تحت تاثير محيط است و نه ذات خود افراد.افراد عموما دوست دارند دوست داشته شوند و خالق هرآنچه باشند كه مورد توجه است. اين خصوصيت در دوران كودكي پررنگ تر است و در دورانهاي بعدي زندگي كم كم سركوب مي شود. سركوب شدن اين عامل يعني محبوبيت طلبي تاحدي موجب بروز تغييرات شخصيتي در افراد مي گردد. در همين زمانهاست كه خانواده ها نقش بسيار پررنگي در كاهش ترسهاي اجتماعي بازي مي كنند.حمايت آنها مي تواند نقطه عطفي در پديدآوردن آثار ناب و غيرقابل تكراري باشد كه مي توان در دوران جواني پديد آورد. گرچه تجربه يك عامل انكار ناپذير نگارش است اما همواره ثابت شده است نويسنده موفق نويسنده ايست خيالباف و نوشته موفق نوشته ايست خوجوش. يادم است سركار خانم اقبالي (معظمه اقبالي) در مورد نوشتن شعر به من مي گفتند. شعر يك جوشش است يك رود روان كه هرچه بجوشد بيشتر و بيشتر فوران مي كند. به نظر من ميتوان اين را در مورد نوشته هم به كار بد. كلا داستان هم يك حركت خلاقانه و از ديدگاه بحث امروز حركتي جسورانه است.


آنچه به نوشته هاي ما حيات مي بخشد جلوه بي پروا نغز و دست نخورده آن است.


براي شروع مي توانم بگويم. 1- قلم ما نبايد بلرزد: هرچه بايد را بنويسيم. 2- قلم ما نبايد بلغزد: بيهوده جهت متن را عوض نكنيم. 3- براي موفقيت بايد ريسك انتقاد را پذيرفت حال آنكه از نظر من كاري كه فقط مخاطب مثبت داشته باشد يعني فاقد قوه نقد پذيري بودن. پس بايد همواره تعادلي ميان منتقدان و طرفداران برقرار باشد. 4- تا قدم در راهي نگذاريم نبايد انتظار داشته باشيم به مقصد برسيم و تا تخمي نكاشته باشيم نبايد انتظار دروي محصولي را داشته باشيم. 5- از نزديكتر به دورتر: يعني براي ارائه آثار خود از خانواده و دوستان شروع كنيم بعد آشنايان و كم كم ... همينطور سطوح اجتماعي را بالا تر برويم. 6- هرگز نا اميد نشويم. 7- نسبت تلاش به نبوغ 99 به 1 است پس اگر 99 درصد نبوغ داريم بايد 99 برابر يعني حدود 9900 درصد تلاش كنيم! 8- شكست موهبت است از آن درس بگيريم.


فرزان انگار زمستان 87 وبلاگ فرزان انگار


داستان 3

و سرانجام زمان آن فرا خواهد رسید که ما نیز سهمی در سرنوشت داشته باشیم. این همان زمانی است که بعد ها درباره اش مورد سوال قرار خواهیم گرفت.در اینجا مجبورم خلاصه ای از یکی از نوشته های معروف را برایتان بنویسم این اولین درس نویسندگی برای من بود! هرگز نتوانستم نام نویسنده و حتی کتاب را بیاد بیاورم حتی سیر داستانی هم در ذهنم جابجا شده! به نظرم داستانی که من به خاطر می آورم با داستانی که خواندم زمین تا آسمان تفاوت دارد. " یک روز گرم تابستان مثل همه روزهای دیگر روی چمنها دراز کشیده بودم و نسیمی که از سمت دریا... با صدای عجیبی از رویا هایم بیرون کشیده شدم صدای انفجار و جیغ و داد از طرف شهر بلند شده بود. پس واقعیت داشت! جنگ به روستای ما هم رسیده بود و حالا این بندر دورافتاده هم... با عجله به سمت مدرسه دویدم طبق معمول با پای لخت و بدون کفش و سراسیمه وارد کلاس شدم همه شاگردان کلاس خشکشان زده بود و روبرو را نگاه می کردند. آقای معلم به عکس همیشه که مرا به خاطر دیر رسیدن سرزنش می کرد این بار آرام بود لبخندی به من زد و گفت سر جایت بنشین. به سمت جایم رفتم و همین موقع بود که متوجه شدم یک افسر .... همینطور به کتاب درسی خیره شدم که یکسال برای خواندنش فرصت داشتم ولی حتی یک بارهم نگاهش نکرده بودم معلم پای تخته برگشت و گفت امروز آخرین روزی است که این کتاب را می خوانید چون از فردا معلم دیگری خواهد آمد و او زبان جدیدی را به شما می آموزد. او از ما خواست هرچه توان داریم از کتاب را به خاطر بسپاریم زیرا امروز آخرین روزی بود که این کتابها را می دیدیم . سربازان دشمن امروز بعدازظهر همه آنها را به آتش می کشیدند. من همیشه حالم از درس خواندن به هم می خورد اما ایندفعه اشک در چشمانم حلقه زده بود. شاید آنهایی که خرخوان بودند از دست سربازهای دشمن ناراحت بودند آنهایی که می خواستند زبان و فرهنگ ما را بدزدند اما امروز من از خودم خجالت می کشیدم. از بابت اینکه اینهمنه فرصت را از دست دادم ناراحت بودم. و از آنروز به بعد دوره جدیدی از زندگی برایم آغاز شد که در آن از ولگردی کنار تپه ماهورها و شنا در دریا خبری نبود. من باتمام توانم شروع به مبارزه کردم تازمانی که دوباره بتوانم کتابهای درسی رابه زبان خودمان در مدرسه ببینم." اصلا یادم نمی آید این متنهای بالا را کی خواندم یادم است یک کتابخانه بود متعلق به یک مسجد و من از برخوردمعلمهایعجیب و غریبم در کلاس اول راهنمایی ناراحت بودم. آن وقتها بود که عضو چند کتابخانه شدم و مرتب کتاب می خواندم آنقدر زیاد که فرصت به خاطر سپردنشان را نداشتم و چند سال بیشتر طول نکشید که ذهنم پر شد از داستان ولی هرگر نتوانستم هیچ کدامشان را به خاطر بیاورم . اول ناراحت شدم ولی بعدا متوجه شدم تمامی این داستانها در ذهن من تبدیل به داستانهای جدیدی می شوند و هرثانیه پر رنگ تر می شوند. برای نوشتن فقط کافی بود قلمم را روی کاغذ فشار دهم و بالاخره یک داستان کامل نوشتم! این داستان پر بود از ایرادهای مختلف از ریز و درشت ادبی و هنری اما داستان بود! و بیش از ده بار این داستان را ویرایش کردم اما هنوز هم چنگی به دل نمی زند . تا به حال بیش از ده داستان تمام کردم و شاید سی داستان و همین تعداد طرح نیمه کاره داشته باشم اما هنوز هم به ویرایش اولین داستانی که نوشتم ادامه می دهم و هرگز از ویرایش آن خسته نمی شوم. شاید یک روز اولین داستانم تمام شود اما تا آن روز من همچنان می نویسم. پس هرکجا که هستید و این متن را می خوانید و اگر واقعا دوست دارید بنویسید. قلمتان را بردارید و شروع به نوشتن کنید ! نترسید تا انتهای داستان پیش بروید بعد برگردید و ویرایش کنید . دوباره . و دوباره و دوباره و دوباره.

فرزان انگار انتهای سال 1387 خورشیدی.

ادامه دارد...