شرح حالات حاج محمد راستین

از ویکی‎نسک، کتاب‌خانه آزاد.

پرش به: ناوبری, جستجو

بیدآباد، بیژن: شرح حالات و خاطراتی از عالم ربّانی و عارف الهی شیخ جلیل سلسله نعمت‌اللّهی سلطان‌علی‌شاهی گنابادی جناب آقای حاج محمّدخان راستین اراکی درویش رونقعلی طاب ثراه فزرند زکی آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی.

ویرایش ۴، تهران: ۱۳۸۳. کتابخانه صالح در حسینیه امیرسلیمانی.


فهرست مندرجات

[ویرایش] فهرست مطالب

گفتار پیشگفتار

عالم احکام الهی و عارف اسرار نامتناهی ‌مبقلم جناب آقای حاج یوسف مردانی ‌م

تجلّی نور عقل شرعی در انسان کامل بقلم حجّت الاسلام سید احمد واحدی ‌ف

فصل اوّل شجره 1

اجداد آن جناب 2

حاج رضا خان 3

امان‌الله خان 4

آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی 5

خانم صاحب سلطان صمصام الحاجیه 9

تولّد 10

فصل دوّم سلوک 11

تشرّف به سلک فقر و عرفان 12

فصل سوّم اجازات 39

اجازات و فرامین 40

دیگ جوش 43

فصل چهارم رویه 47

اخلاق و رفتار 48

رویه 58

فصل پنجم آراء 69

ادیان و مذاهب و فِرَق 70

بیانات 78

کلمات قصار 79

تفسیر خلقت آدم 82

شرحی بر زکات 85

بیاناتی از حالات دیگران 85

فصل ششم تربیت 87

تعلیم و تربیت 88

تربیت و مراقبت 99

فصل هفتم اسفار 109

اسفار خارجی 110

سفر به هندوستان و عراق و کویت 110

سفر به کشورهای عربی و اروپایی 117

سفر به هندوستان و کشورهای عربی 121

سفر به فرانسه و آلمان 124

سفر به هندوستان 126

اسفار داخلی 129

بازگشت از بیدخت 129

سفر به اصفهان و فارس 129

استقبال 134

سفر به کرمان و فارس 135

سفری به بیدخت 151

سفر به خوزستان و همدان 151

سفر به کرمانشاه 153

سفری به سنندج و کرمانشاه 153

برخی سفرهای دیگر 154

سفر به جنوب و غرب 161

سفرهایی دیگر 161

سفری به بیدخت 162

سفری به کاشان و شیراز و اصفهان 163

واقعه نیریز 163

برخی سفرهای دیگر 166

فصل هشتم تعاون 175

امور عامّ المنفعه 176

حسینیه راستین 176

پرورشگاه اراک 179

شیرخوارگاه اراک 179

موقوفات 180

آبادانی امان‌آباد 180

دبستان امان‌آباد 180

غسّالخانه و گورستان امان‌آباد 180

مسجد امان‌آباد 180

بیمارستان راستین 181

گوشه‌ای از زندگی اجتماعی بقلم دکتر حسین ابوالحسن تنهائی 181

کشاورزی و اصلاحات ارضی 187

پیغمبر مالکین بقلم دکتر غلامرضا هرسینی 191

فصل نهم عروج 205

غروب 206

فصل دهم ضمائم 215

محل سکونت 216

غزل مولانا جلال‌الدّین بلخی 217

کتابشناسی 218

بـــربّی‌ و بــه استعین و علیه اتـوکـل

[ویرایش] پیشگفتار

در رساله شریفه صالحیه می‌فرمایند: «فیلی را به شهر کوران آوردند و هرکس جایی را از او دست کشید و خبر از محلّ خود داد که فیل کذاست. بینا بر همه بخندد و گوید همه درست گفتید امّا در خور فهم خود امّا فیل را ندانستید. حق شناسی به آثار چنین است...»[1].

این کتاب با ارائه مجموعه‌ای از خاطرات افراد مختلف به نحوی تنظیم وتدوین شده که شرح احوال جناب آقای حاج محمّد خان راستین ملقب به درویش رونقعلی شیخ جلیل سلسله نعمت‌اللهی سلطانعلیشاهی گنابادی را از زبان ذکرکنندگان آنها بیان نماید. این تلاش در مجموعه کتب تحقیقی تاریخی قابل طبقه‌بندی است و نتیجتاً از معایب آن کم و بیش برخوردار است. به طور کلی قضایای تاریخی و شرح آنها پیچیدگیهای خاصّی دارد و اختلافات در آنها زیاد است بلکه کم است قضیه تاریخی که در آن اختلاف نشده باشد. در کتاب تجلّی حقیقت در اسرار فاجعه کربلا می‌نویسند[2]: «وقوع این اختلافات چند سبب دارد: یکی اشتباهاتی است که برای مورّخین یا برای کسانی که مورّخین از آنها نقل کرده و شنیده‌اند رخ می‌دهد. دیگر اغراضی است که در بعضی از موّرخین پیدا می‌شود که از جهت دوستی یا دشمنی بعضی امور را به اشخاص نسبت می‌دهند، در صورتیکه مورّخ باید حفظ بی‌طرفی نموده حقایق را بنویسد. دیگر اشتباه در حدسیاتی است که از دیگران شنیده و آنها را بر قطع و یقین حمل نموده و در صورتی که ممکن است آن حدس خطا باشد، یا از باب اشتباه مجاز به حقایق و غیر ذلک از اسباب. از این رو به اخبار و تواریخ قطع حاصل نمی‌شود ولی نسبت به مورّخین مرتبه ظنّ فرق می‌کند، یعنی اگر مورّخ مقید باشد که تحقیق وتتبع نموده مهما امکن تاریخ صحیح را به دست بیآورد از اقوال این شخص ظنّ اطمینانی پیدا می‌شود. از این رو بعضی لغویین عرب کلمه تاریخ را معرّب تاریک گرفته‌اند هر چند این عقیده مورد اشکال است. در علم حدیث و نقل اخبار نیز اختلاف حالات مصنّفین و مؤلّفین موجب اختلاف مرتبه اطمینان می‌شود، از این رو علم رجال و دانستن احوال راویان اخبار و اصحاب ائمه اطهار از علوم مهمّه دینی محسوب است و علماء آن را برای اجتهاد و تمیز اخبار صحیح از سقیم لازم می‌دانند...». این کتاب نیز مشمول اصل فوق است و اشکالاتی که سایر تحقیقات تاریخی دچار آن هستند به طریقی بر این مجلّد نیز وارد است.

در نگارش متن، نکات زیر مورد توجّه قرار گرفته است:

• در مجموع چارچوب کلی مطالب بر مبنای زمان وقوع آنها تنظیم شده تا وقایع را در ذهن خواننده پشت سرهم و بهتر متصوّر نماید. ولی این ترتیب تاریخی الزاماً در همه جا مراعات نمی‌شود.

• مقالات و نامه‌ها و مصاحبه‌ها بررسی و حتّی المقدور برای روانی متن و یکسانی نمط نگارش و انشاء، اصلاحات ویرایشی در آنها اعمال گردید. مطالب تکراری و تعارفات متداوّل آنها نیز حذف شد.

• بسیاری از مصاحبه شوندگان به دلایل متعدّد از جمله شدّت ارادت مرید به مراد و همچنین به دلیل لزوم اختفای اسرار روحی و مکاشفات قلبی و مشاهدات درونی مایل به بیان حالات و خاطرات و ارائه توضیحات مبسوط از مکنونات قلبی خود نبودند. از طرفی بسیاری از وقایع کرامت و خرق عادت تلقی می‌شوند و بیان آن برای کسی که درک این حالات به وی عطاء نشده از لحاظ روحی تحمیل است. لذا مطالب بسیاری در این ارتباط مکتوم ماند و یا درج نگردید.

• سعی شد جهت حفظ بی‌طرفی از شرح و تحلیل وقایع و حالات ذکر شده خودداری شود و وقایع تاریخی بدون بیان علّت آنان ارائه شوند. این نحوه ارائه، ذهن خواننده را برای تفکر بیشتر در حول و حوش واقعه مشروحه آزاد می‌گذارد و بررسی و تعمّق بیشتر راجع به آن را به خواننده رجوع می‌دهد.

• حتّی‌المقدور سعی شد از خاطراتی استفاده شود که ناقل آن خود در ماجرا حضور داشته و از درج شنیده‌ها خودداری شود. گرچه در برخی از وقایع قدیمی‌تر این رویه قابل رعایت نبود.

• در طی زمان ماهیت وقایع تاریخی از دیدگاه افراد مختلف تغییر می‌کند و به انحاء متفاوتی در اذهان مختلف شکل می‌گیرد. این پدیده به تطوّر زمانی ماهیت وقایع تاریخی مشهور است لذا در مواردی که برخی وقایع تاریخی از چند نفر نقل شده است با مراجعه به منابع دیگر اصحِّ آنها درج گردید. گرچه در بررسیهای تاریخی اغلب خیلی اشتباهات اتّفاق می‌افتد که با نبود منابع موثّق دیگر غالباً اجتناب ناپذیر است.

• برخی از تواریخ ذکر شده دقیق نیستند، زیرا بعضی از گویندگان و نویسندگان خاطرات سال وقوع را به دقّت به خاطر نداشته و از باب ایجاد ذهنیتی برای خواننده حدود تقریبی سال وقوع را ذکر کرده‌اند.

• در برخی مواقع که در نامه‌ها یا مستندات یا خاطراتی که تواریخ فقط به تقویم هجری قمری ذکر شده بود با معادل کردن آن به هجری شمسی تاریخ خورشیدی نیز ذکر شده است. که در تبدیل تواریخ قمری به شمسی و بالعکس غالباً اختلاف یک یا دو روز جلو یا عقب، اتّفاق می‌افتد. لذا چنانچه خوانندگانی مقید به دانستن تاریخ دقیق روزانه هستند این احتیاط را باید در نظر داشته باشند.

• غالباً هنگامی که محاورات و سخنرانیها به کتابت درآورده می‌شوند از شیوایی مطلب و اثر لحن آنها کاسته می‌شود. برای حفظ شیوایی و حالت کلام سعی شد تا حدّ امکان لفظ عبارات محاوره‌ای به نحوی آورده شوند تا حالت کلام را با خود به همراه داشته باشند.

• اصل نامه‌ها و مکاتبات و مستندات در آرشیوی در کتابخانه راستین واقع در حسینیه راستین در اراک نگهداری می‌شود. برای آسان بودن قرائت، متن آنها تایپ شده آورده شده است.

• غالباً متون دستنویس تفاوتهایی با متون تحریری از لحاظ سبک ویرایشی لغات دارند. در تبدیل دستنویسها به متن تایپی غالباً نگارش تحریری آنها به کار گرفته شده است.

• به طور کلی هرگاه واقعه یا حکایتی نقل شود، شنونده آن، با آمیزش گرفته‌هایش از واقعه مشروحه با سوابق ذهنی خود، ظرفی ذهنی در مخیله‌اش ایجاد می‌نماید و مظروف حکایت را در آن ظرف در فکر خود قرار می‌دهد و سپس به بررسی آن می‌پردازد. چون این ظرفها در اذهان مصوّر می‌شوند، لذا درج عکسها و تصاویر در ایجاد ظرف ذهنی نزدیکتر به واقعیت به خواننده کمک شایانی در تصوّر مطلب خواهد نمود. لذا تصاویری در بعضی از قسمتها درج گردید.

در خاتمه از خوانندگان درخواست دارد لغزشهای موجود را با بخشندگی اغماض نموده و از هر پیشنهادی برای تکمیل و یا اصلاح این کتاب دریغ ننموده و اشتباهات را گوشزد نمایند. همچنین چنانچه خاطرات، مطالب یا مکتوباتی مرتبط با موضوع این کتاب دارند به نحوی ارسال[3] تا در چاپهای بعدی از آنها استفاده شود. درج کامل اسامی و تاریخ و محل وقوع خاطره به تنظیم بهتر آن کمک خواهد کرد.


بیژن بیدآباد


عالم احکام الهی و عارف اسرار نامتناهی

بقلم جناب آقای حاج یوسف مردانی[4]

هو

121

... از این حقیر بی‌مقدار خواستید که «چون با ایشان محشور و از نزدیک مرتبط بوده‌اید مقاله یا خاطراتی بنویسید». از حسن ظنّ شما تشکر می‌کنم ولی باید عرض کنم که محشور و نزدیک و مرتبط بودن با ایشان هرگز در حدّ من نبوده و نیست، اگرچه اکثر اوقات برای آستان بوسیشان به اراک مشرّف می‌شدم و در سفرها در خیل ارادتمندانشان به شوق زیارت و دیدن رخش همچو صبا کوچه به کوچه و در به در می‌دویدم، ولی حضور بر سفره کرمش جهت ریزه‌خواری و گدائی بود و پیوسته مترنّم بودم:

بر ما نظری کن که در این ملک غریبیم بر ما کرمی کن که در این شهر گدائیم

و گاهی تماشای جمال وجه الله حواس دیگر را مختل می‌کرد که می‌توانم بگویم تماشاچی بودم نه نقّال و دانش‌آموز بودم و هستم که:

عاشقان را شد مدرّس حُسن دوست خامشند و نعره تکرارشان درسشان آشوب و چرخ و ولوله سلســـله ایــن قـوم جـعد مشــکبار

دفتر و درس و سبقشان روی اوست می‌رود تا پیش تخت یارشان نی زیادات است و باب سلسله مسـئله دور اســت امّـــا دور یـــار


لذا بیان و تقریر و تحریر خاطرات آن جناب نه در حدّ من است بلکه:

یک دهان خواهم به پهنای فلک تا بگوید شرح آن رشک ملک

دیده ایشان را در جوانی با کیمیای باطنی گشودند و حقیقت أشیاء را موسیu وار به او نمودند و وَاْلعَصْر اِنَّ ٱلاِنْسٰانَ لَفی خُسْرٍ اِلَّا ٱلَّذینَ ٰامَنوُا وَ عَمِلوُا ٱلصّالِحٰاتِ وَ تَوٰاصَوْا بِٱلْحَقِّ وَ تَوٰاصَوا بِٱلصَّبْرِ[5] را نشان دادند. می‌فرمودند در جوانی همراه پدرم به کربلا مشرّف شدم. پدرم مرا برای خرید گوشت و نان به بازار فرستادند. به قصّابی رفتم، دیدم گرگی مشغول ‌تکه کردن گوشت است و خرسی پشت ترازو به فروش نشسته. بیمناک شدم، به نانوائی رفتم، خرسی به خمیرگیری و میمونی و وحوش دیگری مشغول پختن و فروختن بودند. بیشتر متوحّش شدم. به سمت دیگر بازار رفتم. تمام بازار و خیابان و کوچه پر از وحوش و درندگان و خزندگان بود. ملتجی شدم که الهی این حالت را بازگیر که توان آن ندارم.

کسی که به امر خلیفهالله و آدم زمان و اعلم دوران بر مزارش بنویسند «عالم احکام الهی و عارف اسرار نامتناهی» چون من مگسی را با این وصف چه رسد که عزم کوه قاف کند. کسی را عالم احکام الهی خوانند که مصداق اِنَّ الْعُلَمٰاءَ وَرَثَه اَلأنْبیٰاءِ[6] شده باشد که فرمود: وَ ٱتَّقُوا ٱللهَ وَ یعَلِّمُکمُ ٱللهُ[7] و لَقَدْ مَنَّ ٱللهُ عَلَی ٱلْمُؤْمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ یتْلوُا عَلَیهِمْ ٰایٰاتِه وَ یزَکیهِمْ وَ یعَلِّمُهُمُ ٱلْکتٰابَ وَ ٱلْحِکمَه وَ اِنْ کٰانُوا مِنْ قَبْلُ لَفی ضَلاٰلٍ مُبینٍ[8]. چنین شخصیتهای بزرگواری را فقیه آل محمّد (ص) و عالم بامرالله می‌خوانند چون اَلْعِلْمُ لَیسَ بِکثْرَه ٱلتَّعْلیمِ وَ ٱلتَّعَلُّم بَلْ نُورٌ یقْذِفُهُ الله فی قَلْبِ مَنْ یشٰاءِ[9]. و به قول شهید ثانی رضوان الله تعالیٰ علیه در کتاب شریف منیه المریدین که در تعریف فقه و فقیه آل محمّد (ص) می‌فرماید: گمان مبر که فقه مطالب مدوّن در کتب است بلکه فقه دیدن نور خدا است مَعَ جمیع أشیاء و هرکس که مصداق فَأَینَمٰا تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ[10] شد او فقیه آل محمّد (ص) است. همانگونه که انسان العین و عین الإنسان و خلیفه دوران مقرّر فرمودند و شخصیت ایشان را در هفت کلمه که شاید اشاره به هفت شهر عشق هم باشد معرفی فرمودند. عالم احکام الهی یا فقیه آل محمّد (ص) کسی است که به مقام عرفان به نفس رسیده باشد که فرمودند: مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبِّهُ[11] و عارف اسرار نامتناهی مفهوم وَ عَلَّمَ ٰادَمَ ٱلْأَسْمٰاءَ کلَّهٰا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی ٱلْمَلئِٰکه فَقٰالَ اَنْبِؤنی بِاَسْمٰاءِ هٰؤُلاٰءِ اِنْ کنْتُمْ صٰادِقینَ[12]. و این است عَلَّمَ ٱلْاِنسٰانَ مٰا لَمْ یعْلَمْ[13]. بنا به فرموده مولای معظّم، ایشان مصداق این آیات بودند.

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد

گرچه بر کوردلان و جاهلان این گونه امور همیشه گران بوده و هست و خواهد بود ولی مه نورافشانی می‌کند حتّی بر کلب عقور. آن کسی را که خلیفه خدا عارف معارف اسرار نامتناهی می‌بیند و می‌خواند و می‌داند و می‌نامد از چون منی در وصف و شرح حالات و خاطرات آن عارف ربّانی و حکیم صمدانی چه ساخته است. بلکه باید بگویم:

خود ثنا گفتن زمن ترک ثنا است کاین دلیل هستی و هستی خطا است

بل اظهار هستی در پیشگاه بندگان مخلَص که لاٰ خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لاٰ هُمْ یحْزَنوُنَ[14] شمّه‌ای از احوالشان هست از بی‌ادبی است و امیدوارم مرا از این بی‌ادبی در پیشگاه آن عالم بامر الله و آن عارف بالله که اسفار اربعه[15] را به کمال رسانید و به کمال کامل رسید معذور و مغفور بدارید و صدق عذر مرا درباره این رونق مقام علویت پذیرا شوید و به دعای خیر یاد و شادم فرمائید و از تربت حضرتش برای این حقیر مدد بخواهید و همّت بطلبید. ملتمس دعا خاک راه فقراء

                                                                                                 یوسف مردانی درویش صدقعلی


تجلّی نور عقل شرعی در انسان کامل

بقلم آقای حجّت الاسلام سید احمد واحدی[16]

مدح تو حیف است با زندانیان مدح تعریف است و تخریق حجاب

گویم اندر مجمع روحانیان

فارغ است از مدح و تعریف آفتـاب


حضرت عارف و پاک مرد معارف و واصل کامل ذروه شهود و ایقان و شایسته برترین احترام و تمکین، فردوس وِساده و شیخ آزاده حضرت درویش رونقعلی جناب مستطاب حاج محمّد خان راستین رضوان الله تعالی علیه به حق موجب حرکت و امید و مرشدی مریدپرور برای همه خداجویان زمان خود بود. او شاهد شهید شیوه ارجمندی همواره به رحمت و رأفت خداوندی دستگیر هر طالب صادق و فریادرس خسته دلان و شکسته بالان ظلمتکده جهان مادّی گردید. او شیخی بزرگوار و کامل، و عارفی عالی مقدار و فاضل و به قلّه ایقان واصل بود که بود ونبود خویش در راه معبود حقیقی و محبوب الهی در طبق اخلاص نهاد و وقف هدفی بزرگ و معنویتی سترگ کرد. او ملجأیی برای یقین و مأمنی برای ایمان و اسوه‌ای برای عاشقان بلاجو و دلیلی بی‌بدیل برای سالکان کوی دوست و خداجویان سرگشته و پریشان و سوختگان وادی حق و به حقّ رونق درویشان خلد آشیان و سرآمد دلباختگان راه ولایت و هادی بندگان طریق هدایت به اعماق نامنتهای بحر حقیقت بود.

افعال موزون و اعمال صالح ایشان میزان عالم عرفان و اولی الامر آمر ولایت در مجموعه وحی الهی و سیره بزرگان سلف دین خصوصاً رسول گرامی اسلام (ص) و پیشوای پارسایانu بود که به یقین وصول به این معنا جز با پیروی بی‌چون و چرا از اولیاء الله و توجّه تامّ و تمام قلبی به معبود حقیقی و اعراض کامل از آلایش ظاهر و اجتناب از لذّات تن و صیانت نفس در برابر خواهشها میسّر نخواهد شد. جنابش جز در راه رضای حق و حفظ حقّ خلق قدمی برنداشت و همواره به امر خدا و برای خدا فارغ از هر تشویش و قیل و قال ظاهربینان مبارزه‌ای بی‌امان با نفس و مظاهر شوم آن قیام نمود و توانست به مدد و عنایت بزرگ وقت و علی زمان صافیهای حواس درونی و بیرونی خود را به کار گرفته و با انوار تابناک معنویت پیر از خس و خاشاک موهوم بینی و موهوم جویی و موهوم پذیری و موهوم گویی و وساوس شیطانی و هواجس نفسانی از آلایشها و آلودگیها و تاریکیهای عالم طبع صافی و صوفی شود و مراحل تخلیه و تحلیه و تجلیه و طمس و فنا را سپری سازد.

آن جناب به سابقه اصالت و سائقه عنایت و تعمق فکرت در حق‌بینی و حق‌جوئی و حق‌پذیری و حق‌گوئی از خودیت خود برست و در حقانیت حق منغمر گشت و با تفکر در کتاب تکوین و تدبّر در کتاب تدوین و قرائت اسم اعظم از خود فانی و به حق باقی گردید و مشکوه تجلّی نور عقل شد. و این عقل است که اَلْعَقْلُ مٰا عُبِدَ بِهِ الرَّحمٰن وَٱکتُسِبَ بِهِ ٱلجِنٰان[17]. این عقل همان قوه ملکوتی است که عقال عالم صغیر و عقیله عالم کبیر است. این عقل، عقل کل مقابل عقل جزء است، و عقل اوّل مقابل عقل دوّم است، و عقل مازاغ مقابل عقل زاغ است، و عقل معاد مقابل عقل معاش است و عقل مشیرش خوانند. ظهور آن در هادیان شریع سعادت و طریق هدایت مراتب ظهور عقل شرعی است که مشعل روشنی بخش شریع در ظلمات نفس سلاّک اهل طریق می‌باشد. این نور مشعله هر سالکی را در طلبیدن حق و راستی و سرکوب باطل و دروغ مدد می‌دهد. این نور کشنده وهم و مبین یقین است و چون از مشکوه وجود ولی بر زجاجه قلب سالک بتابد، نور شجره مبارکه زیتونی برافروخته شود و بدین ترتیب به نور خودش هدایت می‌کند هر که را که بخواهد.

آن جناب مصداقی بود که نور عقل شرعی در وجودش متجلّی شده، و مشعل هدایت را به کف با کفایتش داده، و عهده دار راهنمائی و هدایت خلق نموده بودند که از اعظم عبادات است. این مرد بزرگ و عارف سترگ از جهات عدیده چون علوّ طبع و استغنای از غیر حق و بی‌اعتنائی به ریاست دنیوی و صراحت بیان و صدق کلام و آراستگی باطن به توکل و شجاعت و فروتنی در برابر مولی و ایستادگی و مقاومت در مقام دفاع از حقیقت و امثالهم در میان اقران و حتّی گذشتگان کم نظیر و ممتاز بود و به جرأت می‌توان گفت که غوّاصی یگانه و غوطه‌ور در بحر لایتناهی ولایت بود.

مگر نه این است که ایثار مردان حق همیشه و در هر زمانی برای آن بوده تا بندگان خدا را از بیابان ضلالت ظلمت به مأمن سلامت فطرت باز کشانند و در مقام امر و نهی در مقابل فراعنه که در همه ازمنه با دعوت به خود و نه به خدا به نابودی ارزشها و تباهی انسانها پرداخته‌اند قد عَلَم کنند. لذا همواره در دستگیری گمشدگان طریق نجات و هدایت عباد حتّی در اصعب حالات کوشا و با اشتداد آلام متبسّم بود. به راستی که این راستان استوار دارنده مظهر صدق راستین این آستانند و لایموتند و پس از هرکدام همان انوار از هیکل دیگری تابان است و در این زمان همان شعشعه شعاع خورشید تشیع حضرت آقای حاج دکتر نورعلی تابنده مجذوبعلیشاه در آینه وجود المتمکن فی مقام الصّدق و الصّفاء و الاخلاص جناب آقای حاج یوسف مردانی درویش صدقعلی وَفِّقْهُ فِِی السّلوک وَ التّقویٰ وَ جَعَلَ غَدَهُ خیراً مِن اَمْسِه ساتع است.

راز دل افلاک به یک مشت گل و خاک گه یوسف و یعقوب گهی شیث و گه ایوب گه خواجه لولاک و گهی خسرو افلاک خواندند گهی خواجه هر منعم و درویش القصّه که از پرتو رخسار علی بود زاده ز دَمش آدم و او زاده ز آدم از خاک نـهان ریـشه و از چـرخ عیـان شـاخ

بنهفته به صورت بشرش نام نهادند گه نوح و گهی بوالبشرش نام نهادند گه باب شبیر و شُبرش نام نهادند گه خالق هر خیر و شرش نام نهادند یک جلوه که شمس و قمرش نام نهادند گاهی پدر و گه پسرش نام نهادند گـاهی شجـر و گـه ثمـرش نـام نهـادنـد


عالم فقیه آیت‌الله رستگار جویباری فرماید: «راستی اگر انسان کلام آفریدگار جهان را سرمشق زندگی خود قرار می‌داد و آن را بر گفتار علیلِ مخلوق خاطی مقدّم می‌داشت و اگر بیان واسطه فیض الهی را فرا راه کمال خود انتخاب می‌کرد و آن را بر آراء سَقیم گیرنده فیض برتری می‌داد این ... نبود که هست ... پس آن چه که باید باشد غیر از آن است که هست و اگر انسان دل به آن چه هست نبندد و در صدد آن چه که باید باشد برآید، زبان قلم و قلم زبان کمتر خود را برای تکرار مکرّرات بی‌حاصل مهیا می‌کند و تا انسان همّت خود را متوجّه حال و کیفیت ننماید نه قال و کمیت، و تا تمدّن را برای انجام دین نداند، نه دین را دام دنیا و تا از خودبینی و خودپرستی به حقیقت بینی و حق پرستی باز نگردد نمی‌تواند گامی فراتر از هست بگذارد و خود را از آن چه هست برهاند و به آن چه که باید باشد برساند».

بسیار اتّفاق افتاد که مسائل فقهی غامضی خدمت فقهای عظام مطرح و سؤال شد. و ایشان با تأمّل و تأخیر پاسخی با احتیاط و تردید اظهار نمودند و قطع و یقین حاصل نمی‌گشت. در حالی که همان سؤالات را از محضر جناب راستین نمودم و بی‌درنگ پاسخهای قانع کننده‌ای دریافت کردم که مؤید تجلّی نور عقل شرعی در وجود مبارکش بود. آن جناب می‌فرمود: «عارف کسی است که به هر چیز با دیده دل می‌نگرد و آن را می‌شناسد. زیرا عارف از دیده‌ها می‌گوید ولی دیگران از شنیده‌ها». و نیز می‌فرمود: «که عارفان این بینش را با تخلیه رذائل و تصفیه دل و تهذیب نفس و تخلّق به اخلاق الهی تحصیل و به مصداق فرمایش شیخ شبستری:

موانع تا نگردانی ز خود دور درون خانه دل نایدت نور

و نیز حافظ می‌فرماید:

خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی»

و از معظّم له است که می‌فرمود: «دل ممیز حق از باطل است و دل زشتی عمل نکوهیده را تشخیص داده و نیت را مشخص می‌سازد و انسان در عمل خطا می‌کند ولی در نیت، اشتباه راه ندارد». غالباً ضمن توسّل به باطن پاکشان پاسخ منویات قلبی خود را بدون پرسش زبانی از ایشان می‌شنودم که اگر خواسته باشم کرامات حضرتش را در این نامه بنگارم گنجایش مقال مجال آن ندارد. دستوراتی که ضمن بیان مفاهیم قرآنی پس از اقامه نماز جماعت سحرهای جمعه بر زبان می‌راندند چنان برای وصول به ایقان کارگر بود که به یقین تبیین و بررسی آن در حوزه‌های درس و بحث دینی نیاز به سالها ممارست در تحقیق آن داشت و نهایتاً از معانی آن جز الفاظی بی‌روح حاصل نمی‌گشت. به عیان و شهود بر دل و جان سالکان می‌نمود که تا اعمال قالبی ارتباط با قلب نیابند همچون جسدی بی‌روح و صورتی بی‌معنا و فاقد اثر و لامحاله با عالم غیب و جزای اخروی بیگانه است. و در این باب راهی جز استمداد از باطن شیخ که موجب حضور قلب مرید است وجود ندارد و فقط از این راه است که می‌توان به اعمال قالبی روح و معنا بخشید و به یمن قبول درگاه باری نزدیک ساخت. در شرح مَثَلُ اَهْل بیتی کمَثَلِ سَفینِه نوُحٍ مَنْ تَمَسَّک بِهٰا نَجٰا وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهٰا غَرِقَ[18] چه نغز فرمود مولانا:

بهر این فرمود پیغمبر که من ما و اصحابیم چون کشتی نوح چونکه با شیخی تو دور از زشتئی در پناه جان جان بخشی قوی مگسل از پیغمبر ایام خویش گر چو شیری چون روی ره بی‌دلیل هین مپر الاّ که با پرهای شیخ یک زمانی موج لطفش بال توست قهر او را ضدّ لطفش کم شمر یک زمان چون خاک سبزت می‌‌‌کند جسم عـارف را دهــد وصـف جــماد

همچو کشتیم به طوفان زمن

هر که دست اندر زند یابد فتوح روز و شب سیاری و در کشتئی کشتی اندر خفته‌ای ره می‌روی تکیه کم کن بر فن و بر گام خویش همچو روبه در ضلالی و ذلیل تا ببینی عون لشکرهای شیخ آتش قهرش دمی حمّال توست اتّحاد هر دو بین اندر اثر یک زمان پُر باد و گَبْزت می‌کند تا بر او رویـد گُـل و نسـریــن شــاد


از آن جناب است که می‌فرمودند: دل سالک در ابتدای سلوک مانند طفلی است که هر آن ممکن است مبتلاء به بیماریهای مختلف شود و شفای آن جز به انجام دستوراتی که به او داده‌اند با چیز دیگری میسّر نیست و طبیبان الهی در مورد هر فرد و بیماری قلب و روح او، درمانی خاص و دستورات مخصوصی تجویز می‌کنند که متفاوت از دیگری می‌باشد. و نمی‌توان سرخود این داروها را از قرآن و کتب بزرگان استنباط نمود و الاّ و لابد باید به طبیب مراجعه نمود و هرچه او دستور داد به همان ترتیب انجام دهد تا شفا یابد. اگر سرخود اقدام به ریاضت کشیدن کند چون به دستور نیست اثر ندارد بلکه اثر معکوس هم دارد، چه که اگر سگ نفس را مدّتی گرسنه داریم وقتی رها شد غضب و شهوت او قوی‌تر می‌شود و ولع او به انجام منهیات فزونی می‌یابد. لذا شفای نفس با ریاضات شاقه بدون دستور پیر حاصل نمی‌شود. و می‌فرمودند: تبدیل اخلاق رذیله و ذمیمه به طیبه و حسنه جز با واداشتن دل به انجام دستورات مأخوذ از صاحبان اذن و اجازه الهی و پس از بیعت خاصّه ولویه با اولیاء الهی که از طرف او مأذون در این کار هستند امکان پذیر نیست و بی‌شک این معنا بدون نظر کیمیا اثر پیر و انسان کامل حتّی با عمری مجاهده و ریاضت حاصل نخواهد شد.

پیر را بگزین که بی پیر این سفر آن رهی که بارها تو رفته‌ای پس رهی را که نرفتستی تو هیچ هر که او بی مرشدی در راه شد گر نبـاشـد سایـه پیر ای فضـــول

هست بس پُر آفت و خوف و خطر بی قلاوز اَندر آن آشفته‌ای هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ او ز غولان گمره و در چاه شد بس تو را سرگشته دارد بانگ غول


و می‌فرمودند که در این راه بسیاری هستند که از پیش خود داعیه ارشاد و هدایت خلق خدا را دارند که:

ای بسا ابلیس آدم رو که هست پس به هر دستی نباید داد دست

و بارها به تذکر این معنا می‌پرداختند که آنها که گمان می‌برند تصوّف و عرفان مقوله‌ای جدای از شرع و عقل بوده و یا تصوّف طریقه‌ای دیگر و عرفان مذهب خاصی و در ردیف سایر فِرَق اسلامی است در اشتباهی بزرگ غوطه‌ورند. و حتّی آنان که خیال می‌کنند درویشی عبارت از خانقاه و بوق و منتشاء و تبرزین و کشکول است و یا به غلط پنداشته‌اند که پرسه زدنها و دریوزگیها به نمایه توکل بی‌مایه دست از کار و تلاش کشیدن و سربار جامعه گردیدن و با افکندن چنته بر کتف به تمامی قید و بندهای مذهب پشت پا زدن، و با استعمال چرس و بنگ و موّاد مخدّر قوانین شرعی و اجتماعی را زیر پا نهادن، و از مسئولیتهای فردی و جمعی فرار اختیار کردن، و یا با گفتن «مولا سخی است» زیر بار یوغ منّت ناکسان رفتن و منهیات را مرتکب شدن و بر خلاف شریعت غرّای محمّدیه و طریقت اعلای مرتضویه راه پیمودن است، تهمت آشکاری بر صوفیان صافی ضمیر وارد ساخته‌اند. و نیز آنان که تصوّف را از اختلاط افکار آریائی با مذاهب اسلامی و هندو و بودا می‌شمارند و یا مقتبس از مسیحیت یا فلاسفه یونان می‌دانند و یا آنان که تصوّف حقّه را عقاید تشبیه و تجسّم و اتّحاد و حلول و تناسخ و وحدت وجود منهیه می‌دانند از حقیقت عرفان و تصوّف ناآگاهند و اباطیلی به مردان خدا و اهل ولاء نسبت می‌دهند. مولوی علیه الرّحمه فرماید:

ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند آن مَجاز است این حقیقت ای خران مسجـدی کــو انــدرون اولیـاســت

در جفای اهل دل جدّ می‌کنند نیست مسجد جز درون سروران سجده گاه جمله است، آنجا خداست


[ویرایش] فصل اوّل

شجره

خاندان

اجداد آن جناب

آقای محمّد رضا محتاط[19] جدّ خاندان امینی[20] را این طور شرح می‌نماید: «حاج عبدالخالق جدّ خاندان امینی و قریب دارای سه پسر بوده که در اواخر زندگی نادرشاه از شیراز به طرف عراق کوچ می‌کنند به نامهای حاج عبدالحق، حاج عبدالقریب وحاج عبدالرّئوف. حاج عبدالرّئوف به حدود ملایر و حاج عبدالقریب به گَرَکان آشتیان می‌رود و حاج عبدالحق به حدود عراق یا اراک امروزی می‌آید و آن زمان پیش از بنای شهر عراق به وسیله سپهدار گرجی بوده است». به هر حال بررسیهای انجام شده توسط ایشان و سایرین ارتباط این خاندان را به عصر غزنویان و به سلطان محمود غزنوی یا یکی از امرای او می‌رسانند[21]. آقای عبدالرّحیم خان امین از عموزاده‌های حاج آقای راستین و از مسن‌ترین افراد این خانواده ابراز می‌دارند که کوچک اَبدال فرزند سلطان محمود غزنوی مأمور می‌شود از غزنین[22] به کرمان و فارس آمده تا این نواحی را فتح کند. پس از فتح در راه اهواز فوت می‌کند و ایلات قشقایی که در فارس باقی مانده‌اند از خاندان وی هستند و همچنین احتمالاً حاج عبدالحق پدر بزرگ حاج محمّد امین خان بوده نه پدر وی و این موضوع را به عنوان نظر برخی از سابقین و محققین ابراز می‌داشت.

حاج آقای راستین می‌گفتند: حضرت صالحعلیشاه از شجره خانوادگی سؤال فرمودند. عرض کردم بطوریکه رسیده از نواده‌های سلطان محمود غزنوی هستیم. فرمودند: این است که ایاز[23] تربیت می‌کنید.

آقای دکتر بهروز بیدآباد ذکر می‌کنند که: آقای سلطانی حضور حضرت رضاعلیشاه عرض کردند که اعقاب حاج آقای راستین به ایاز وزیر سلطان محمود غزنوی می‌رسد و ایشان نیز در خدمت شما همانند ایاز در حضور سلطان محمود هستند. حضرت آقا فرمودند: آقای راستین خود ایازسازند.

جناب آقای راستین در یادداشتهایشان نوشته‌اند: «جدّ ما مرحوم حاج عبدالحق است که از ایل قشقایی با برادر خود حاج عبدالقریب از شیراز به اراک آمدند و حاج عبدالقریب به گَرَکان رفته و در آنجا ماندنی شد و حاج عبدالحق در اراک دارای هفت پسر بوده است که یکی از آنها مرحوم حاج محمّد امین خان و پسر او آقا خان که ایشان هم دارای سه پسر و یک دختر به اسامی مرحوم حاج رضا خان، مرحوم آقا حسین خان، مرحوم آقا کاظم خان و سلطان خانم بودند. مرحوم حاج رضا خان دارای سه پسر به نامهای حاج میرزا محمّدعلیخان مجتهد، حاج علی محمّد خان و حاج مهدی خان بود. مرحوم حاج میرزا محمّدعلیخان دارای یک پسر به نام محمّد راستین غلام حضرت آقای رضاعلیشاه گنابادی و یک دختر کنیز آن حضرت روحی و ارواحنا له الفداه بود...»

حاج رضا خان

جدّ پدری حاج آقای راستین آقای حاج رضاخان کلانتر فرزند آقاخان می‌باشد که وی (آقاخان) از افسران اوائل قرن سیزده هجری بود و مدّتی فرماندهی فوج کزاز را بعهده داشت. او سه فرزند به نامهای حاج محمّدعلیخان (پدر حاج آقای راستین)، حاج علیمحمّد خان و حاج مهدی خان داشت. وی فردی مقتدر و با کفایت و در عین صلابت روحیه لطیفی داشت. همسرش گوهرتاج خانم خواهر حاج آقامحسن مجتهد عراقی بود. حاج آقامحسن از فقهای معروف اراک بود و توجّه خاصی به عرفان داشت و برخی از فرزندان وی نیز همانند حاج ابراهیم محسنی عراقی در سلک فقر وارد بود. تمجید وی از تفسیر بیان السّعاده فی مقامات العباده تألیف عارف شهیر حضرت حاج ملاّ سلطانمحمّد گنابادی[24] نشان دهنده ذوق او نسبت به تصوّف و عرفان است. در مقدمه عربی[25] این تفسیر به قلم حضرت رضاعلیشاه آمده است: «مهمترین تألیفات ایشان تفسیر قرآن مجید به نام بیان السّعاده فی مقامات العباده می‌باشد که از مهمترین تفاسیری است که در قرن اخیر تألیف گردیده است. تا جائی که فقیه کامل مرحوم حاج آقا محسن مجتهد عراقی و حکیم جلیل مغفور آخوند ملاّ محمّد کاشانی در مورد آن گفته‌اند که تفسیر سلطان، سلطان تفاسیر است».

سه فرزند حاج رضاخان همگی در سلک فقر وارد بودند. وی در بنای شهر اراک سهیم بوده و محلّه قلعه توسط او بنا گردید. از موقوفات او 8 رقبه دکان برای تأمین مخارج عزاداری ابا عبدالله به مدّت ده شبانه روز و اطعام فقرا در ماههای محرّم و صفر می‌باشد. وصیت واقف همچنان در زمان فرزند ایشان حاج میرزا محمّدعلیخان مجتهد و فرزند ارشد ایشان حاج محمّدخان راستین و فرزند ارشد ایشان حاج محمّدرضا راستین ادامه یافته و در حال حاضر نیز طبق موقوفه همه ساله به مدّت ده روز مراسم عزاداری خامس آل عبا در حسینیه راستین در اراک برگزار می‌گردد. از آثار خیریه او می‌توان به احداث مسجدی در دروازه شهرگرد اراک معروف به مسجد حاج رضا خان[26] اشاره نمود.

وی در اواخر عمر مبتلا به قانقاریا شد و اطباء برای جلوگیری از سرایت بیشتر بیماری پایش را قطع کردند. بار اوّل از زیر زانو اقدام به بریدن نمودند ولی مجدداً بیماری به بالای زانو سرایت کرد و مجدداًً از بالای زانو قطع نمودند. صلابت وی آنچنان بود که دستور داد هنگام جراحی در بار دوّم او را بی‌هوش ننمایند. جرّاح نیز پای وی را در حالی که خود ناظر بر بریدنش بود قطع کرد. مدفن وی در قلعه امین‌آباد در جنوب غربی اراک می‌باشد که در حال حاضر از حالت قبرستان خارج شده است.

امان‌الله خان

امان‌الله خان جدّ مادری حاج آقای راستین فرزند میرزا علی اکبر فرزند حاج طاهر شهوه‌ای بود. شهوه در جنوب شرقی دشت فراهان واقع شده است. مادر میرزا علی اکبر دختر سلیمان بیک انجدانی[27] و میرزا علی اکبر خود در ارتش آذربایجان منصب داشت. فرزند وی امان‌الله خان سرتیب فوج فراهان دارای درجه صمصام نظامی از میرزا تقی خان امیرکبیر و فردی لایق و با کفایت بوده بطوریکه به دلیل رشادت زیاد در آرام کردن ناآرامیهای سمت فارس و بختیاری و «حویزه»[28] و عربستان آن روز (حدودی از خوزستان امروز) و اخذ باج و خراج تشویقات زیادی از میرزا تقی خان امیرکبیر دریافت نمود[29].

وی در سال 1306 هجری قمری اقدام به بنای روستای امان‌آباد در شرق اراک نمود. دشت امان‌آباد حدود 000‚25 هکتار وسعت دارد و حدود000‚6 هکتار آن در حال حاضر مزروعی و زیر کشت است. امان‌الله خان منازل مسکونی زیادی در امان‌آباد بنا نمود و افراد بی‌خانمان را از اطراف جمع و در آنجا سکنی داد. حفر قنات امان‌آباد و سایر تأسیسات نظیر مسجد، غسّالخانه، گورستان و غیره نیز در امان‌آباد از کارهای وی می‌باشند که بعداً بدست نوه دختری ایشان (حاج آقای راستین) توسعه بیشتری یافت. ناصرالدّین شاه قاجار که در تاریخ دهم ذیقعده سنه 1309 هجری قمری از روستای امان‌آباد عبور نمود در سفرنامه خود[30] نوشته است: «رسیدیم به امان‌آباد که امان‌الله خان سرتیپ سه سال است احداث و آباد کرده است. ده خیلی معتبری است قلعه محکم و خانوار زیاد و زراعت بسیاری داشت».

پس از قتل میرزا تقی خان امیرکبیر به دستور ناصرالدّین شاه، میرزا آقا خان نوری نایب السّلطنه، امان‌الله خان را به تهران خواسته و به دلیل وفاداری به امیرکبیر او را تحت فشار گذاشت و چون تمکین ننمود دستور به کشتن وی داد. منقول است که آن قدر به سرش زدند تا بیهوش گردیده و همان شب به قتل رسید. محل دفن وی در جوار حرم عبدالعظیم در شهرری بود که در طرح توسعه حرم عبدالعظیم تسطیح گردید.

آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی

آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی (اراکی) فرزند حاج رضا خان پدر حاج آقای راستین فردی با هوش و روشن و با فکری نقّاد بود. در اوان جوانی همراه دو فرزند بزرگ حاج آقا محسن مجتهد عراقی به نامهای حاج میرزا احمد و حاج میرزا محمود محسنی عراقی برای تحصیل علوم ظاهریه به نجف عزیمت نمود. پس از چندی در محضر اساتید مختلف منجمله آیت‌الله سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی[31] فقه و اصول را فرا گرفته و در تاریخ 20 شوال 1317 موفق به اخذ درجه اجتهاد شد. آیت‌الله سید محمّد کاظم طباطبایی خود در مشرب عرفان وارد بود. در رساله رفع شبهات[32]، حضرت رضاعلیشاه ذکر می‌فرمایند: «مرحوم آیت‌الله زنجانی به خود نگارنده صریح فرمودند که علمای بزرگ در خفا با فقر و طریقت ارتباط داشتند و از جمله به طور مثال راجع به مرحوم آیت‌الله سید محمّد کاظم طباطبایی یزدی اظهار کردند که من خودم سالها نزدشان تلمّذ نموده و از نزدیکان ایشان بودم که به من اعتماد داشتند و من درک کردم که ایشان در رشته طریقت واردند». و در کتاب یادداشتهای سفر به ممالک عربی[33] می‌نویسند: «مرحوم سّید (محمّد کاظم طباطبایی یزدی) از علماء و فقهای بزرگ و مرجع تقلید و در فقه در درجه اوّل بوده و بطوریکه آیت‌الله زنجانی می‌فرمودند: شور سلوک نیز در سر داشته و این رباعی را از ایشان نقل کردند که خودشان سروده‌اند:

الهی دلی ده در آن دل تو باشی به دریای فکرت فرو برده‌ام سر

به راهی بدارم که منزل تو باشی الهی چنان کن که ساحل تو باشی»


آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی در شهرهای مختلف بالاخص اراک و نجف جلسات درس و شاگردان متعددی داشتند که از جمله آنها می‌توان به آیت‌الله سید روح‌الله خمینی و آیت‌الله محمّدعلی اراکی اشاره نمود. حاج آقای راستین می‌گفتند اغلب آیت‌الله خمینی را هنگام جلسات درس پدر در اراک ملاقات می‌کردم و ایشان از خمین برای شرکت در جلسات درس حاضر می‌شدند.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای ابراز می‌دارند: پس از رحلت حاج آقای راستین آیت‌الله پسندیده (برادر بزرگ آیت‌الله خمینی) ابراز همدردی نمودند و لذا همراه با فرزندان ذکور حاج آقای راستین نزد ایشان رفتیم. آیت‌الله پسندیده اظهار داشتند که پدر ما مرحوم حاج آقا مصطفی در راه اراک در منطقه گندآب امان‌آباد در محلّی که در حال حاضر نیز معروف به «چال آقا مصطفی» است به قتل رسید. برادرم روح‌الله در آن اوان طفل خردسالی بود و با مادرم نزد آقای میرزا محمّدعلیخان رفتیم و دادخواهی کردیم. جناب میرزا توسط شاهزاده عضدالسّلطان حاکم اراک با امیر جنگ بختیاری تماس گرفتند و شکایت کرده و خونخواهی نمودند و شکایت ما را به ثمر رساندند. همین طور جنازه حاج آقا مصطفی را در مقبره‌ای که متعلّق به آقای میرزا بود به امانت دفن کردیم و بعد از دو سال به نجف بردیم. آیت‌الله پسندیده اضافه کردند که من و برادرم (آیت‌الله سید روح‌الله خمینی) هر دو مدّتها نزد آقای میرزا تلمّذ می‌کردیم.

در سال 1336 هجری قمری همزمان با جنگ اوّل جهانی به علّت خشکسالی و علل دیگر آذوقه کمیاب بود. بطوریکه قیمت گندم در اراک به حدود خرواری یکصد تومان هم رسید. استاد دهگان در کتاب تاریخ اراک میزان تلفات را به ثلث جمعیت آن روز برآورد نموده[34]. در آن زمان آقای میرزا محمّدعلیخان کمک شایانی به مردم فقیر و مسکین نمود و سبب نجات هزاران نفر گردید. تقدیر نامه‌ای بر لوح نقره‌ای توسط امیر جنگ حاکم عراق به نام ایشان صادر و به مهر هفت نفر از بزرگان شهر ممهور شده است[35] که گراور آن در اینجا آورده شده است. آقای میرزا اغلب در امور اجتماعی و سیاسی نیز خیرخواهانه فعالیتهای زیادی داشتند. در مجلس دوره چهارم از اراک کاندیدا شدند ولی با ملاحظه مناقشات مجلس کناره‌گیری کرده و استعفاء دادند.

فرزند ذکور وی جناب حاج محمّد خان راستین بود و دو فرزند دیگر اناث بودند که یکی در سن ده سالگی دار فانی را وداع و دیگری به عقد آقای عطاءالله امین فرزند آیت‌الله آقا نورالدّین حسینی عراقی از علمای اراک در آمد و در سال 1365 شمسی رحلت نمود.

حاج آقای راستین می‌گفتند: 14 ساله بودم آقای میرزا گفتند به مسجد برو و به امام جماعت اقتدا کن. گرچه تمایل نداشتم ولی حسب الامر پدر در نماز جماعت شرکت کردم. امام جماعت نماز را خیلی با طمأنینه می‌خواند تا الفاظ را با رعایت بیش از اندازه قواعد تجوید قرائت کند. و کلمات را چندین بار مکرراً تکرار می‌نمود تا قرائتش صحیح باشد - گرچه از لحاظ ظاهر شرع فقها چنین عملی را تأیید نمی‌کنند بلکه مبطل نماز هم می‌دانند. در رکعت دوّم باز به کلمه ولاالضّالّین رسید آنقدر قسمت اوّل کلمه ولاالضّالّین را به لفظ ولاالضّـــ ولاالضّـــ ولاالضّـــ با مدّ غلیظ تکرار کرد تا بلکه ضاد از مخرج حرف أداء شود که تحمّلم را از دست داده و ناخودآگاه گفتم مرض مرض مرض و نماز را شکستم[36] و به منزل بازگشتم. خیلی نگران بودم که وقتی خدمت پدر برسم مؤاخذه نمایند. ولی برعکس وقتی جریان را عرض کردم، از افراط امام جماعت متأسف شدند و باز به از بین رفتن حرمت لباس روحانیت تأکید نمودند.

آقای حاج عبدالصّالح جواهریان می‌نویسند: که حاج آقای راستین می‌گفتند: سفری در جوانی و پس از تشرّف به فقر همراه پدر به عتبات رفته بودم. پدرم روزها در بیرونی منزل استیجاری تدریس داشتند و من هم اغلب با فقیر بزرگواری به نام آقا سید علی (پدر سید عبّود حکیم) که در آنجا ساکن بود مجالست داشتم. زندگی وی خیلی محقّر بود و عیالش با وی سخت بدرفتاری می‌کرد و تا وقت خواب ناسزا می‌گفت. وی شغل اوّلیه‌اش زیارتنامه خوانی بود ولی به او امر کرده بودند شغل دیگری اختیار کند و بقّالی داشت. بچّه‌ها به وی به دلیل انتساب به تصوّف تسخر می‌زدند و اذیت می‌کردند و اگر می‌خواستم آنها را متفرّق کنم ممانعت می‌کرد. روزی پدرم با آقا سیدعلی همراه شد و مسافت زیادی در کالسکه با هم مذاکراتی داشتند و بعد از این ملاقات ابراز می‌کردند که وی بسیار مطّلع و دانشمند است و صحبتهایش معقول و منطقی بود بیانات خود را مستدل به آیات قرآن و احادیث و اخبار و اشعار عرفا می‌نمود و تحت تأثیر او قرار گرفته بودند. من توضیح دادم که آن فقیر بقّال است و سواد ظاهری هم ندارد. این موضوع سبب تعجّب پدرم شده بود بطوریکه شک تخریبی در ایشان پدیدار شد و این سؤال برایشان پیش آمد که آیا دانستن و دانا شدن لزوماً مستلزم تحصیل علوم است یا راه فراگرفتن علم روزنه دیگری دارد؟

حاج آقای راستین می‌گفتند: چندی پس از تشرّف به فقر پدرم مرا احضار و سؤال کردند اگر روزی بزرگان شما به شما دستور بدهند که نماز نخوانید چه خواهید کرد؟ در پاسخ عرض کردم استغفرالله هیچ وقت چنین دستوری نمی‌دهند بلکه برعکس دستور به تقید در اجرای احکام شرع می‌دهند. دوباره سؤال را تکرار کردند و من همان جواب را عرض کردم. پس از تکرار چندمین بار و اصرار در دریافت پاسخ صریح من، در حالی که برافروخته شده بودم عرض کردم اگر بفرمایند نخوان نمی‌خوانم. گفتگوهای دیگری از این قبیل ردّ و بدل شد و آقای میرزا ناراحت شدند و تغیر کردند و من به آهستگی محل را ترک کردم و تا فردا هم نزدیک نشدم. فردا صبح که خدمتشان رسیدم دیدم گویا به کلی موضوع را فراموش کرده‌اند. می‌گفتند آقای میرزا فرد روشن و محققی بودند و در گفته من تفکر کرده و به صداقت آن پی برده بودند. در اوائل تشرّف من به فقر خیلی کنجکاوی می‌کردند و برخی اشکالات می‌گرفتند و من هم پاسخ می‌دادم ولی بعد به تدریج نظر ایشان نسبت به فقر طوری شد که مخفیانه طلب کردند و مشرّف به فقر شدند.

پس از تشرّف حاج آقای راستین به فقر اغلب بازاریهای شهر اراک آقای میرزا را تحت فشار قرار می‌دادند که با حاج آقای راستین مخالفت نمایند. ولی ایشان همچنان به درخواست آنان پاسخ منفی می‌دادند و رویه فقر را احسن می‌دانستند. طیف این مخالفتها حتّی به شهر نجف کشیده شده بود زیرا اغلب همراه پدر به نجف عزیمت می‌نمودند و با اخوان آن دیار مراوده داشتند. این امر سبب شده بود که حتّی مردم معمولی نیز نسبت به حاج آقای راستین اسائه ادب می‌نمودند و بر لباسشان آب دهان می‌انداختند که اغلب وقتی وارد می‌شدند لباس روی خود را برای شستشو تعویض می‌کردند.

آقای میرزا محمّدعلیخان در آخرین سفر خود به نجف با ارسال نامه‌ای از آنجا به حاج آقای راستین نوشتند که حضرت علیu را در رؤیا زیارت کرده‌ام و به من فرموده‌اند همین جا بمان و تعبیر آن فوت من است و وصایایی نموده بودند. این نامه همراه با تلگراف خبر فوت ایشان همزمان به اراک می‌رسد. تاریخ رحلت در فروردین 1313 هجری شمسی و محل دفن ایشان در مقبره‌ای در نجف می‌باشد.

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه رحلت آقای میرزا را به حاج آقای راستین تسلیت فرموده‌اند:

هو

29 محرّم 1353 121

عرض می‌شود مرقومه آن برادر رسید فوت مرحوم آقای ابوی مرقوم شده بود برای ایشان طلب مغفرت دارد البته حال محبّت ایشان دستگیرشان است رحمهالله علیه خداوند به همه فامیل صبر و اجر کرامت فرماید و از طرف فقیر تسلیت داده شود... برای کار البتّه زراعت مناسبتر است برای شما ولی شرکت تجاری بطور مطمئن و دادن مایه با نظارت کامل ضرر ندارد. والسّلام علیک وفقک الله اقل محمّد حسن

• نامه جناب اسدالله ایزدگشب «درویش ناصرعلی» از مشایخ حضرت صالحعلیشاه به حاج آقای راستین:

هو

15/2/1313 121

بعرض محترم می‌رساند از خبر ملامت اثر جانگزا یعنی رحلت مرحوم آقای والد طاب ثراه بنده و عموم اخوانی که مسبوق شدند متأثر و در سوگواری شریک و سهیم می‌باشیم مبنا و اساس عالم طبیعت تا بوده بر همین منوال بوده و خواهد بود خداوند سلامت به حضرتعالی و سایر بازماندگان آن مرحوم عنایت فرماید و اجر جزیل صبر و شکیب ببخشد ... اسدالله

• نامه‌ای که آقای دکتر محمّد مصدّق به حاج آقای راستین نوشته‌اند:

خدمت ذیشرافت جناب مستطاب اجل امجد عالی آقای حاج محمّد خان سلّمه الله

احمد‌آباد 28 فروردین 1313

قربانت شوم تا روز قبل که خانواده از شهر به احمد‌آباد آمده از مصیبت وارده اطلاع نداشتم همین قدر عرض می‌کنم که کمتر مصیبتی این درجه بنده را متألم نموده است و با چشم گریان و قلم ناتوان تسلیت خود را تقدیم و از خداوند متعال صبر و شکیبایی با طول عمر برای حضرتعالی خواهانم دیگر موردی نیست که بیش از این چیزی عرض کنم در خاتمه بقای آن خانواده جلیله را خواهانم. دکتر محمّد مصدق

• پاسخ حاج آقای راستین در حاشیه همین نامه نوشته شده است:

از اظهار تسلیت که در این مصیبت وارده نسبت به این بنده مرقوم شده بود بی‌اندازه تشکر می‌کنم خداوند سرکار را سلامت و پایدار فرماید. محمّد راستین

خانم صاحب سلطان صمصام الحاجیه

مادر حاج آقای راستین خانم صاحب سلطان ملقّب به صمصام الحاجیه فراهانی عراقی تنها فرزند مرحوم امان‌الله خان سرتیپ صمصام نظام فراهانی عراقی فردی مدیر و مدبّر و مهربان و سخاوتمند بود. در چند سفر اشخاص زیادی را با خود به حج بردند و مخارج همه آنها را شخصاً متقبّل شدند. درآمدش از ماترک ارث پدری که املاک امان‌آباد بود تأمین می‌شد. علاوه بر سهم از زراعت املاک و آب قنات امان‌آباد، آسیاب امان‌آباد نیز متعلق به او بود. وی تمام عایدی خود را به دیگران می‌خوراند و به قوم و خویش و همسایه و داعی رد می‌کرد. مسجدی در دروازه شهرگرد اراک توسط حاج رضا خان بنا گردیده و به دلیل حسن شهرت خانم صمصام بنام مسجد صمصام الحاجیه به نامبرده منتسب است. همسایگان ابراز می‌دارند که اگر همسایه‌ای فوت می‌نمود، خانم صمصام دستور می‌داد به مدّت یک هفته هر روز در هر وعده غذای مفصّل و مناسب مهیا و به منزل متوفّی می‌فرستادند و شخصاً مخارج آن را بعهده داشتند. پرداختها، اعانات و مستمرّیهای زیادی برای افراد کم درآمد منظور می‌داشتند که سبب شده بود که اغلب مستمندان هنگام گرفتاری مراجعه و درخواست اعانت کنند و در اعم موارد رفع گرفتاری آنها می‌نمودند.

مدفن وی در اراک در جنب مقبره آیت‌الله آقا نورالدّین حسینی عراقی است که در حال حاضر در مرکز شهر واقع شده است. تاریخ رحلتش 24 رجب 1357 هجری قمری و حدود چهار سال بعد از رحلت شوی خود آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی می‌باشد.

• نامه حضرت صالحعلیشاه به حاج آقای راستین که در آن از خانم صمصام ذکری شده است.

هو

29 رمضان 1354 121

برادر مکرم آقای حاج محمّد خان راستین سلّمه الله

عرض می‌شود بعد از نیشابور مرقومه نرسیده انشاءالله سلامت و خوش باشید. مرقومه‌ای از سرکار علیه والده‌تان رسیده و اظهار محبّت و رضایت از شما نموده بودند خشنود شدم چون برای مسافرت بیت‌الله اصرار و عجله دارند و موقع هم هست خوبست لوازم حرکت فراهم و از این حیث هم ایشان را راضی دارید. اخوانرا سلام عرض دارم. روزه ماه مبارک بحمدالله گرفته وضرری محسوس نشد بلکه بهتر از سایر اوقات بودم و شاید غالب دکترها روزه را بحال قلب مضر می‌دانستند. اخوان سلام رسانند. والسّلام علیک وفقک الله اقل محمّد حسن

تولّد

حاج آقای راستین در یادداشتهای خود می‌نویسند: «تولّد[37] جسمی فقیر در سال 1318 قمری مطابق 1279 شمسی بین شیراز و اصفهان در مراجعت پدر و مادر از مکه معظّمه در چمن‌زاری اتّفاق افتاده است. نقل از مادرِ مادر است که می‌فرمودند دو سه روز پستان به دهان نگرفتی خیلی ناراحت بودیم شب در عالم خواب مرحوم امان‌الله خان که پدر مادر است فرمودند ناراحت نباشید حضرت رسول (ص) برایش نماز خوانده. فردا مشغول خوردن شیر مادر شدم.»

[ویرایش] فصل دوّم

سلوک

یقظه، هدایت، سلوک

تشرّف به سلک فقر و عرفان

جناب آقای راستین در جوانی دروس عقلی و نقلی را نزد پدر و اساتید محلّی که در اراک کم هم نبودند فرا گرفته و به لباس روحانیت[38] ملبّس شدند. ولی شور و شوق الهی باعث شد که قیل و قال مدرسه و لباس روحانیت را ترک و متوسّل به جناب حاج شیخ عبدالله حائری ملقّب به رحمتعلیشاه گردند و در زمان حضرت نورعلیشاه ثانی در سال 1335 قمری قدم در وادی سلوک نهند. در این ایام سن ایشان 17 سال بوده.

می‌گفتند: در جوانی اغلب در مجالس فقری در اراک شرکت می‌کردم و در آن ایام آقای میرزا یحیی (ممتحنی) از جانب حضرت نورعلیشاه مأذون در اقامه نماز جماعت فقراء بودند. نزد ایشان مکرّر طلب کردم ولی می‌گفتند من اجازه دستگیری ندارم و با اصرار من یادداشتی برای جناب آقای حاج شیخ عبدالله حائری[39] (رحمتعلیشاه) نوشتند و به من دادند و گفتند به تهران نزد ایشان بروم. جناب حاج شیخ عبدالله با پدرم از زمان تحصیل در اعتاب عراق مراوده داشتند. در سفری همراه پدر به تهران رفتم و به منزل شاهزاده عضد‌السّلطان وارد شدیم. در آن ایام جناب حاج شیخ عبدالله حائری برای دیدن پدر (آقای میرزا) آمدند و در بدو ورود در حیاط بلند این شعر را خواندند:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق

آقای میرزا مرا صدا کردند تا از جناب حاج شیخ عبدالله دیدن کنم. در اوّلین بار با اکراه ملاقات کوتاهی صورت گرفت و من ایشان را فقط تا درب اتاق بدرقه کردم و یادِ نامه میرزا یحیی هم نبودم. چند روز بعد برای بار دوّم جناب حاج شیخ عبدالله به دیدن آقای میرزا آمدند و گفتند این بار برای ملاقات حاج محمّد خان آمده‌ایم. نامه میرزا یحیی را به ایشان دادم و جواب خواستم. گفتند جوابش را بعداً می‌دهیم. در این بار اشتیاق بیشتری به دیدن ایشان پیدا کرده بودم ولی همچنان تا جلوی حیاط بیشتر بدرقه ننمودم ولی متمایل شده بودم که باز ملاقاتشان کنم. به آقای میرزا اصرار کردم که به بازدید ایشان بروند تا همراهشان بروم. هنگام بازدید مجدداً جواب نامه را خواستم. گفتند شما درس و روش پدرتان را دنبال کنید و پاسخ مثبت به تقاضای من ندادند. پس از این ملاقاتها نسبت به جناب حاج شیخ عبدالله ارادت پیدا کردم. فردای آن روز شخصاً به منزل جناب حاج شیخ عبدالله رفتم و اظهار طلب برای تشرّف به فقر کردم. در بدو امر قبول نکردند و اصرار و رفتار تازه واردانه و نحوه گفتگویم با جناب حاج شیخ عبدالله و قبول نکردن ایشان باعث خنده چند نفر از اخوان حاضر در جلسه شد. با دلگیری بلند شدم تا بروم. هنگام خروج از اتاق سرم به شدّت به بالای چارچوب درب اطاق اصابت کرد و عمّامه از سرم افتاد و بر زمین افتادم و لحظاتی بیهوش شدم. پس از اینکه به هوش آمدم حالم منقلب بود و مجدد خدمت ایشان رسیدم و طلب کردم. قبول کردند و دستوراتی دادند و سپس دستگیری نمودند. آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که می‌گفتند آن روز 17 جمادی الاولی 1335 قمری بود که درست روز تولّد 17 سالگی ایشان بوده است.

آقای محمّد هادی غفّاری با استناد به فرمایشات حاج آقای راستین ابراز می‌دارند هنگامی که حاج آقای راستین کودک خردسالی (در حدود 8 سال) بودند حضرت نورعلیشاه به اراک تشریف آوردند. این سفر هنگام بازگشت از آستانه - واقع در سربند در جنوب غربی اراک- بود. در آن زمان اغلب میزبان بزرگان در شهر اراک آقای حاج ابراهیم موحد محسنی که از اخوان و فرزند آیت‌الله حاج آقا محسن عراقی یا آقای حاج مهدی خان - عموی حاج آقای راستین- بودند. منزل هر دوی آنها در کوچه راستین قرار داشت. حضرت نورعلیشاه هنگام عبور از آن کوچه به حاج آقای راستین که طفل خردسالی بودند برخورد کردند و مدّتی توقّف فرموده و نگاهی عمیق به ایشان انداخته و سؤال نمودند که این طفل فرزند کیست؟ اطرافیان پاسخ می‌دهند که فرزند آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان است. نوازشی فرموده و حرکت می‌نمایند پس از گذشت چند قدم باز به عقب برمی‌گردند و مجدداً به ایشان عمیقاً نگاه می‌کنند و می‌روند.

آقایان سید علی طباطبایی و ناصر برادران هزاوه‌ای از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که گفتند: پدرم شرح می‌دادند که حضرت نورعلیشاه به اراک تشریف آوردند. آیت‌الله حاج میرزا محمود محسنی عراقی پسر بزرگ آیت‌الله حاج آقا محسن عراقی دعوت از ایشان نمود. حاج میرزا محمود قبل از این دعوت از آقای میرزا محمّدعلیخان در این باره مشورت می‌کند. آقای میرزا پاسخ می‌دهند که اولاً ایشان به اراک وارد شدند و میهمان ما هستند و صحیح نیست که از ایشان برای مباحثه و انتقاد دعوت کنید در ثانی ایشان ادعاهائی هم دارند، اگر درست باشد که خیلی بالاتر از ما هستند و اگر هم درست نباشد تازه مثل ما هستند[40]. علیرغم این پاسخ میرزا محمود از حضرت نورعلیشاه دعوت می‌کند و حضرتشان می‌فرمایند اگر سؤالاتی هست فقط فرد سائل شرکت کند و جلسه فقط برای ملاقات و دیدار باشد و نه بحث و جدل. ولی بدون توجّه به فرمایش ایشان و تذکر سایرین میرزا محمود همه علماء اراک آن عصر را نیز برای آن مجلس به منزل خود دعوت کرد. در آن جلسه جناب حاج شیخ عبدالله حائری (رحمتعلیشاه) نیز در خدمت حضرت نورعلیشاه بودند. آقایان علماء در مورد لزوم مرشد از حضرت نورعلیشاه سؤال نمودند. ایشان دادن پاسخ را به جناب حاج شیخ عبدالله ارجاع و جناب حاج شیخ عبدالله به آیه مَنْ یهدِی ٱللهُ فَهُوَ ٱلْمُهْتَدِ وَ مَنْ یضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلیاً مُرْشِداً[41] استناد فرموده و با تأکید بر کلمه مرشد توضیحاتی می‌دهند. آقایان از شنیدن این آیه ابراز تعجّب نموده و وجود آن را انکار می‌کنند. حضرت نورعلیشاه می‌فرمایند قرآن بیاورند. خادم قرآن را به حاج آقا محسن می‌دهد و حضرت نورعلیشاه می‌فرمایند تفألّاً باز کنید و بخوانید. حاج آقا محسن قرآن را باز می‌کند و همین آیه را در بالای صفحه سمت راست مشاهده و قرائت می‌کند.

جناب آقای راستین بعد از حرکت حضرت نورعلیشاه مطلع می‌شوند که ایشان سلطان‌آباد عراق (اراک فعلی) را ترک کرده‌اند[42]. می‌گفتند اسبی از طویله بیرون آوردم و برخلاف همیشه که با خدمه حرکت می‌کردم به تنهایی به دنبال ایشان راه افتادم. هر چه قدر تاخت می‌کردم به ایشان نرسیدم. ناگاه دیدم کالسکه ایشان در کنار جادّه توقّف کرده و ایشان از کالسکه پیاده شده و رو به اراک ایستاده‌اند. تا نزدیک شدم یکی از همراهانشان جلوی من دوید و گفت بندگان حضرت آقا فرمودند توقّف کنیم زیرا ایشان چشم به راه کسی هستند. به سرعت به حضورشان رسیدم تا مرا دیدند فرمودند انتظاری ما رسید بعد به گرمی ابراز محبّت و وداع فرموده و به سمت تهران حرکت نمودند.

حاج آقای راستین در جوانی سفری با گاری به بیدخت رفتند. در این سفر آقای شیخ محمّد توجّه همراه بود. آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که: در آن هنگام در تهران بودم و از پدرم برای این سفر درخواست پول کردم ولی موافقت نکردند. تصمیم گرفتم پیاده بروم. روز اوّل برای آزمایش خودم تا حرم عبدالعظیم پیاده رفتم و دیدم توانائی این کار را دارم و قصد کردم که در همان روزها حرکت کنم. شیخ محمّد توجّه با وساطت میرزا محمّد هادی روح الامین آقای میرزا را راضی کرد که اگر به حاج محمّد خان خرج راه ندهی وی پیاده می‌رود و معلوم نیست که در کویر سمنان چه بلائی به سر او بیاید. بالاخره آقای میرزا راضی شدند و خرج راه را برایم حواله کردند و با گاری به بیدخت رفتم.

می‌گفتند: مدّتی پس از تشرّف بود که شک عجیبی در من پیدا شد که مبادا اشتباه کرده باشم. لذا به تحقیق و جستجو پرداختم. در یادداشتهای خود می‌نویسند: «در سن 17 سالگی فقیر در درون به شوق جستجوی صاحب خود برآمده اغلب در شبها با خداوند عرضه می‌داشتم که چرا مانند گذشته راهنمای خدایی نداریم. آقایان علمای ظاهر که نمی‌توانند درون را تسکین دهند. پس کجاست آن پیشوای روحانی؟ اغلب خوابهایی می‌دیدم که بعد از چندی در بیداری دیده شد وثابت گردید که در هر زمانی باید از طرف خداوند نماینده‌ای باشد که طالب صادق را از گمراهی نجات دهد. فرمایشات کسانی که به ظاهر فقها معتقدند قابل قبول نیست باید ظاهر با باطن باشد. شریعت بدون طریقت فایده اخروی ندارد وسبب تربیت بشر نمی‌شود. پس کسانی که می‌گویند ما نائب پیغمبر و امام هستیم باید هر دو را دارا باشند. شریعت پوست، طریقت مغز و جدا بودن از هم بدون فایده و پوست حافظ مغز است. در تاریخ 1335 قمری در سن هفده سالگی به وسیله جناب آقای حاج شیخ عبدالله حائری در طریقت ملقّب به رحمتعلیشاه که از مشایخ حضرت آقای نورعلیشاه[43] سلام الله علیه قطب سلسله نعمت‌اللّهی بود مشرّف به فقر گردیدم امّا تا سه چهار سال در عالم بی‌خبری قدم می‌زدم تا اینکه مجدداً توفیق رفیق گردید و به تحقیق در امردین برآمده و الهام شد که باید از طرق و عقاید مختلف تحقیق نمائید. وَ ٱلَّذینَ جٰاهَدُوا فینٰا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنٰا[44]. مشغول تحقیق شدم هرجا صدائی می‌شنیدم می‌رفتم وصحبت می‌نمودم حتّی به حیفا نزد شوقی افندی. الحمدلله فهمیدم که صراط مستقیم منحصر است به طریقه نعمت‌اللّهی سلطانعلیشاهی و غیر از این راه به سوی خدا راهی نیست. باقی راهها باطل و صراط مستقیم یکی است و منحصر است به همین طریقه. پس از رحلت حضرت آقای نورعلیشاه[45] با حضرت آقای صالحعلیشاه سلام‌الله علیه تجدید عهد و توبه نمودم.»

می‌گفتند در این دوران به فردی از بزرگان مسلک بهائیت به نام آقای نیکو مراجعه و سؤال کردم آیا راه خدا از طریق شماست؟ و اگر هست چه دلایلی برای اثبات ادعای خود دارید؟ وی پس از طفره و گفتگوی بسیار گفت که باید نزد شوقی افندی بزرگ بهائیت در فلسطین بروید تا مطالبی را که می‌خواهید بیابید. می‌گفتند در جواب به وی گفتم: اگر شما نماینده خدا هستید و یا از طرف نماینده خدا مأمورید که راه خدا را به مردم نشان دهید می‌بایست لااقل نمونه‌ای از اثری که باید در شما می‌بود را به من نشان می‌دادید و بعد مرا برای یافتن سرچشمه آن به فلسطین ارجاع می‌کردید. همین طور که من کشاورز هستم و نمونه‌ای از گندمی که درو می‌کنم را در اطاق دفتر خودم گذاشته‌ام. هر مشتری که مراجعه می‌کند نمونه‌ای از آن را به وی نشان می‌دهم اگر خریدار بود وی را به سر خرمن می‌فرستم.

آقای مجید غلامی اظهار می‌دارند که حدود سال 1356 با یکی از دوستانم از طبقه علماء در اراک خدمت حاج آقای راستین رسیدیم. در پاسخ به سؤالات فرد همراه من در رابطه با انصاف برخی از علمای اهل تسنّن، حاج آقای راستین با ذکر خاطره‌ای گفتند: در اوائل تشرّفم به فقر برای تحقیق به هر جایی که احتمال می‌دادم راه خدا را بتوانم پیدا کنم سر می‌زدم. منجمله به عراق رفتم. در مدائن مدّتی در جلو درب مزار سلمان فارسی توقّف و با خود فکر می‌کردم و به این می‌اندیشیدم که باید صاحب مزار را پیدا و زیارت کرد وگرنه بوسیدن خشت و گل و آهن چه اثری می‌تواند داشته باشد! در این مدّت فرد معمّمی چند دفعه از آنجا عبور کرد و مرا همچنان در همان حالت دید. نزدیک آمد و سؤال کرد که چرا برای زیارت به درون نمی‌روی؟ پاسخ دادم که چیزی نمی‌بینم که آن را زیارت کنم، اگر می‌خواستم آهن ببوسم در کشور و شهر خودم آهن زیاد بود و لازم نبود تا اینجا بیایم. سؤال کرد دنبال چه چیز هستی؟ گفتم در جستجوی راه خدا هستم و برای این امر از ایران به اینجا آمده‌ام. وی مرا با خود نزد مفتی اعظم اهل تسنّن برد و درخواست ملاقات کرد. مفتی اعظم نیز پذیرفت و مرا در کنار خود جای داد و پذیرائی نمود و از علّت مسافرتم به عراق سؤال کرد. گفتم که به دنبال یافتن راه خدا هستم و تحقیق می‌کنم که چه کسی نماینده خدا است تا توسط او به حقیقت برسم. آیا حقیقت نزد شماست؟ اگر هست دلیل شما چیست؟ و اگر نیست به کجا باید مراجعه کنم؟ عالم سنّی مدّتی به فکر فرو رفت و سر بلند کرد و بدون اینکه از سؤال من ناراحت شود گفت: حقیقتی در اسلام هست که نه نزد ما و نه نزد آخوندهای شیعه است و نمی‌دانم راه آن از کجاست. وداع کردم و علیرغم ابراز محبّت زیاد و دعوت او برای صرف نهار آنجا را ترک کردم. مشابه این ملاقات را با برخی از علمای شیعی مذهب داشتم ولی هیچ کدام انصاف وی را نداشتند[46].

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از ایشان نقل می‌کنند که پس از گردش و تحقیق در عراق در همین سفر در ادامه راه به بیت المقدّس و فلسطین می‌روند[47]. در حیفاء به محفل شوقی افندی وارد و از او سؤالاتی در مورد راه خدا می‌کنند. شوقی افندی ابراز می‌دارد که از آخرت چیزی نزد ما نیست و ما با دنیا کار داریم. پس از گفتگوی زیاد حاج آقای راستین فرموده بودند من دنبال راهی می‌گردم که جمع ظاهر و باطن و دنیا و آخرت باشد، وداع نموده مجلس را ترک می‌کنند. ملاقات دیگری نیز در همان ایام با شوقی افندی رخ می‌دهد و وی خیلی به حاج آقای راستین احترام و محبّت می‌کند ولی نتوانست ایشان را راضی نماید.

آقای برادران اضافه می‌کنند که ملاقاتهایی هم با خاخامهای یهود داشتند و می‌گفتند توجّه آنها نیز به کثرت بود و راهی به عالم معنی از آنها ندیدم. با کشیشهای ارامنه نیز مذاکراتی داشتند و می‌گفتند گرچه تا حدودی کثرت گرائی و توجّه آنها نسبت به مادّیات از یهودیان کمتر بود ولی راه مستقیم نیز نزد ایشان نبود.

می‌گفتند در همان اوان بعد از رحلت حضرت نورعلیشاه که شک و تردید بر من غالب بود رویایی پرتلاطم و طولانی دیدم که در صحرای بی‌آب و علفی با اضطراب به این سو و آن سو دوان دوان می‌روم و ناگاه با سر در یک چاه بسیار تاریک و ظلمانی و عمیق سقوط کردم و به هیچ وجه قادر به نجات خود نبودم و فریاد می‌کردم و کمک می‌خواستم. ناگاه دستی آمد و از پاهای من گرفت و من را نجات داده به بیرون چاه گذاشت در همین لحظه صدای بسیار رسایی را شنیدم که صدای صاحب همان دست بود که سه بار غرّا فرمود «منم شیخ تو محمّد حسن». در این هنگام از خواب بیدار شدم. از شدّت عرق و گریه و زاری بالینم خیس شده بود و پدر را بربالای سر خود دیدم که همراه باقی اعضای خانواده از صدای من جمع شده بودند. ولی پدرم اجازه نداده بودند مرا از خواب بیدار کنند و گفته بودند که دیدن این گونه رؤیاها که با این حالات همراه است از رؤیا‌های عادی نیست و نباید فرد را از خواب بیدار کرد. می‌گفتند بعد از این خواب نزد آقای سید محمّد شریعت به قم رفتم و عکس حضرت صالحعلیشاه را خواستم. دیدم صاحب عکس همان کسی بود که در خواب مشاهده کرده بودم و متوجّه شدم که نام محمّد حسن نام مبارک بندگان حضرت آقای حاج محمّد حسن صالحعلیشاه است.

برخی اوقات که تحقیقات و بررسیهای خود را در مورد یافتن راه خدا شرح می‌دادند در پاسخ به سؤال برخی از اخوان مبنی بر اینکه آیا ما هم بهتر است برای اطمینان از صحت راه خود به اینگونه تحقیقات بپردازیم، می‌گفتند تحقیق در راه دین و یافتن راه خدا بر هر کسی واجب و لازم می‌باشد. البته چنانچه فقرا مدّت کوتاهی به دستورات قلبی خود عمل کنند حقیقت بر آنها مکشوف خواهد شد.

آقای استاد نبی‌الله قدرتی می‌نویسند: آقای عبدالله مدبّر در ابتداء مفتی اهل تسنّن بود ولی بعد از مدّتی به خارج از کشور رفت و سفرهائی به گرجستان و ایروان و فلسطین نمود و دین مسیحیت را انتخاب کرد. کلیسیای ارتدکس به وی مأموریت داد تا به عنوان کشیش برای ترویج مسیحیت به ایران مراجعت نماید. وی در بازگشت شهر اراک را برای سکونت انتخاب کرد. خودش می‌گفت: در اراک منزلی گرفتم و نزدیک منزل، کفّاشی دکان داشت که اغلب برخی دراویش نزد وی می‌آمدند. با خود خیال کردم اوّل از اینها که افراد ساده‌ای هستند شروع و مسیحیت را تبلیغ نمایم. باب گفتگو و رفت و آمد را باز کردم. یکی از آنان به نام آقای حاج محمّد خان راستین همراه با آقای عباّس سرشار و چهار نفر دیگر از دراویش شبی برای بازدید من به منزلم آمدند و پس از گفتگوهای زیادی، حاج آقای راستین در جواب من گفتند: ما مسلمان و شیعه دوازده امامی هستیم و اهل بحث وجدل هم نیستیم اگر شما سؤالی دارید به بیدخت نامه بنویسید و هر سؤالی دارید بپرسید. آقای راستین ادامه دادند حتّی اگر لازم باشد به خیالات شما هم جواب خواهند داد. با خودم فکر کردم که سه سؤالی که همیشه ذهنم را مشغول کرده بود طرح نمایم ولی سؤالات را نمی‌نویسم و فقط جای خالی برای آنها می‌گذارم. اگر آقای راستین راست گفته باشد دریافت کننده نامه باید بداند که سؤالات چه بوده است. کاغذی برداشتم و بالای آن نوشتم: «بِسم الله الرّحمٰنِ الّرحیم» و زیر آن یک آیه از قرآن را از قول حضرت ابراهیم نوشتم که می‌فرماید: رَبِّ اَرِنی کیفَ تُحْی ٱلْمَوتیٰ قٰالَ اَوَلَمْ تُؤمِنْ قٰالَ بَلیٰ وَلـٰکنْ لِیطْمَئِنَّ قَلْبی[48] و در سه سطر زیر آن به ترتیب شماره‌های یک و دو و سه را گذاشتم که جلوی آنها خالی بود. در دلم سه نیت کردم که از این قرار بودند ولی آنها را روی کاغذ نیاوردم:

1. مسبّب ایجاد اختلاف در ادیان پیغمبران بودند که هریک دینی آوردند و این اختلافات پیدا شد.

2. آیا دین و راهی بر حق هست یا نه؟

3. اگر هست، حق نزد کیست و کجاست و چطور باید به آن رسید؟

نامه را به آدرسی که آقای راستین داده بودند به بیدخت گناباد حضور حضرت صالحعلیشاه ارسال کردم. بعد از 15 روز پاسخ نامه را دریافت کردم که زمان رفت و برگشت نامه خیلی کوتاه بود. با تعجّب آن را باز کردم دیدم کاغذ ارسالی را پس فرستاده‌اند و جلوی سه شماره‌ای که نوشته بودم مطالب زیر را نوشته‌اند:

1. چون از حالات انبیاء بی‌خبرید این است که معترض می‌باشید. بلکه آنهائی که ناحق خود را جانشینان آن بزرگواران می‌دانند عامل اختلاف هستند وگرنه، انبیاء همه را به وحدت دعوت می‌کنند.

2. راه راست همیشه یکی بوده و هست و خواهد بود.

3. به دست یکی از مشایخ ما در تهران به دین اسلام مشرّف می‌شوید.

وقتی پاسخ نامه را مطالعه کردم متعجّب شدم و تصمیم گرفتم خدمت حضرت صالحعلیشاه رسیده و با ایشان مباحثه کنم و بگویم که من مسیحی هستم و مسلمان نمی‌شوم. حرکت کردم. صبح جمعه به تهران رسیدم و برای تهیه بلیط مشهد به دفتر گاراژ اتوبوس رفتم ولی آن ساعت اتوبوسی حرکت نمی‌کرد و من همان جا نشستم. ساعت هشت و نیم صبح بود که گاراژدار آقای مشهدی باقر صالحی و چند نفر دیگر از حاضرین به من گفتند شما همین جا در دفتر بمانید و ما می‌رویم، مجلسی داریم و نزدیک ظهر برمی‌گردیم. به آنها گفتم اگر اشکالی ندارد من هم همراه شما بیایم. قبول کردند و با درشکه‌ای به خیابان ری کوچه دوراه مهندس رفتیم. وارد حیاطی شدیم که در وسط آن حوضی بود و نیمکتهایی در آنجا قرار داشت. همراهان من به داخل رفتند و من ترجیح دادم کنار حوض بنشینم. سایرین نیز با سکوت هریک در جایی نشسته بودند. همان طور که در کنار حوض نشسته بودم یاد زمانهای قبل افتادم که قلیان می‌کشیدم و خیلی دلم می‌خواست که یک قلیان بکشم. در همین اثناء شخصی وارد شد که چون یوسف می‌نمود و همه جلوی پای او بلند شدند و بعداً دانستم که ایشان آقای شیخ محمّد امام جمعه اصطهباناتی از مشایخ حضرت صالحعلیشاه هستند. مدّتی نگذشت شخص دیگری وارد شد که مورد احترام همه بود و همه جلوی پای ایشان نیز بلند شدند. من همچنان بی اعتناء بر نیمکت نشسته و در فکر قلیان بودم. لحظاتی پس از نشستن، همان آقای تازه وارد خدمتکاری را صدا کرد و با اشاره به من به وی گفت یک قلیان برای آن آقا بیاورید. من با شنیدن صدای ایشان بی‌اختیار فریاد کشیدم و داخل حوض آب افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد. وقتی به حال آمدم دیدم اکثراً رفته‌اند و چند نفر مرا گرفته‌اند و من گاهی فریاد می‌کردم. پرسیدم این آقایی که دستور قلیان داد کجا رفت؟ گفتند ایشان جایی میهمان هستند و گفتند شما را نزدشان ببریم. برای من لباس آوردند و پس از تعویض سوار درشکه‌ای شده حرکت کردیم. در بین راه من گاهی از خود بی‌خود می‌شدم نعره‌ای زده و فریاد می‌کردم که یک بار پاسبانی جلو آمد و سؤال کرد این فرد مست است؟ که با توضیح همراهان قانع شد که من به حال خود نیستم. بالاخره خدمت همان شخصی که دستور قلیان داده بود رسیدیم ایشان جناب حاج شیخ عبدالله حائری بودند. مرا به خوردن غذا دعوت کردند. عرض کردم اوّل به من دستور دهید که چکار کنم. دستوراتی دادند و به دست ایشان مشرّف به اسلام و ایمان گردیدم.

برخی مراسلات جناب حاج شیخ عبدالله حائری با حاج آقای راستین ذیلاً آورده شده است:

• نامه‌ای که جناب آقای حائری در 26 شعبان به حاج آقای راستین نوشته‌اند. تاریخ مهر اداره پست در پشت پاکت 19/6/1917 میلادی می‌باشد که به تاریخ 29/3/1296 هجری شمسی تطبیق می‌شود.

110

عرض می‌شود رقیمه شما از معصومه قم رسید از سلامتی و خوشی حال منبسط گشتم امید که در خدمت بندگان خدا و خیرخواهی آنها کوتاهی ننمایند مخصوصاً نسبت به جناب والد ماجد و والده ماجده که بموجب اَنِ ٱشْکرْ لی وَ لِوٰالِدَیک[49] الخ رفتار فرمائید و خدمت آنها از اعظم عبادات و ریاضات خود دانید. خدمت جناب آقای منصور علی[50] دام افضاله العالی عرض سلام مشتاقانه می‌رساند و صفائی می‌نمائید. عرض می‌کنید عریضه جوابیه به کاشان حضور ایشان عرض شده به توسط میرزا آقای عطّار انشاءالله رسیده است. خدمت دوستان آنجا همگی عرض سلام می‌رسانم دوستان اینجا عرض سلام می‌رسانند. آقای معین الحکماء اوائل شعبان مرحوم شدند از آستان مقدّس هر هفته توقیع می‌رسد بحمّدالله فقرا در ظل عنایت حضرت آقا ارواحنا فداه سلامتند حاج مؤتمن دیوان آقازاده حکیم الهی دیروز به سلامتی از گناباد وارد شد. از خداوند منّان توفیق و تأیید برای همه دوستان مسئلت دارم والسّلام. عبدالله

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عبدالله حائری در تاریخ 19 رجب به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند. تاریخ مهر اداره پست 29/3/1921 میلادی می‌باشد که به 9 فروردین 1300 تطبیق می‌شود.

110

عرض می‌شود تلگراف تبریک آن جناب رسید مورث مزید محبّت و برکت گردید چون اطمینان به رساندن پست بیشتر بود با پست نوشتم امید که این عید سعید بر شما و همه اخوان با میمنت و برکت باشد البتّه وصایای این ضعیف را در رعایت آداب شریعت مطهره مخصوصاً در خدمتگزاری به والد ماجد و استرضاء خاطر ایشان حتّی الامکان فراموش نخواهید نمود خدمت همه دوستان عرض سلام می‌رسانم و سلامت دین و دنیا برای همگی خواهانم غالباً از طرف قرین الشّرف تعلیقات شریفه می‌رسد و بحمدالله فقراء در پناه آن حضرت خوشند. زادکم شرفاً و السّلام عبدالله

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عبدالله حائری در 10 رجب 1341 به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند:

110

بعرض می‌رساند انشاءالله موفق و مؤید بوده به حسن اخلاق و حفظ مراتب جامع بین وحدت و کثرت شده و داعی بخیر بعمل صالح و صدق حدیث باشید. چون برادر مکرّم شاهزاده مشکوه السّلطان که از اخوان با محبّتند عازم عتبات عالیات بودند یادآوری نموده تجدید عهد مودّت نمودم. خدمت اخوان آنجا عرض سلام می‌رسانم امید که این عید سعید بر همه مبارک گردد خدمت حضرت مستطاب آقای والد دام افضاله عرض سلام برسانید امید که در استرضاء خاطر ایشان بذل جهد فرموده اعظــم ریاضات خود را خدمت والدین قرار دهید. زادکم بتحیه شرفـاً و السّلام عبدالله الحائری

• در حاشیه همین نامه نوشته‌اند:

110

خیلی دلم می‌خواهد که درباره آقای آقا رضا خان که قدیمی فقیر است و از کار افتاده است دستگیری بفرمایند که محتاج خلق نشود و زادکم الله توفیقاً للخیرات و السّلام عبدالله

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عبدالله حائری در 29 شعبان 1341 به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند:

110

عرض می‌شود که مرقومه شریفه رسید از سلامتی شما و بستگان خوشوقت شدم چون برادر مکرّم آقای آقا سید علی نجفی زید توفیقه عازم آن صفحات بودند مجدداً یادآوری نمودم غالباً با دوستان ذکر خیر شما می‌شود و همگی سلام می‌رسانند خدمت دوستان آنجا عرض سلام می‌رسانم. در باب آقا رضا خان اگر چه معتذر شده بودید لکن همّت عالی آنجناب نظر بر سعه رحمت حق باید داشته باشد نه بر بودجه اصطلاحی. زادکم الله شرفاً و السّلام عبدالله حائری

• نامه‌ای که جناب حائری در 15 ربیع‌الاوّل 1342 به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند:

110

بعرض می‌رساند تلفن آن جناب از قم رسید از سلامتی و خوشی شما خوشوقت شدم آقای اخوی چندیست مراجعت به قم نموده‌اند مرقوم نفرموده‌اند که آنجا چه کرده‌اند علی ایحال چون برادر مکرّم آقای آقا سید عبّاس کربلایی که از اصله اعیان خانواده جلیله آن صفحات و از اقوام حجج اسلام طباطبائیها می‌باشند به واسطه پیشآمدهای روزگار با عیال و اولاد در معصومه قم بوده حالیه تنها عازم عراق شده‌اند خیلی دلم می‌خواهد که اوّلاً نگهداری از ایشان فرموده همّتی فرمائید که اهل همّت را بسر غیرت بیاورید که وجهی معتنی به برای ایشان فراهم شود که مَقْضی المرَام به معصومه قم مراجعت فرمایند چون سالها خودشان و اقوامشان به عزّت زندگانی فرموده‌اند امید دارم شما هم به نظر احترام و عزّت با ایشان رفتار فرموده همه دوستان را از خود ممنون فرمائید خبر تلگرافی حرکت جناب آقا از گناباد سیم ربیع رسید به نیشابور تشریف برده‌اند از آنجا مرقوم فرموده‌اند با دستگاه پستی عازم حضرت عبدالعظیم خواهند شد البتّه دوستان عراق مخصوصاً آقای حاج صمصام الممالک را مسبوق فرمائید و به همگی عرض سلام برسانید زیاده بر این تأکید در همراهی معظّم له نمی‌نمایم. دوستان اینجا عرض سلام می‌رسانند آقای میرزا سید علیخان را سلام برسانید.زادکم الله شرفاً و السّلام عبدالله

• در حاشیه نامه زیر جناب حاج شیخ عبدالله حائری در مورد حاج شیخ عبّاسعلی کیوان قزوینی به جناب آقای راستین در تاریخ 22/10/1306 مرقوم نموده‌اند:

110

عرض می‌شود مرقومه آن جناب رسید از سلامتی آن جناب و سایر احباب خوشوقت شدیم دوستان آنجا را سلام برسانید دوستان اینجا عرض سلام می‌رسانند...شما هر نحو هست باید آسوده‌گی حضرات را منظور داشته باشید مال دنیا قابلیتی ندارد باید دلجوئی از آنها در ترتیب مخارجشان داده شود بلکه در آیه شریفه حَقَّاً عَلَی ٱلْمُحْسِنینَ[51] می‌فرماید رقیمه جوف را برسانید. زادکم الله توفیقه والسّلام عبدالله الحائری

• در ذیل همین نامه نوشته‌اند:

برای مریض روحی قزوینی[52] مرقوم فرمودند دیگر دستگیری ننماید و فوری به گناباد حرکت کند در جواب بیشرمانه تمرّد نموده و نوشته که سالهاست برای شما دستگیری نمی‌کنم خداوند حسن عاقبت عنایت کند. والسّلام.

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عبدالله حائری به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند. پشت پاکت تاریخ 10 رجب 1348 و مهر پشت پاکت 12/9/1308 قید شده است:

110

عرض می‌شود مرقومه شریفه رسیده از ملازمت خدمت آقای حاج شیخ عماد دامت برکاته و استفاضه از محضر مبارکشان خوشوقت شدم خداوند همه را قدردان فرماید.

هزاران قرن می‌باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگر بارش اگر این بار بگریزم

حال هم که آن صفحات را مزین فرموده‌اند صفای محبّتانه نموده عرض اخلاص برسانید. ما ها هم منتظر تشریف آوردنشان هستیم خدمت فقراء آن صفحات عرض سلام برسانید مخصوصاً آقای مشایخی در باب کارشان چون سابقاً مرقومه مستغنیانه به میرزا سید علیخان نوشته بودند و به حائری نشان داده حال مقتضی است که خودشان به حائری چیزی بنویسند تا اقدام بنماید. زادکم الله شرفاً و السّلام عبدالله الحائری

• نامه‌ای (بدون تاریخ) که جناب حاج شیخ عبدالله حائری به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند:

110

بعرض می‌رساند انشاءالله در خدمات بندگان خدا که ودائع الهیه‌اند موجب مباهات دوستان باشید مرقومه‌های کریمه رسیده و در مقام اقدام انجام مراحم دوستان بوده‌ام خدمت آقای سبزواری بودید موجب خوشوقتی شد دوستان آنجا مخصوصاً آقای سپهری و پروین و شیروانی و باصر را سلام برسانید خیلی خوشوقت هستم که رؤساء ادارات آنجا اغلب از دوستانند خداوند بر توفیقاتشان بیفزاید که در خدمت به ملّت و دولت موجب مباهات بندگان خدا شوند به خدمت عالیجناب والد ماجد دام افضاله عرض سلام برسانید البته آیه مبارکه وَ صٰاحِبْهُمٰا فِی‌ ٱلدُّنْیٰا مَعْرُوفاً[53] را منظور داشته و لاٰتَقُلْ لَهُمٰا اُفٍّ[54] را معمول دارید و السّلام عبدالله الحائری

حاج آقای راستین می‌گفتند در اراک اخوان راه رفته‌ای مشوّقم بودند. منجمله در اوائل تشرّفم به فقر یکی از اخوان نزدیک منزل ما ساکن بود و اغلب به دکان او می‌رفتم. اشراق وی آنچنان بود که به ضمیر و افکار و اعمالم آگاهی داشت. گویا در همه جا با من حاضر بوده و بر افعالم ناظر. صبحی که به دیدنش رفتم سؤال کرد که چرا دیشب در مجلس فقری شرکت نکردی؟ از پاسخ طفره رفتم زیرا در منزل میهمان داشتم و نمی‌خواستم بگویم که سرگرم پذیرایی میهمانان بودم. گفت می‌خواهی بگویم که دیشب کجا بودی و با که بودی و چکار می‌کردی؟ جوابی ندادم. تمام لحظات و اعمال شب گذشته مرا بازگو نمود. می‌گفتند امروزِ ما را خبر می‌داد و می‌گفت وظایف سنگینی به عهده خواهی داشت.

همچنین می‌گفتند در اوائل جوانی علاقه‌مند به فراگیری موسیقی شدم و از میان آلات موسیقی تار توجّه‌ام را جلب کرد. در آن اوان درویش خان نوازنده معروف و استاد تار بود. درسهایی نیز گرفته و اغلب مشق می‌کردم. یک روز که به دکان همان فقیر رفتم بدون سابقه قبلی و آگاهی وی از علاقه من به آموختن تار گفت اگر فقراء به آن ذکر و فکری که در اطاق تشرّف به آنها تعلیم داده‌اند عمل کنند بدون اینکه نزد درویش خان - که در آن زمان در تهران بود - بروند بتوانند صدای تار وی را بشنوند. از این حرف متعجّب بودم که صدای تار درویش خان را شنیدم که تمام محوطه دکان را فرا گرفت و مدّتی این صدا همچنان به گوش می‌رسید تا اینکه قطعه‌ای که درویش خان می‌نواخت تمام شد. هر چه دقّت کردم متوجّه شدم این صدا از محل خاصی بیرون نمی‌آید بلکه وی کاری کرده بود که گوش من این صدا را می‌شنید.

آقای دکتر بهروز بیدآباد از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که : یک روز در دکان او نشسته بودم. از دلم گذشت که چرا مرا به منزل خود دعوت نمی‌کند. لحظاتی نگذشت که دعوت نمود. شب به منزل او رفتیم. اتاق محقری داشت که در وسط آن پرده‌ای کشیده بود. خانمش در یکطرف پرده بود و من و او هم در سمت دیگر. به من گفت چیزی در گوشت بگذار تا خوابت ببرد چون خانمم عادت دارد تا صبح حرف بزند. توجّهی نکردم ولی خانمش تا صبح از پشت پرده با صدای بلند به او فحش و ناسزا داد و تهمت زد.

آقای محمّد هادی غفاری واقعه دیگری از آن درویش بیان می‌کنند که فردی که از اخوان هم نبود به وی مراجعه و سؤال نمود که پسرم مدّتی است به مسافرت رفته و نمی‌دانم آیا زنده است یا خیر؟ او مدّتی سر به جیب تفکر فرو برد و بعد گفت پسرت زنده است و در مسیر راه اراک در دوراهی ملایر- بروجرد در قهوه‌خانه‌ای نشسته و مشغول خوردن غذا است و تا ساعاتی دیگر به اراک خواهد رسید. همین اتّفاق نیز افتاد و پس از چند ساعت فرزند او به منزل رسید.

اخوان قدیمی نام آن درویش را کربلائی باقر یا مشهدی باقر ذکر می‌کنند و از حالات او نقل می‌کنند که وی شبی در مجلس فقری از همه اخوان دعوت نمود تا فردا صبح به منزل وی بروند. فردا صبح وقتی مدعوین به منزل وی رسیدند مشاهده کردند که سحرگاهان با عیالش وداع کرده و ملحفه را روی خود کشیده و رو به قبله خوابیده و قالب تهی نموده است و واردین اقدام به تشییع جنازه وی کردند.

در آن ایام مجالس فقری شبهای دوشنبه در منزل حاج مهدی خان عموی حاج آقای راستین و شبهای جمعه در منزل آقا شیخ عبدالله قنّاد تشکیل می‌شد و آقای شیخ یحیی اراکی (ممتحنی)[55] در اراک از طرف حضرت نورعلیشاه مأذون به اقامه نماز جماعت بودند.

آقای محمّد هادی غفاری ابراز می‌دارند که در آن زمان فقرای برجسته‌ای در اراک بودند و با حاج آقای راستین و عموهای ایشان مراوده داشتند. منجمله یکی از فرزندان محمّد هاشم سلطان ساقی (غفاری) به نام محمّد باقر بیک که عموی راوی و از اخوان بوده و حدوداً در سال 1300 هجری شمسی فوت می‌کند. او قبل از فوت تمام برنامه مراسم فوت خود را مشخص نموده و به خانمش می‌گوید که آخوند انجدانی را برای تلقین میت (خودش) دعوت کند. آخوند مزبور قبلاً بر منبر گفته بود که سبیلهای بلند نجس است و از دراویش بدگوئی کرده بود. وقتی محمّد باقر بیک در حال نزع بود برادرش علیخان بالای سر وی قرآن می‌خواند. وی چشمانش را باز می‌کند و خطاب به برادرش می‌گوید چه می‌کنی حضرت صالحعلیشاه اینجا تشریف دارند و بعد چشمها را بسته و مجدداً فوت می‌کند. هنگام دفن همان آخوند برای تلقین میت به داخل قبر می‌رود و سپس هیجان زده و مضطرب از قبر بیرون می‌آید و می‌گوید هر جمله‌ای را که خواستم به وی تلقین کنم میت با زبان خودش زودتر همان را به خود تلقین نمود. اهالی ساق اراک نیز در مورد وی کرامات زیادی نقل می‌کنند. شخصی از اقوام وی نقل می‌کند که محمّد باقر بیک همیشه در سحرها با صدای بلند قرآن می‌خواند. یک روز بعد از فوت او به ساق وارد شدم باز صدای قرآن خواندن او می‌آمد. ناگهان به خاطر آوردم که وی چند ماه است فوت کرده است. همیشه صدای قرائت قرآن او از سمت منزلش به گوش می‌رسید ولی این مرتبه صدا از سمت قبرستان ساق بود. بسیاری از اهالی ساق ابراز می‌دارند که سالی یکبار یا یک سال در میان به چشم خود مشاهده نموده‌اند که نور روشنی از سمت مشرق ساق ظاهر می‌شود و از دامنه کوه به سمت مغرب و در حدود قبرستان ساق فرو رفته و سپس تاریک می‌شود. آنها ابراز می‌دارند که این نور طوری روشن کننده است که هنگام ظهور همه جا روشن می‌شود و دقایقی هم به طول می‌انجامد. افراد مسن اهل ساق ابراز می‌دارند که ما همچنان از زمان طفولیت خود ظهور این نور را دیده‌ایم ولی تا به حال علّت آن را ندانسته‌ایم. این پدیده عجیب را اهالی ساق به محمّد باقر بیک نسبت می‌دهند که سبب حیرت اهالی نیز هست و بر این باورند که محل فرو رفتن نور قبر محمّد باقر بیک است. اهالی روستای رودباران در نزدیکی ساق نیز این پدیده را دیده و تأیید می‌نمایند.

حاج آقای راستین در مورد یکی از دیگر از اخوان برجسته آن زمان می‌گفتند که در هر مرحله‌ای از سلوک او قدمی از من جلوتر بود ولی بعدها به دلیل اعتیاد به تریاک سست شد.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که در سفری حدوداً در سال 1340 هجری قمری (1302 هجری شمسی) حضرت صالحعلیشاه با خانواده به سمت نجف عازم بودند. حضرت رضاعلیشاه در این سفر حدوداَ هشت سال داشتند. همراه عدّه‌ای از اخوان اراک با خر و قاطر و سواره و پیاده به استقبال ایشان به فراهان اراک می‌رفتیم. در بین گروه، من و کربلائی محمّد ابراهیم (پدر آقای محمّدآقا تیموری) بر اسب سوار بودیم و اجباراً پا به پای باقی کاروان به آهستگی حرکت می‌کردیم. در بین راه طاقت نیاوردم و با کربلائی محمّد ابراهیم تاخت کردیم که زودتر خدمت حضرت صالحعلیشاه برسیم. جلوتر از کاروانسرائی از آمدن کاروان حضرتشان سؤال کردیم. گفتند چنین مسافرانی به اینجا نرسیده‌اند. باز جلوتر رفتیم ولی کاروان ایشان را نیافتیم. با خستگی به کاروانسرای اوّل مراجعت کردیم و کاروانسرادار گفت میهمانان شما ساعاتی قبل اینجا بودند و دوستان شما نیز از اراک به استقبال آمدند و همگی با هم رفتند. به دنبال ایشان حرکت کردیم تا به محل بعدی خدمتشان رسیدیم. هنگام مصافحه حضرت صالحعلیشاه فرمودند: «آن خیال- اشاره به تقدّم جستن از دیگران- شما را عقب انداخت».

آقای هزاوه‌ای به نقل از حاج آقای راستین اضافه می‌کنند که در سفر دیگری حضرت صالحعلیشاه به سمت نجف عازم بودند و حاج آقای راستین ایشان را تا مرز عراق بدرقه می‌کنند. در این سفر کربلائی محمّد ابراهیم نیز همراه بوده است. هنگام مراجعت چند نفر یهودی نیز که از فلسطین به مرز ایران و عراق آمده بودند در گاری همسفر گشتند. در بین راه باران شدیدی درگرفت و همه خیس شدند و مسافران به خیال اینکه رطوبت لباس اهل کتاب سبب نجاست می‌شود یهودیان را از خود دور می‌کردند. کاروان در یک آبادی توقّف می‌کنند. حاج آقای راستین اطاقی کرایه و هیزم مهیا و همسفران یهودی را نیز به مسکن خود دعوت می‌نمایند. اشخاص یهودی پس از اینکه می‌بینند ایشان نماز می‌خوانند سؤال می‌کنند شما چه دینی دارید؟ پاسخ می‌دهند ما مسلمان هستیم. با تعجّب می‌گویند که مسلمانان ما را نجس می‌دانند. ایشان در جواب می‌فرمایند خیر این طور نیست زیرا قرآن اهل کتاب را پاک می‌داند. آنها با خوشحالی از برخورد ایشان شب را هم در آنجا می‌مانند و اظهار می‌دارند اگر همه مسلمانان مثل شما بودند ما یهودیان همگی مشرّف به اسلام می‌شدیم. فردا صبح همگی سفر را ادامه می‌دهند.

آقای عبدالصّالح حقّانی ابراز می‌داشتند که حدوداً 8 سال داشتم که به دفعات فرد جوانی را می‌دیدم که خدمت جناب آقای حاج شیخ اسدالله ایزدگشسب ملقّب به درویش ناصرعلی از مشایخ حضرت صالحعلیشاه رسیده و مقابل ایشان می‌نشست و همواره بدون اینکه کلامی رد و بدل شود اشک از چشمانش جاری بود. حالت وی طوری بود که توجّه مرا جلب کرد و از پدرم در مورد او سؤال کردم. گفتند آقای حاج محمّد خان راستین، و در آن هنگام حدوداً 25 سال داشتند.

حاج آقای راستین می‌گفتند مدّت کوتاهی بود که مشرّف به فقر شده بودم. در سفری حضرت صالحعلیشاه به تهران آمدند و هنگامی که اتومبیل حامل ایشان جلو درب حسینیه توقّف کرد دویدم که درب اتومبیل را باز کنم. آقای دکتر نورالحکماء با تندی بر سینه من زد و پرخاش نمود و اجازه نداد که جلو بروم. خیلی اندوهگین و از این رفتار تند و نامحترمانه برافروخته گردیدم. تا صبح خوابم نبرد و با نفس خود مشغول مبارزه بودم تا که فردای آن روز تصمیم گرفتم که به مجلس رفته و زانوی آقای دکتر نورالحکماء را ببوسم تا نفس تأدیب شود و همین کار را کردم و او هم متوجّه نشد ولی این عمل تأثیر بسزائی در من گذاشت.

جناب حاج شیخ عمادالدّین از مشایخ سلسله حاج آقای راستین را تحت نظر و تربیت خود گرفتند و مراقبت فراوان داشتند. از حاج آقای راستین از ایشان سؤال کردند که تربیت شما نزد جناب حاج شیخ عمادالدّین صورت گرفت؟ گفتند: اوائل تربیتم نزد ایشان بود.

آقای محمّدهادی غفّاری نقل می‌کنند که جناب حاج شیخ عمادالدّین می‌گفتند که در رؤیا مشاهده مردم که حاج آقای راستین را بر پشت گرفته بودم و چهار دست و پا خدمت حضرت صالحعلیشاه می‌برم. در آن موقع حاج آقای راستین اجازه‌ای در فقر نداشتند.

ذکر می‌کنند که سالها قبل از تشرّف حاج آقای راستین اغلب بزرگان سلسله که به اراک می‌آمدند در منزل یکی از فرزندان آیت‌الله حاج آقا محسن عراقی بنام آقای حاج ابراهیم (موحد) محسنی که از اخوان بود سکونت می‌گزیدند. پس از فوت حاج ابراهیم، حاج آقای راستین میزبانی از بزرگان سلسله را بعهده داشتند. در یکی از سفرهایی که جناب حاج شیح عمادالدّین به اراک سفر کرده و به منزل حاج آقای راستین وارد شده بودند آقای میرزا برای دیدن جناب حاج شیخ عمادالدّین با جمعی از اعیان به محل سکنای ایشان می‌روند. برخی از همراهان آقای میرز،ا از اکرام فوق‌العاده حاج آقای راستین نسبت به جناب حاج شیخ عمادالدّین تعجّب می‌کنند و یکی از آنها پس از پایان ملاقات آهسته زعم خودش را به گوش حاج آقای راستین می‌رساند که اگر در این کار کسب و فایده‌ای هست مرا هم مطلع کن. حاج آقای راستین از باب غیرت از کج فهمی وی ناراحت و علیرغم سابقه ارتباط قبلی به تندی به وی پرخاش می‌کنند.

خانواده آقای مهندس حاج محمّد جواد اخوان از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که می‌گفتند: جناب حاج شیخ عمادالدّین اراک تشریف داشتند و افتخار میزبانی داشتم. جناب حاج شیخ بادیه‌ای همراه با پول خُرد کمی به من دادند و گفتند شخصاً به دکان میوه فروشی مراجعه و به میزان پول داده شده انگور خریداری و بیاورید. در آن زمان خدمتکاران منزل بسیار بود و رسم بر این نبود که اعیان شخصاً برای خرید به درب مغازه مراجعه نمایند از طرفی به دلیل باغات متعدّد انگور همیشه انگور فراوان در منزل موجود بود ولی جناب حاج شیخ عمادالدّین برای تغییر طرز فکر من امر به این کار کردند. من هم علیرغم اینکه با تعجّب افراد محل مواجه شده بودم به دکان میوه فروشی رفتم و بادیه‌ای از انگور خریده و تقدیم کردم.

آقای حاج براتعلی رابطی اظهار می‌داشتند که حاج آقای راستین ارادت بسیار زیادی به جناب حاج شیخ عمادالدّین داشتند. این ارادت به حالت جذب شدیدی رسیده بود بطوریکه در مجالس ناگاه همانند پریدن کبوتر بر روی زمین دوزانو- دوزانو به بالا می‌پریدند تا بر روی زانوی جناب حاج شیخ می‌افتادند، یا آن چنان در مجلس می‌غلتیدند که چند نفر به سختی می‌توانستند جلوی ایشان را بگیرند.

خود ایشان نیز از این ارادت نسبت به جناب حاج شیخ گاه تجلیل می‌کردند و می‌گفتند: سالها باید بگذرد تا شیخی به بزرگواری ایشان پیدا شود.

چند فقره از مراسلات جناب حاج شیخ عمادالدّین ذیلاً آورده شده است:

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عمادالدّین به حاج آقای راستین نوشته‌اند. تاریخ مهر اداره پست 10/7/1309 می‌باشد.

121

بشرف عرض عالی می‌رساند رقیمه شریفه زیارت شد از استقامت مزاج شریف مسرور شدم هماره توفیق خدمت و گرمی محبّت جهت آنجناب مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم برای همگی اصلاح امور و توفیق بندگی مسئلت دارم خدمت بانوی اعظم و سایر اهل منزل سلام برسانید خدمت حضرت حجه الاسلام آقای ابوی و علیا مخدّره والده ماجده سلام برسانید آقای رحمتعلیشاه فردا وارد سبزوار خواهند شد از طرف حضرت عالی اظهار نیازمندی خواهد شد در باب آمدن شما حقیر ده روز دیگر خیال حرکت دارم در نیشابور یکماه توقّف خواهد شد فقرا دعوت کرده‌اند وقت حرکت بشما اطلاع خواهم داد که در نیشابور ملحق شوید فقرای سبزوار سلام عرض دارند اهل خانه خدمت جناب عالی و بانوی اعظم سلام عرض دارند والسّلام.

• نامه دیگری جناب حاج شیخ عمادالدّین به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند. پشت پاکت 28 شعبان نوشته‌اند و مهر اداره پست 8/11/1312 ارسالی از کاشان را نشان می‌دهد.

121

بشرف عرض می‌رساند دو مرقومه از آن برادر مکرم زیارت شد پیوسته توفیق خدمت و گرمی محبّت جهت آن برادر مکرم مسئلت دارم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت نوّاب علیه عالیه بانوی اعظم دامت شوکتها سلام عرض دارم نورانیت دل جهت ایشان مسئلت دارم خدمت آقای ابوی و والده ماجده و سایر متعلقان مخصوصاً دایه خانم سلام عرض دارم خدمت جناب حاجی مهدی سلام عرض دارم در باب روزه گرفتن تا ممکن باشد بگیرند بهتر است در صورت ضرر بخورند ولی مخفی باشد باز هم نسبت به ماههای دیگر امساک در خوردن داشته باشد. فقرای کاشان گرم هستند بیست و یک روز برحسب دعوت فقرای دهات بیرون بودم دیروز آمدم شهر ماه صیام را در کاشان هستم بعد را بطرف طهران و رشت می‌روم تلگرافی از فقرای اصفهان رسید دعوت کرده‌اند قبول نکرده‌ام چون مسافرت طول کشیده والسّلام. جناب مهدی خان در آخر ماه رمضان هفت من نیم گندم به گدا تصدّق بدهد کفاره خوردن روزه.

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عمادالدّین از کرمان به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند. پشت پاکت تاریخ ششم رجب قید شده و مهر اداره پست اصفهان 28/7/1313 را نشان می‌دهد.

121

بشرف عرض عالی می‌رساند مدّتی است از آن برادر مکرم اطلاعی ندارم امیدوارم در هر حال موفق و مؤید باشید از قمصر کاشان شرحی نوشتم جواب مرقوم نشده بود جویای حال حقیر باشید بحمدالله با تمام متعلقان سالم مدّت شش روز است وارد کرمان شده‌ام زمستان را تا عید هستم خدمت فقرا سلام عرض دارم خدمت صمصام الحاجیه سلام برسانید خدمت بی‌بی اعظم سلام برسانید اگر بانوی اعظم وارد شده سلام برسانید خدمت آقای اسدالله خان سلام برسانید اگر ممکن باشد و فراغت باشد عید را به زیارت حضرت شاه نعمت‌الله به کرمان تشریف بیاورید عییب ندارد اگر گرفتار شدید امیدوارم گرفتاریها مانع وجهه الهی و محبّت نشود نورچشمان را دیده بوسم آدرس کرمان بازار وکیل بتوسط ابوسعیدی خیاط می‌رسد. والسّلام

• نامه‌ای که جناب حاج شیخ عمادالدّین به حاج آقای راستین مرقوم نموده‌اند. تاریخ سَلخ (روز آخر ماه) صفر را قید کرده‌اند.

121

بشرف عرض عالی می‌رساند امیدوارم انشاءالله در همه حال موفق و مؤید باشید جویای حال حقیر باشید بحمدالله سالم فعلاً در آران کاشان هستم در شهر آشوبی شد حرکت کردم بیست روز دیگر می‌روم قمصر بیستم ربیع الاوّل انشاءالله در محضر خواهم بود اگر مانعی نداشته باشید خواهید آمد. آقا سید کاظم شاهرودی از اخوان است از تجّار محترم شاهرود بود فعلاً پریشان شده خدمت می‌رسد اگر خودتان لازم داشته باشید او را نگه دارید اگر نه در جای دیگر کاری برای او معین شود برای رئیس ثبت هم لازم است برای سرایداری انشاءالله مساعدت خواهید فرمود آدم درستی است خدمت اخوان سلام عرض دارم خدمت صمصام و بی‌بی اعظم سلام عرض دارم از بانوی اعظم مرقوم خواهید فرمود که وارد شده‌اند یا نشده‌اند خدمت آقا اسدالله سلام برسانید والسّلام.

قبل از تغییر حال، حاج شیخ عبّاسعلی[56] سفرهای زیادی به اراک داشته و به منزل حاج آقای راستین و پدر ایشان وارد می‌شده و حتّی پس از رحلت حضرت نورعلیشاه، تجدید بیعت جناب آقای راستین به دست حاج شیخ عبّاسعلی کیوان صورت می‌گیرد.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از حاج آقای راستین نقل می‌کنند که پس از تغییر حال حاج شیخ عبّاسعلی بود که حضور حضرت صالحعلیشاه رسیدم و ایشان از احوال حاج شیخ عباسعلی سؤال کردند و من پاسخی نداشتم. تصمیم گرفتم به ملاقات وی بروم. شیخ عبّاسعلی در بدو ورود مرا نپذیرفت ولی با اصرار زیاد بالاخره قبول کرد ملاقات نماید. گفتگوهائی شد تا بلکه پشیمان شود و مجدداً طریق ادب و تمکین پیش گیرد. شیخ عبّاسعلی با لحن تند ابراز داشت که ”تو آمدی میان من و صالحعلیشاه را صلح بدهی، برو بیرون و گرنه پاسبان صدا می‌کنم“. حاج آقای راستین می‌گفتند نه تنها حالات متعالی معنوی از او گرفته شده بود بلکه ادبش را نیز گرفته بودند. به او گفتم شما چندین بار به منزل ما آمدید ولی هیچ بار اینطور از شما پذیرایی نشد. شیخ عبّاسعلی در پاسخ گفت که همه خدمتهایی که کردید برای خدا بوده است و نه برای من. حاج آقای راستین میگفتند که البتّه این مطلب را درست عنوان کرد.

حاج آقای راستین می‌گفتند: به سه علّت این تغییر حال در شیخ عبّاسعلی پیدا شد[57]. اوّل اینکه نسبت به جناب حاج شیخ عبدالله حائری حسد می‌ورزید و از این که ایشان در تهران سکنی داشتند و وی در قزوین، بسیار ناراحت بود. دوّم اینکه چشم به دست اخوان داشت و از لحاظ مادّی از آنها متوقّع بود. سوّم اینکه علاقه دنیا از دل وی بیرون نرفته بود. نظرات حاج آقای راستین در مورد حاج شیخ عبّاسعلی کیوان با کمی دقّت در متن نامه‌ای که حاج شیخ عبّاسعلی قبل از عزل از سمت خود به ایشان نوشته معلوم می‌شود. همینطور می‌گفتند که پس از مدّتی بعد از فوت حاج شیخ عبّاسعلی، او را در خواب دیدم که بسیار خجالت زده و سر افکنده است.

• نامه‌ای که حاج شیخ عبّاسعلی کیوان در 10 جمادی الاولی 1345 به حاج آقای راستین نوشتند:

جناب قدوه الافاضل و زبده العلماء آقای حاج میرزا محمّد خان زید توفیقه
سلام علیکم 

زیارت خط شریف مسرت آور و مزید دعا و یاد گردید ذکر خیر در حضور مبارک می‌شود و نائب الزّیاره همه فقراء عراق هستم و به همه سلام می‌نمایم و سلامتی خواهانم. امید است که حضرت آقا آنجا شرف نزول ارزانی دارند.

به جناب آقا شیخ عبدالله بعد از سلام عرض می‌کنم که معامله آقا سید میرزا برزکی خیلی مایه خجلت بنده شده لوازم سختگیری بجا آوردم ولی او از شومی این عمل غارت زده شده که حالا معطّل است باز بنده دست برنمی‌دارم. انشاءالله وقتی به کاشان بروم جد می‌کنم شاید وصول شود اینجا که ارزانی شده آنجا چطور است. جناب آقای شریعت عریضه به حضور مبارک نوشته بوده فرمودند تو جواب بنویس عرض می‌کنم ذکر قلبی که فراموش شده نوشتنی نیست موقوف به ملاقات است که انشاءالله نزدیک است و اوراد، شما اوراد خود را به او بدهید که مشغول شود تا وقت ملاقات اگر کم و زیادی خواست می‌شود.

خدمت آقای حاج اسد و حاج مهدی خان و سایر خوانین عظام و فقرا مجتمعاً سلام می‌رسانم. جناب مستطاب اجل آقای حاج ابراهیم را سلام مخصوص می‌نمایم. حضرت آقای والد را سلامی مخصوص می‌نمایم و اجدد السّلام علیکم. روزها نماز و منبر هست یاد همه شما می‌شود. عبّاسعلی

حاج شیخ عبّاسعلی در هنگامی که هنوز معزول نشده بود اثر کلامش مشهود بوده ولی پس از عزل بکلی این آثار از او رفت. آقای محمّد هادی غفاری ابراز می‌کنند که میرزا عیسی خان حمیدیان چند دختر داشت و پسردار نمی‌شد خدمت حاج شیخ عبّاسعلی که به آستانه در سربند اراک سفر کرده بود عرض کرد پسری به من بدهید. حاج شیخ عبّاسعلی گفت: دادیم و نامش را همنام من بگذار. پس از مدّتی میرزا عیسی خان صاحب فرزند پسری شد و نام او را عبّاس گذاشت.

آقای غفاری اضافه می‌کنند که پدرم میرزا علیخان ساقی از ساق اراک برای ملاقات حاج شیخ عبّاسعلی کیوان که در آن ایام در کاشان بودند عازم می‌شود. وقتی در بدو ورود دستش را برای مصافحه جلو می‌برد به وی می‌گویند با تو مصافحه نمی‌کنیم، چرا بدون اطلاع خانواده و فرزندانت آمدی و آنها را نگران گذاشتی، برگرد. وی نیز مراجعت نمود. وقتی به ساق می‌رسد همه ماتم زده و افسرده بودند.

آقای دکتر غلامرضا هرسینی از معمرین بروجرد نقل می‌کنند که قبل از آنکه حاج شیخ عبّاسعلی از سمت خود عزل شود در مسجدی در بروجرد به منبر رفت و حقایق را به وضوح بیان نمود و خطاب به علماء و فقهایی که در پایین منبر حاضر بودند گفت: اگر ایرادات یا سؤالاتی به گفته‌های من دارید خودم پاسخگو هستم و تا وقتی که در بروجرد هستم مراجعه و سؤال کنید تا پاسخ دهم و بعد از رفتن من مریدانم را تحت فشار و سؤال قرار ندهید[58].

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای ابراز می‌دارند که حاج آقای راستین می‌گفتند: حاج شیخ عباسعلی اغلب در مسجد سپهسالار تهران سخنرانی می‌کرد و پدرم علاقه‌مند به شنیدن وعظ وی بودند. در تهران همراه پدر بودم که گفتند بیا با هم به مسجد سپهسالار به منبر حاج شیخ عباسعلی برویم. من عذر خواستم. گفتند تو از روی تعصّب میل نداری در مجلس وی شرکت کنی. عرضه داشتم که از زمانی که حاج شیخ عباسعلی حالش تغییر کرده منبرش جذّابیتی ندارد. قبول نکردند و تنهائی رفتند. پس از بازگشت ابراز داشتند که حق با تو بود و سخنان حاج شیخ عباسعلی دیگر گیرائی قبل را ندارد و گویا اثر از کلام او برداشته شده است.

آقای هزاوه‌ای خدمت حاج آقای راستین عرض کرد که چگونه می‌شود که شخصی همانند حاج شیخ عبّاسعلی پس از این همه مدّت ناگهان تغییر حالت بدهد؟ ایشان در پاسخ به وی همچنان که نزدیک پرده‌ای مشرّف به درب نشسته بودند از او سؤال کردند بیرون را می‌بینی؟ عرض کرد بلی، حیاط و گل و درخت مشاهده می‌شود. دست بردند و پرده را انداختند و باز سؤال کردند چیزی می‌بینی؟ عرض کرد خیر. گفتند همه اثرات و مشاهدات در اختیار دیگری است اگر او پرده و حجاب را بردارد همه چیز دیده می‌شود و اگر پرده را بیندازد چیزی دیگر دیده نمی‌شود و این پرده مجدداً جلوی چشم حاج شیخ عبّاسعلی انداخته شد لذا به انکار برآمد. با این حال می‌گفتند حاج شیخ عباسعلی زحمات زیادی در راه فقر کشید و با الاغ به تمام نقاط ایران مسافرت کرد و با سخنرانیها و خطابه‌های متعدّد نام و آوازه فقر و درویشی را به اقصی نقاط ایران برد و اضافه کردند که باید از خود بر خود ترسان و امیدوار به کرم و فضل الهی باشیم.

ارادت حاج آقای راستین به مولای خود به وضوح در تأسی ایشان مشاهده می‌شد. در کلیه امور سعی می‌کردند که همانند مولای خود عمل نمایند. خانوادشان ابراز می‌داشتند که از زمانی که خدمت حضرت صالحعلیشاه[59] رسیدند و روش زندگانی ایشان را ملاحظه کردند همه امور را با روش حضرتش مقایسه و مطابقت کرده و رفتار می‌نمودند. این موضوع حتّی در امور بسیار پیش پا افتاده نیز نمود واضحی داشت. برای مثال به تبعیت و تأسی از حضرت صالحعلیشاه، هر روز صبح بعد از اقامه نماز و قرائت قرآن،  قبل از صرف صبحانه به مدّت نیم ساعت پیاده روی می‌کردند. 

در سفری حضرت صالحعلیشاه در مشهد تشریف داشتند و حاج آقای راستین و میهمانان دیگری در حضورشان در مجلس بودند. آقای جعفر فراهانی با سر و صدا وارد شد و فریاد کرد «خدا آقای راستینِ» حضرت صالحعلیشاه به تندی می‌فرمایند این شخص را چه کسی آورده است؟ یکی از اخوان عرض می‌کند همراه حاج آقای راستین آمده است. به حاج آقای راستین می‌فرمایند چرا اینگونه افراد را با خود همراه می‌کنید؟ از عتاب ایشان و از شدّت ارادت حاج آقای راستین به حضرت صالحعلیشاه حاضرین در مجلس نقل می‌کنند که نفس حاج آقای راستین بند آمد و رنگ چهره برگشت گویا جان از بدن بیرون رفت. پس از لحظاتی حضرت رضاعلیشاه با تبسّم در گوش حاج آقای راستین مطلبی فرمودند و نفس حاج آقای راستین برمی‌گردد و رنگ چهره به حالت اوّلیه تغییر می‌یابد.

از حاج آقای راستین پرسیدند دلیل و حجّت جنابعالی چیست که یقین به حقّانیت این راه دارید؟ گفتند: «وجود مبارک حضرت آقا»

آقای علی عراقی از قول پدرشان می‌نویسند که به مناسبتی حاج آقای راستین با اشاره به داستان سلطان محمود و ایاز خود را همانند ایاز معرفی نمودند که در حضور سلطان محمود اراده‌ای از خود نداشت.

آقای کیومرث راستین ابراز می‌کنند: آقای حسین فرزامی از اخوان و دوستان جوانی و تقریباً از همسالان پدر بزرگوارم در اواخر عمر مبتلا به چند بیماری از جمله پارکینسون شده بود بطوریکه هیچ عضوی از بدنش کار نمی‌کرد و حتّی قادر به سخن گفتن هم نبود فقط با چشم و لب حرف می‌زد. خدمت پدر بزرگوارم عرض کردم آقای فرزامی خیلی میل دارد حضرت صالحعلیشاه را ملاقات کند اگر ممکن است از حضرت آقا درخواست کنید تا وقتی معین فرمایند و آقای فرزامی را خدمتشان ببرم. هرچه اصرار کردم گفتند خودت حضور حضرت آقا عرض کن. این کار را کردم ولی حضرت صالحعلیشاه فرمودند بجای اینکه ایشان بیایند ما به دیدن می‌رویم. صبح جمعه همان هفته در معیت حضرت آقا رفتیم. هنگامی که درب اتاق آقای فرزامی را باز کردم و حضرت آقا وارد اتاق شدند آقای فرزامی از تخت بلند شد و سلام کرد و قدم برداشت و خدمت ایشان رسید و مصافحه و صحبت نمود. با دیدن این وضعیت خانم فرزامی از شدّت تعجّب به زمین افتاد و لحظاتی بی‌هوش بود. پس از مدّتی حضرت آقا به خانم فرزامی فرمودند: آقای فرزامی یک ماهی میهمان شما هستند هر روز قدری در حیاط او را راه ببرید و گاهی نعناء دم کرده به او بخورانید. پس از این ماجرا آقای فرزامی در حیاط با کمک دیگران قدم می‌زد و صحبت می‌کرد و درست بعد از یک ماه رحلت نمود.

رحلت حضرت صالحعلیشاه برای حاج آقای راستین بسیار نامترقّبه و باور نکردنی بود. به محض شنیدن این خبر تأسف بار از اراک به تهران عزیمت نمودند و به مجلس فقری در خیابان ری رفتند. آقای حبیب‌الله رازی برای اقامه نماز جماعت سجّاده پهن کرد. سجّاده را جمع کرده و گفتند من دیگر هیچ سمتی ندارم و پریشان احوال به دیدن آقای فریدونی رفتند. آقای فریدونی می‌گویند اتّفاقی نیفتاده حسن رفته و حسین چون شیر جایش نشسته. بروید تجدید بیعت کنید و سپس از ما هم تجدید عهد بگیرید. به سرعت به بیدخت حرکت می‌نمایند. در توقّف کوتاهی در مسیر راه اخوانی که در مسیر رفتن به بیدخت بودند دور ایشان جمع می‌شوند. با تغیر شدید همه را می‌رانند و می‌گویند با رحلت ایشان هیچ چیزی در دست من نیست و به تندی همه را رد می‌کنند.

آقای علی اصغر صالحی شاهرودی ابراز می‌دارند که: در مرداد سال 1345 حاج آقای راستین به بیدخت آمدند و هنوز تجدید عهد نکرده بودند. آخر شب بود ایشان را دیدم که در کنار صحن کوثر نشسته‌اند. نزدیک رفتم تا اگر کاری داشته باشند انجام دهم. با تغیر به من گفتند نه من درویش هستم و نه تو ما هیچ چیزی نیستیم برو پی کارت. از ناراحتی آن شب را در خیابانهای بیدخت گریه کنان صبح کردم.

حالت پریشانی و افسردگی همچنان ادامه داشت تا حضور حضرت رضاعلیشاه تجدید عهد می‌نمایند. می‌گفتند بعد از تجدید هنوز دل آرام نگرفته بود. حضور حضرت رضاعلیشاه عرض کردم اجازه می‌خواهم در خلوت خدمت برسم. سحر را معین فرمودند. سحر به حضور رسیدم و عرض کردم می‌خواهم ببینم. حضرت آقا دستخط مبارک حضرت صالحعلیشاه را ارائه و فرمودند خودتان بخوانید. در پاسخ معروض داشتم فرمان را نمی‌خواهم، می‌خواهم ببینم. حضرت آقا با لبخندی گفتند: خوب ببینید. حاج آقای راستین می‌گفتند آنچه را که می‌خواستم ببینم دیدم. حالشان منقلب می‌شود و حسب دستور شروع به خواندن فرمان می‌کنند که به دلیل انقلاب شدید حال از عهده آن برنمی‌آیند و حضرت آقا خود متن فرمان را قرائت می‌فرمایند و حاج آقای راستین بیهوش می‌شوند. آقای دکتر صدرالدّین ابطحی ابراز می‌دارند در آن زمان من با تنی چند از اخوان در حیاط ایستاده بودیم. حضرت رضاعلیشاه درب اطاق را باز کردند و احضار فرمودند. با کمک چند نفر حاج آقای راستین که بیهوش بودند و دهانشان کف کرده بود را بر روی دست بیرون آوردیم. بعدها اغلب حضرت رضاعلیشاه می‌فرمودند که تنها کسی که به دیدن فرمان قناعت نکرد و به شهود عینی صحت نصّ را جستجو می‌کرد حاج آقای راستین بود. پس از این واقعه در همان روز فقرا متعجّب بودند که چگونه حاج آقای راستین که آن قدر پریشان احوال و افسرده بودند دیگر ناراحت نیستند که هیچ، بلکه بسیار شاداب و خوشحال هستند. بطوریکه با فقرا شوخی می‌کردند و سر به سر می‌گذاشتند. مثلاً با اشاره به محاسن آقای حسین فردوست با او شوخی می‌کردند که چرا اینطور ریش بزی گذاشتی؟

در یادداشتهای خود نوشته‌اند: «در تاریخ 6 مرداد 1345 مطابق با نهم ربیع الثّانی 1386 از طهران خبر دادند که حضرت آقای صالحعلیشاه ارواحنا له فداه رحلت فرمودند. فوری به طهران رفته و از آنجا با ترن به مشهد و از مشهد به گناباد حضور حضرت آقای رضاعلیشاه شرفیاب پس از زیارت دستخط پدر بزرگوارشان و مشاهده آثار خدائی تجدید نمودم و اجازه فقیر را هم تجدید فرمودند و دستور گرفتن تجدید از فقرا را فرمودند».

پس از رحلت حضرت صالحعلیشاه بنابر وصیت ایشان معمول شد که در مجالس فقری قبل از شروع جلسه فاتحه‌ای برای بزرگ سَلَف خوانده شود. یکی از اخوان ابراز می‌داشت که سؤال کردم که چرا در مجالسی که حاج آقای راستین حضور دارند فاتحه اوّل مجلس خوانده نمی‌شود و این در صورتی است که حتّی حضرت آقا نیز تشریف دارند. یکی از اخوان پاسخ داد: که حاج آقای راستین در یکی از مجالس به قرائت کننده فاتحه گفتند: ما کی هستیم که برای حضرت صالحعلیشاه فاتحه بخوانیم ایشان بایستی برای ما فاتحه بخوانند و از آن به بعد به احترام حاج آقای راستین در مجالسی که ایشان حاضرند فاتحه اوّل مجلس قرائت نمی‌شود. حتّی اگر حضرت آقا هم خودشان حضور داشته باشند این موضوع رعایت می‌شود.

برخی از مکاتبات حضرت صالحعلیشاه به حاج آقای راستین ذیلاً آورده شده است:

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه به ایشان مرقوم فرموده‌اند:

11

عرض می‌شود مرقومه آن برادر زیارت موجب مسرّت گردید وفقک الله و نور قلبک. عکس چون در اینجا حاضر نیست باید از طهران خواست انشاءالله دَرِ دل را بکوبید و هماره استمداد همّت نموده و تخمی را که کاشته شده بمواظبت آداب شریعت و ذکر و فکر آبیاری نموده که اتصال معنوی انشاءالله حاصل شود. خدمت برادران ایمانی سلام رسانم مخصوصاً جناب آقا میرزا صدرالدّین سلام رسان و عذر عرض علیحده می‌خواهم. والسّلام علی من اتّبع الهدی اقل محمّد حسن

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه از سبزوار به حاج آقای راستین مرقوم فرموده‌اند:

4 شعبان 1338 

11

عرض می‌شود مرقومه آن برادر مکرّم در طهران رسید بواسطه اشتغال به تهیه وسائل حرکت و دید و بازدید آقایان نتوانست جواب عرض نماید. بحمدالله یوم 24 شهر رجب حرکت و السّاعه که عصر پنجم شعبان است در میامی می‌نویسد که از سبزوار بفرستند شاید آنجا فرصت نوشتن بشود. اشتیاق ملاقات که نوشته بودید صحیح است اشتیاق از طرفین است بل

عشق معشوقان نهانست و ستیر عشق عاشق با دو صد طبل و نفیر

ولی رضای فقیر در اینست که شما استرضاء آقای والد را داشته ملاحظه حال ایشان نموده مطلبی را که گنجایش نیست بسکوت فعلی و قولی گذرانده طوری که مقصود شما بعد توسط خود ایشان انشاءالله اجرا بشود و 

هجری که بود مراد محبوب از وصل هزار بار خوشتر

مصداق حال شما باشد زیاده مطلبی نیست اخوان را سلام رسانست در باب عکس به آقای حاج صمصام الممالک سفارش شد والسّلام اقل محمّد حسن

• نامه‌ای که حاج آقای راستین حدوداً در سن نوزده سالگی حضور حضرت صالحعلیشاه در مورد عشریه معروض داشته‌اند و پاسخ آن در زیر آمده است. تاریخ پاسخ نامه 10 ذیقعده 1338 قمری می‌باشد.

قربان حضور انورت گردم

عرض می‌شود در باب عشریه داعی کما هو حقّه مسبوق نیستم که چه وضع باید نمود لذا در مقام جسارت برآمد. داعی برای گذران شهریه‌ای که از والد و والده بداعی می‌رسد ماهی یکصد و بیست تومان و هنوز کفاف مخارج بطور خوبی نمی‌کند. نمی‌داند اوّل باید عشریه خارج سازد یا نه. ثانیاً اینکه مبلغ دویست و هفتاد تومان قرض دارم که باید از این شهریه پس‌انداز بشود برای قرض. از آن می‌باید عشریه داد یا خیر؟ هر طور حکم عشریه هست مرقوم فرمائید. فدوی محمّد

• پاسخ حضرت صالحعلیشاه در حاشیه همان نامه از قرار ذیل است.

عرض می‌شود چون حق تعالی روزی دهنده است وَ للهِ مُلْک ٱلسَّمٰوٰاتِ وَ ٱلْاَرْضِ از آنچه برسد بعد از وضع مخارج رسیدن آن مثل مخارج و مؤنه ملک باید حقوق خارج شود و دخل هم هر اندازه بیشتر بود یا کمتر اگر انسانی بخواهد زیادروی نماید کسر خواهد کرد. معنی قناعت این است که انسانی در هر وقت همانچه را که برسد اندازه داشته و خرج را از روی دخل نماید نه آنکه خرجرا چه به هم چشمی یا ملاحظه شئون ظاهری یا غیره اندازه گرفته بعد از خدا بخواهد که دخل را زیاد نماید چرا که بر فرض هر چه زیاد شد چون حال سازش نیست باز خرج را زیاد خواهد کرد چنانچه محسوس شده. و

از خدا غیر خدا را خواستن ظنّ افزونیست و کلی کاستن

بلکه دخل هر اندازه بود انسانی باید اوّل یک عشر حقّ آن را خارج نماید و یک عشر یا دو عشر ذخیره نماید که برای احتیاط بعد و اولاد و نحوه بماند. باقی را بر خرج منزل و لباس و متفرّقات به اندازه معین قسمت نماید و بهمان اندازه خرج نماید. وسعت بود وسعت دهد وسعت نبود بهمان طور خرج نماید. همیشه نظر در زندگانی دنیا بر پستران باید داشت و در عبادت و امور دینی بر بزرگان و انشاءالله در مراجعت بموجب آیه شریفه در امور صوری و زندگانی اطاعت والدین نموده و در عدم ایمان اطاعت ننمود. ولی دعوت یا ایرادگیری زیاد بر شخص ایشان که اسباب خجلت یا خیالات شود لزوم ندارد. انشاءالله باید طوری شود که افعال و حالات شما رو بخوبی و آنها را جلب نماید که در مقابل کسانیکه بر ایشان هم ایراد می‌گیرند بتوانند اخلاق و اعمال شما را جواب دهند. خداوند انشاءالله عاقبت بخیر فرماید و شما را به رضاء خود توفیق دهد و خوش بدارد. و السّلام علی من اتّبع الهدی اقل محمّد حسن

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه به حاج آقای راستین مرقوم فرموده‌اند:

9 رجب 1339 11

عرض می‌شود مرقومه آن برادر رسید اوقات تشرف ارض اقدس رضوی ع منتظر و مایل بملاقات بودم. امید که هر جا که باشید منظور و در معنی با هم باشیم آقای حاج صمصام الممالک در طهران مشغول معالجه بوده‌اند. حاج سید محمّد نیز طهرانند کتباً نیز پیغام شما را ننوشته‌اند زیاده مطلبی نیست اخوانرا سلام عرض دارم. والسّلام علیک وفقک الله و نور قلبک اقل محمّد حسن

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه به حاج آقای راستین مرقوم فرموده‌اند:

هو

28 محرم 1343 121

عرض می‌شود مرقومه شریفه رسید وفقک الله و نور قلبک و اصلح امرک. اجتماع اخوان در لیالی جمعه و دوشنبه برای توجّه و تذکر و إحیاء امر دین است خواندن کتب عرفا هم در صورتیکه ممد باشد خوب است. وعظ واعظی و روضه هم ضرر ندارد و منافی نیست. شخص سالک خصوصاً در وقت تذکر و تفکر از همه چیز عبرت می‌گیرد و بهره خود را می‌برد مخصوصاً قضیه کربلا اگر دقایق آن را یادآوری کنند سرمشق بزرگ سلّاک است از ابتداء حال طلب و توبه تا آخر مراتب فنا و حاکی تمام مواعظ و نصایح و عبرت بزرگ از بی‌قدری و بی‌وفایی دنیا و اهل دنیا و ظاهر کننده نتیجه نیکی و بدی و ترتیب سلوک و عبادت بلکه دستور امر دنیا و سیاست تمام است. ولی دقایق و نکات و فلسفه هر موضوعی را اگر ذکر نمایند. پس منافی نیست اصل در اجتماع برای اینست که در اوقات مخصوصه بیاد خدا باشند و چون نفس انسان رنگ بردار و نقش پذیر است در اجتماع بهتر متوجّه می‌شود و در جماعتی اگر یکنفر حالی پیدا نماید فضیلت آن برای سایر هم هست. خواندن کتب مرحوم آقای شهید هم در لیالی برای همه مفید است. زیاده مطلبی نیست تازه هم در گناباد نیست اخوان سالم و سلام عرض دارند استاد کرمعلی در اواخر ماه گذشته مرحوم شد. خدمت اخوان آنسامان تماماً سلام عرض دارد خدمت آقایان سلام که ابلاغ دارید، انشاءالله از شما راضیند. والسّلام اقل محمّد حسن

• نامه‌ای که حضرت صالحعلیشاه از بیدخت به حاج آقای راستین مرقوم فرموده‌اند:

هو

121

13 شعبان 1348

عرض می‌شود مرقومه آن برادر رسید. مرقومه آقای حاج شیخ عمادالدّین هم رسید اظهار رضایت از محبّت و خدمت شما نموده بودند. خداوند قبول و ازدیاد توفیق عنایت فرماید. خدمت اخوان سلام عرض دارم میرزا ابوالفضل چند روزی است وارد و این دو روزه عازمند سلام می‌رسانند.

والسّلام علیک وفقک الله و نور قلبک اقل محمّد حسن

[ویرایش] فصل سوّم

اجازات

                                                                  اجازات، فرامین، ولیمه 

اجازات و فرامین

اساس دین بر تبعیت از صاحبان اجازه و اذن است و این اصل نه تنها یک سنّت شیعی و اسلامی است بلکه در تمام ادیان حقّه اساس بر همین اجازه قرار دارد. این اجازه در متون عرفانی نص خوانده می‌شود و آن عبارت از تعیین فرد لاحق توسط شخص سابق در دامنه‌ای از اختیارات است که دریافت کننده آن در حیطه مشخص شده دارای همان اثر اعطا کننده اذن می‌باشد. عرفا اثر صحیح را همراه با نصّ صریح می‌دانند و بر این اعتقادند که تنها اثر از طریق نص منتقل می‌شود و لذا بر این مبنا کسی که بدون اذن و اجازه از مأمور خداوند تکیه بر مساند دینی بزند، باطل و ضال بلکه مضل است. یعنی نه تنها خود گمراه است بلکه دیگران را نیز به گمراهی می‌کشاند. از حضرت امیرالمؤمنین علیu منقول است که به شریح قاضی فرمود: یٰا شُرَیحُ قَدْ جَلَسْتَ مَجْلِساً لاٰ یجْلِسُهُ اِلّاٰ نَبِی اَوْ وَصِی اَوْ شَقِی[60]. و این فرمایش با توجّه به عبارت مذکور در آیت الکرسی مَنْ ذَا الَّذی یشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاّ بِأِذْنِه[61] به معنی حصر صحّت مناصب دینی به صاحبان اجازه می‌باشد. این اجازات انواع مختلف دارد و صاحبان آنها نیز به نامهای گوناگون همواره در میان خلق بوده و هستند و خواهند بود. دو دسته مهم از این اجازات به اذن روایت و اذن درایت معروف می‌باشند. صاحبان اذن روایت آنهائی هستند که اجازه دارند کلام انبیاء یا اولیاء یا اوصیاء الهی را نقل کنند و در حیطه اختیارات خود گاهی مجازند اذن خود را به شخص دیگر هم منتقل نمایند. صاحبان اذن درایت مأذون در اخذ بیعت و تزکیه نفس و تربیت معنوی و حرکت خلق به سوی خدا می‌باشند. صاحبان این اذن اگر از انبیاء یا اولیاء یا اوصیاء کلیه الهی باشند قطب یا بزرگ وقت نامیده می‌شوند. از سوی بزرگ وقت حسب اقتضاء اجازات جزئیه برای برخی صادر می‌گردد که برحسب وظایف محوّله انجام وظیفه نمایند. این اذن اگر اذن کلیه باشد فرمان خلافت و جانشینی است. اگر اجازه اخذ بیعت عطا شود - در این ایام در ایران- گیرنده اذن را شیخ می‌خوانند و اگر شیخ اجازه تعیین جانشین و جاری کردن سلسله داشته باشد شیخ المشایخ خواهد بود. مأذونین در امامت نماز جماعت و در صحبت و تعلیم اذکار و اوراد لسانی نیز از انواع صاحبان اجازات می‌باشند که فقط مجاز به اقامه نماز جماعت و یا صحبت و بیان مطالب و یا تلقین نام خدا و ادعیه به دیگران هستند. اجازات به همین موارد محصور نیست بلکه صاحب اذن با هر میزانی که لازم بداند از اختیارات خود به هرکس که صلاح بداند تفویض می‌نماید و این تفویض اثر نیز همراه دارد.

فرامین و اجازات کلی جناب آقای راستین به شرح زیر است:

1- اجازه اقامه نماز جماعت از حضرت صالحعلیشاه در تاریخ بیست و پنجم ذیحجّه 1348 قمری[62].

2- اجازه دستگیری و هدایت طالبین از حضرت صالحعلیشاه در تاریخ 15 شعبان المعظّم مولود مولانا القائم عجّل الله فرجه سال 1374 قمری[63].

3- اجازه انعقاد مجلس نیاز از حضرت رضاعلیشاه[64] در تاریخ هشتم شوّال 1388 (7 دی 1347).

4- دستور دادن دیگ جوش همراه با اجازه انعقاد مجلس نیاز از حضرت رضاعلیشاه در همان تاریخ.

چندین ماه قبل از صدور فرمان دستگیری و ارشاد، حاج آقای راستین در مسافرتی که بیدخت رفته بودند آقای کیومرث راستین حضور بندگان حضرت صالحعلیشاه برای چندمین بار طلب تشرّف به فقر کرد و هر بار قبول نمی‌کردند. در مرتبه آخر حضرت صالحعلیشاه به وی فرمودند دست شما را از ما به شما نزدیکتر خواهد گرفت. حاضرین بشّاش و متوجّه شدند که در آینده نزدیک حاج آقای راستین که در آن زمان مأذون در اقامه نماز جماعت بودند به مقام ارشاد خواهند رسید. همین امر اتّفاق افتاد و اجازه دستگیری برای ایشان صادر و آقای کیومرث نیز نزد پدر جسمانی و روحانی خود مشرّف به فقر شد.

حاج آقای راستین در یادداشتهای خود می‌نویسند: «در تاریخ 25 ذیحجّه 1348 از طرف ایشان (حضرت صالحعلیشاه) برای فقرا مأذون به نماز و اوراد گردیدم تا در تاریخ 15 شعبان المعظّم 1374 قمری برای زیارت حضرت آقای صالحعلیشاه روحی و ارواحنا له الفداه به بیدخت گناباد شرفیاب گردیده مجداً این فقیر شرمنده را اجازه دستگیری طالبان خدا مرحمت فرمودند».

فرمان دستگیری و ارشاد ایشان را حضرت حاج سلطانحسین تابنده که در آن زمان از مشایخ حضرت صالحعلیشاه بودند به اطاق محل اقامت ایشان در صحن مزار سلطانی آوردند و شخصاً قرائت فرمودند. حاضرین در آن جلسه نقل می‌کنند که پس از قرائت این فرمان حضرت آقای تابنده خود را بر پای حاج آقای راستین انداختند. خاطره این واقعه را یکی از فرزندانشان در سال آخر عمر پر بار حاج آقای راستین نزد پدر بزرگوارشان یادآوری کردند. حاج آقای راستین به تندی او را از تکرار بیان این واقعه منع کردند.

• متن اجازه اقامه نماز جماعت و اوراد:

هو 121 بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

خدمت برادران ایمانی و اخلاء روحانی معروض میدارد که برادر مکرّم جناب مستطاب معارف ایاب آقای حاج محمّد خان عراقی نجل زکی حضرت مستطاب عمده العلماء الاعلام آقای حاج میرزا محمّدعلیخان مجتهد عراقی سلمه الله و وفقه، از این تاریخ از طرف این فقیر الی الله محمّد حسن گنابادی صالحعلیشاه مجاز و مأذونند که در آن حدود در غیاب مشایخ مأذونین لیالی جمعه چراغ روشن نموده اخوان را مجتمع و باحیاء امر بزرگان دین و ذکر و فکر مشغول باشند و در مجامع امامت جماعت اخوان نماید و اگر طالب صادقی که دسترس بمشایخ نداشت بیابند ذکر لسانی موافق دستور کتبی و شفاهی که دارند تعلیم نمایند تا خدمت مشایخ طریق برسند و مراسم فاتحه را مجری دارند، امید که این خدمت را عبادت دانسته بوظایف آن قیام نمایند و بر عجز و انکسار و حال بندگی و اطاعت بیفزایند و اخوان هم امر ایشان را محترم شمرده و بایشان اقتدا نمایند والسّلام علی من اتّبع الهدی، بتاریخ بیست و پنجم ذیحجّه هزار و سیصد و چهل و هشت[65]، و انا الاقل محمّد حسن. مهر مبارک حسن بن علی

• متن اجازه دستگیری و ارشاد:

هو 121 بسم الله الرّحمٰن الرّحیم نعم المولی و نعم النّصیر

نحمدک اللّهم علی ماهدیتنا الی الصّراط المستقیم و عرفتنا المنهج القویم و اوضحت لنا سبل الهدایه و اکملت لنا الدّین و اتممت علینا النّعمه. صلّ اللّهم علی نبی الرّحمه و سراج الامّه محمّد عبدک و رسولک و خیرتک من خلقک و علی آله النّجباء و اوصیائه الاتقیاء ربنا اتمم لنا بمعرفتهم نورنا و اکشف بولایتهم الضَر عنا و ایدنا و انصرنا بحقّهم علی اعدی عدونا و احفظنا من شرور انفسنا. و بعد این کمترین بندگان و خادم درویشان محمّد حسن بیچاره مفتخر در طریقت بلقب صالحعلیشاه غفرالله ذنوبه و وفقه لمرضاته و جعل مستقبله خیراً من ماضیه که در این زمان بر مسند ارشاد متمکن و اسرار طریقت و اجازه تعلیم اذکار و اوراد مأثوره از ائمه اطهار علیهم السّلام و مشایخ کبار یداً بید بفقیر رسیده، باید باندازه وسع خود و اقتضاء موقعیت بطالبان راه برسانم و وسیله وصول را تسهیل نمایم، لذا در این زمان برادر مکرم جناب مستطاب آقای حاج محمّد خان راستین عراقی فرزند مرحوم مبرور حاج میرزا محمّدعلیخان مجتهد را که مدّتها در طریق سلوک الی الله بوده و در فقر قدم زده و بخدمت مشایخ و فقرا مفتخر بوده و تربیت شده و بصیرت یافته و مدّتی است در اقامت جماعت فقرا و روشن کردن چراغ و تعلیم اوراد و اذکار لسانی مجاز بوده از این تاریخ مجاز نمودم که هر جا طالب صادقی بیابد دستگیری نماید و تلقین ذکر و فکر قلبی و تعلیم اذکار و اوراد و آداب طریقت که از ائمه اثنی عشر علیهم السّلام بوسیله مشایخ عظام صدراً بصدر رسیده بدستور شفاهی که داده شد بنماید و فقرا را مجتمع و گرم داشته عمل باحکام شریعت مطهره و آداب طریقت علیه مؤدب دارد و باتّحاد و محبّت و ذکر دوام و فکر مدام دستور و دلالت فرماید، و در طریقت بلقب درویش رونقعلی ایشان را مفتخر نمودم. امیدوارم بیش از پیش در اصلاح نفس خویش بکوشند و این خدمت را از اعظم عبادات دانند و مایه قرب بشمارند و پیش قدمان در امر اجازه را موقع اجتماع بر خود مقدم دارند، فقرا وجهه امر را محترم شمرده پیروی و اطاعت نمایند.

و اسئل الله التّوفیق لی و لهم تحریرا بتاریخ پانزدهم شعبان المعظّم مولود مولانا القائم عجّل الله فرجه سال هزار و سیصد و هفتاد و چهار قمری[66] و انا الاقل محمّد حسن مهر مبارک حسن بن علی

• متن اجازه انعقاد مجلس نیاز:

بسم الله الرّحمٰن الرّحیم

وعلیه اتوکل و به استغیث

الحمدلله الّذی هدانا للایمان و یسّر لنا السّبیل و رضی عن المؤمنین التّابئین و الصّلوه و السّلام علی من اخذ البیعه تحت الشّجره الّذی هو رحمه للعالمین سیدنا و نبینا محمّد بن عبدالله و علی آله الطّیبین الطّاهرین و علی من خدی خدوهم و قفی اثرهم. و بعد برادران ایمانی و دوستان روحانی آگاه باشند که برادر مکرّم جناب مستطاب زین العارفین آقای حاج محمّد خان راستین درویش رونقعلی که مورد لطف و عنایت پیر بزرگوار و پدر عالی مقدار جناب آقای صالحعلیشاه قدّس سرّه العزیز بودند از این تاریخ از طرف فقیر سلطانحسین تابنده رضاعلیشاه غفرالله له و جعل غده خیراً من امسه مجاز می‌باشند که اگر درخواست شد و حال اقتضاء داشت مجلس نیاز و حلقه ذکر اختصاصی فقری که یادداشت بیعه الرّضوان و برای تجدید حال توبه و انابه است با توجّه تام و خلوص تمام بدون درخواست امور مادّی و دنیوی از خداوند طبق دستورات شفاهی که داده شده سبز نمایند و فقرای صادق با محبّت را برحسب اقتضای حال جمع کنند و به یاد خدا مشغول باشند و هنگام انعقاد مجلس هم بکوشند که حال نیازمندی و خضوع و خشوع ظاهر گردد و با قلب خاشع و روح خاضع به درگاه حق روی آورند شاید دلی زنده گردد و قلبی دارای بصیرت شود فقیر را نیز از دعا فرآموش ننمایند. والسّلام علیه و علی جمیع المؤمنین بتاریخ هشتم شوّال المکرّم 1388 مطابق هفتم دیماه 1347 و انا الاقل سلطانحسین

دیگ جوش

دیگ جوش ولیمه‌ای مرسوم در بین دراویش است که به دستور بزرگ وقت ولیمه دهنده اطعام عمومی می‌نماید. هر زمان بزرگ وقت تشخیص دهد که مؤمنی توفیق وصول مراتب متعالی را یافته و صاحب روشنائی قلب گردیده امر به دادن ولیمه یا دیگ جوش می‌نماید تا به شکرانه توفیق عطاء شده دیگران را با طعامی پذیرائی ‌نماید. این طعام غالباً آبگوشت بوده است.

خانم موثّق اظهار می‌دارند: حاج آقای راستین در دی ماه 1347 برای دیدار حضرت رضاعلیشاه به بیدخت شرفیاب شدند. صبحی که حضور حضرت آقا رسیدند پس از بازگشت به همراهان اظهار نمودند که حضرت آقا امروز سه دستور فرمودند یکی اجازه انعقاد مجلس نیاز[67]، دیگری دادن دیگ جوش و سوّم سفر به هندوستان. پس از بازگشت از بیدخت دستور تهیه مقدمات دیگ جوش را صادر و در یک وعده ظهر فقرا را اطعام می‌نمایند. بیش از پانصد نفر از اراک و شهرهای دیگر در این مراسم شرکت کردند.

پس از تجدید عهد با حضرت رضاعلیشاه توجّهشان به کلّی معطوف به آن حضرت شد. گاهی اشاره می‌کردند که هر بزرگی اکمل از سابق است زیرا هم دارای مراتب قبلی و هم کمالات خود است[68].

حاج آقای راستین نسبت به حضرت رضاعلیشاه تسلیم و از خود فانی بودند و معنای عبودیت به وضوح از رفتارشان منعکس بود. در حضور ایشان از خود و دیگران غافل می‌شدند که حتّی سبب بی‌توجّهی یا کم توجّهی به سایرین می‌شد، در این مورد حتّی حضرت رضاعلیشاه به ایشان تذکر فرمودند که تا حدودی در نشست و برخاست به اطرافیان توجّه و تعارفات مختصری معمول دارند که اسباب گله‌مندی نگردد. در جوار ایشان همیشه متمایل به ایشان می‌نشستند و در سکوت کامل بسر می‌بردند. هرگاه عریضه‌ای یا چیزی را می‌بایست تقدیم کنند توسط همراهان تقدیم می‌نمودند و خود مگر در مواقع ضرور و محرمانه با حضرتشان گفتگو نمی‌کردند. حضرت آقا نیز با توجّه به این موضوع غالباً دستورات یا پیامهایی که لازم بود به ایشان بدهند از طریق یکی از همراهان یا فرد ثالثی ابلاغ می‌فرمودند و کمتر مستقیماً گفتگو می‌کردند.

آقای عبدالله مؤمنی عراقی ابراز می‌دارند که حضرت رضاعلیشاه عازم هندوستان بودند و حاج آقای راستین از این مسافرت ناخوشنود. پس از برخاستن هواپیما از زمین مجدّداً خلبان به دلایل فنّی ملزم به فرود در فرودگاه شد و مدّتی پرواز به تأخیر افتاد و مسافرین مجبور به پیاده شدن از هواپیما شدند. بندگان حضرت رضاعلیشاه با تبسّمی فرموده بودند محبّت حاج آقای راستین مانع است.

اوّل نوروز 1358 حاج آقای راستین در تهران برای ملاقات حضرت رضاعلیشاه به منزلشان رفتند، ولی صبح زود حضرت آقا به مسافرت رفته بودند. از ندیدن ایشان افسرده و دلتنگ به منزل مراجعت و همان موقع به قصد اراک حرکت کردند و تا اراک همچنان در خود فرو رفته و حتّی کلمه‌ای صحبت نکردند.

در ایام بمباران تهران در جنگ ایران و عراق شخصی عرض کرد که دیشب حضرت رضاعلیشاه در منزلی تشریف داشتند و ساکنین از ایشان استدعا کرده که به زیر زمین تشریف ببرند و ایشان نیز پذیرفتند. حاج آقای راستین برافروخته شدند و گفتند نمی‌شناسیم او کیست، خداوند به همه ما معرفت عطا فرماید.

آقای امیر هوشنگ لک ابراز می‌دارند: حدود سال 1368 حضور حضرت رضاعلیشاه بودم که حاج آقای راستین وارد شدند. استاد محمّدعلی گراشی که از شیفتگان ایشان بود با انقلاب از میان جمعیت نزد ایشان رفت. حاج آقای راستین با تغیر به سینه استاد محمّدعلی زدند بطوریکه چند قدم عقب رانده شد. هنگامی که نشستند بندگان حضرت آقا با اشاره به استاد محمّدعلی او را به حاج آقای راستین معرفی کردند. حاج آقای راستین گفتند دانستم او کیست ولی در حضور شما آمدنش نزد من خلاف ادب است.

آقای علی عراقی می‌نویسند در مجلسی حضور حاج آقای راستین این شعر قرائت شد که:

بنازم به بزم محبّت که آنجا گدایی به شاهی مقابل نشیند

ایشان با اشاره به بندگان حضرت آقا گفتند: شاه یکی است همه گدائیم.

• نامه حضرت (میرزا فضل الله) سلطانحسین تابنده در 17 سالگی از مدرسه صدر اصفهان به حاج آقای راستین (در آن اوان ایشان اجازه‌ای در فقر نداشتند و حاج آقای راستین مأذون در اقامه نماز جماعت بودند):

هو

26 رمضان 1350 121

قربانت گردم رقیمه شریفه رسید خیلی مسرور شدم که اظهار مرحمت فرمودید حقیر در طهران که بودم عریضه خدمت جنابعالی عرض کردم و تا چندی قبل منتظر جواب بودم و چون به مقصود نائل نگشتم مأیوس شده و صرف نظر نمودم بخیال آنکه در عراق تشریف نداشته و یا آنکه عریضه حقیر قابل جواب نبوده ولی این را خیلی بعید می‌دانستم زیرا که از مراحم جنابعالی نسبت به حقیر مسبوق بودم بحمدالله سلامت و خوشیم ولی چکنم دوری از آستان مولی خیلی تأثیر دارد دل را خوش نموده به اینکه بگذرد این روزگار تلخ‌تر از زهر، در اثر صبر نوبت ظفر آید، امیدوارم که جنابعالی فراموشم نفرموده به دعای خیرم یاد کنید حال خود را خیلی افسرده و قبض می‌بینم دعا کنید که به حالات خوب تبدیل گردد.

آقای حجی سلطانمحمّد و سایر رفقا سلام عرض دارند. امروز عصر آقای ناصرعلی در اینجا تشریف داشتند سلام جنابعالی را عرض کردم. ایشان هم سلام رساندند. خدمت فقرای آنجا تماماً سلام عرض و التماس دعا دارم عکس خوبی نبود یک عکس فرستادم[69] ولی خوب نشده خیال داریم بعد از رمضان انشاءالله عکسی برداریم که تقدیم می‌کنم والسّلام. آدرس: اصفهان مدرسه صدر. اقل سلطانحسین

• جواب استجازه جناب آقای راستین برای مسافرت اروپا از حضرت رضاعلیشاه در زیر آمده است[70]. این نامه پس از رحلت حضرت صالحعلیشاه و اوائل خلافت حضرت رضاعلیشاه نوشته شده است.

هو

29 شوال 1386-20/11/1345                     121

عرض می‌شود مرقومه واصل گردید. امیدوارم همواره بر توفیقات و تأییدات افزوده گردد. راجع به مسافرت اروپا برای ملاقات آقازادگان که مرقوم فرموده بودید استخاره شد، مساعد نبود، لذا فعلاً منصرف شوید اولی است. ولی به طور کلی اگر مسافرتی به ممالک غیر اسلامی در نظر داشتید، حق این است مجرّد و بدون خانواده حرکت کنید. در کشوری هم که بدانجا مسافرت می‌کنید رعایت ذبیحه بفرمائید، چون ذبیحه غیر مسلم طبق مذهب شیعه حرام است. چنانکه در سفر بندگان حضرت آقا (قدّس سرّه) به ژنو برای معالجه، این قسمت را کاملاً رعایت فرمودند و از ذبیحه آنها میل نکردند و ملازمین هم دقّت داشتند. مگر آنکه از سوق مسلم باشد، چنانکه در پاریس خود مسلمین در نزدیک مسجد بازاری هم دارند که گوشت نیز می‌فروشند. قبله نما یا قطب نما هم برای تعیین قبله باید همراه داشت. همراه داشتن قرآن مجید هم لازم است. همراهان را هم دستور می‌فرمائید در قسمت ذبیحه و غیر آن طبق موازین اسلامی رعایت کامل داشته و ملازمت حضرتعالی را برای خاطر گردش تفریحی ترک ننمایند، مگر امری که خلاف دین و اخلاق و مخالف حیثیت و شؤون نباشد. شایسته است یک نفر از فقرای مورد اطمینان و با محبّت و متنسّک هم برای مترجم بودن همراه باشد.

راجع به ناراحتی اخوی آقای دکتر نورعلی تابنده مرقوم شده بود، البته از جهت مصیبت عظمی و داهیه کبری که همه بدان مبتلا شده‌ایم حق دارند و همه ما مصیبت زده و داغدار و ناراحتیم و این جراحت التیام پذیر نیست. بلکه فقرا هم هر کدام ارتباط معنوی آنان زیادتر است غم و اندوهشان بیشتر است، چون درک می‌کنند که دور شدن جان از تن دردی است بسیار بزرگ و درمان پذیر نیست. امیدوارم عنایت غیبی و توجّه روح مقدّس آن حضرت شامل حال شود. والسّلام علیکم. اقل سلطانحسین

[ویرایش] فصل چهارم

رویه

اخلاق، رفتار، رویه

اخلاق و رفتار

بررسی رویه عرفا در تعلیم اخلاق نشان می‌دهد که روش ایشان در تزکیه نفس تدریس کتب اخلاق و درس و بحث در این زمینه نمی‌‌باشد. زیرا تا سخن معلّم در قلب متعلّم ننشیند و کلام معلّم در وی تصرّف نکند متعلّم به مخالفت با خود و مشتهیات آن نخواهد پرداخت. در تاریخ دیده شده که بزرگترین مربّیان اخلاق یعنی انبیاء و اولیاء و اوصیاء الهی علیهم السّلام غالباً امّی و اکثراً بیسواد بوده‌اند. روش تربیت عرفان در همه مذاهب عالم چه در گذشته و چه در زمان حال طریقه «تربیت مراد و تبعیت مرید» بوده است. مراد در مقام محبوب و معشوق است و مرید در جایگاه محب و عاشق. هرچه محبوب بپسندد محب نیز می‌پسندد و هر چه معشوق کند عاشق نیز همان کند.

جناب آقای راستین جز کسب رضای مولای خود هدفی نداشتند و ذرّه المثقالی از این موضع عدول نمی‌کردند. لحظه به لحظه می‌کوشیدند تا دستوراتشان را مو به مو انجام دهند و در همه احوال از ایشان ئأسّی می‌کردند. دامنه این تأسّی حتّی در خوراک خوردن نیز واضح بود. برای مثال همانند حضرت صالحعلیشاه ظهرها آبگوشت و کتلت و شبها برنج و خورشت میل می‌کردند اگر در مسافرتها میزبان به غیر از این غذائی تهیه می‌دید به ماست و نانی اکتفا می‌کردند.

حضرت آقای حاج علی تابنده محبوبعلیشاه در کتاب شریف خورشید تابنده[71] می‌نویسند: «در سفری به دزفول که مرحوم آقای حاج محمّد خان راستین و نگارنده (حضرت محبوبعلیشاه) در خدمتشان (حضرت رضاعلیشاه) بودیم، یکی از مشاهیر به دیدن ایشان (حضرت رضاعلیشاه) آمد و معظّم له (حضرت رضاعلیشاه) همراهان را معرفی نمودند. وی پس از تعارفات متداوّل خدمتشان عرض کرد: آقای راستین شبیه به کمال الملک نقّاش هستند. ایشان (حضرت رضاعلیشاه) بلافاصله فرمودند: امّا فرقی بین کمال الملک و حاج آقای راستین است و آن اینکه کمال الملک نقّاش صورت بود و ایشان نقّاش دل هستند.

نقش کردم رخ زیبای تو بر خانه دل خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند»

آقای حسینعلی کاشانی می‌نویسند: سال 1354 یکی از اخوان درخواستی دنیوی کرد. گفتند چیزی نباید خواست، درویش را با خواست چکار؟! عرض کردم هیچ نباید خواست؟ گفتند مؤمن فقط یک چیز باید بخواهد، که: خدایا محبّت خودت را روز به روز زیادتر کن.

آقای دکتر حشمت الله ریاضی می‌نویسند: در اوج بی‌قراری در دریای پرتلاطم اندیشه‌های نو و کهنه در چالش تقلیدگرایی و تحقیق‌گرایی، و خردپردازی و شهودگرایی، در گرداب بودن یا نبودن، هستن یا شدن، با تنی خسته و کوفته و دلی پرشکسته به آشیانه‌ای از آشیانهای سیمرغ افتادم، سیمرغ خود نبود امّا دو تن از سیمرغیان بودند و من گنجشکی در دست شاهباز وفا که رشید قامت بود و موسی‌وار با هیبت، و سلمان‌وار با سطوت، که محاسن سفیدش تا سینه می‌رسید و ابروان پیوسته چون برفش به هم می‌چسبید و سرو بالایش روان آسمان اجتهاد و معرفت. با چشمان پرهیبت و محبّت شکارم کرد و به دست سلطان عشقم سپرد و من از این صید بی‌قرار و ملتهب، گاه به آسمان می‌رفتم و گاه بر زمین می‌افتادم، مانند نخود در دیگ ز شعله دیگدان سرگردان و با پرسشهای پراکنده و نابجا که بیانگر جهلِ علم نما و خامی بی‌انتها بود خرمهره به بند می‌کشیدم، غافل از اینکه گوهرشناسان راز جواسیس القلوبند، و ژاژخاییم سردردشان می‌داد. در این وقت شاهین راستین را که مستغرق دریای وحدت بود و از آسمان صفا غرانیق العلیا شکار می‌کرد و از موسیقی ملک رَبَّنٰا اِنَّنٰا سَمِعْنٰا مُنٰادِیاً ینٰادی لِلْایمٰانِ[72] می‌شنید تا سماع جان کند، دیدم که سر برآورد و با طمأنینه‌ای تمام فرمود: «در مجلس بزرگان بسیار گفتن و بسیار ماندن شرط ادب نباشد». کلامش یادآور آیات سوره حجرات بود که: «ای گروندگان بر خدا و رسولش تقدّم مجویید و در برابر خدا پرهیزگاری جویید که خدا شنوای (سخن دل شماست) و داناست، ای باورمندان صدایتان را برتر از پیامبر مسازید...»[73]. با خود گفتم آنان نه پیامبرند و نه جانشین پیامبر، آن بزرگوار جناب وفاعلی و این بزرگوار حضرت رونقعلی است، پس چگونه این آیه روشنی بخش جانم شد؟ یاد این شعر مولوی افتادم:

آب خواه از جو بجو خواه از سبو نور خواه از مه طلب خواهی ز خور مقتبس شو زود چون یابی نجوم خواه ز آدم گیر نورش خواه از او کاین کدو با خم بپیوستست سخت گفت طوبی مَن رَآنی مصطفی چون چراغی نور شمعی را کشید همچنین تا صد چراغ ار نقل شد خواه از نور پسین بستان تو آن خواه نور از اوّلین بستان به جان خـواه بیـن نـور از چـراغ آخــریـن

کاین سبو را هم مدد باشد ز جو نور ماه هم زآفتابست ای پسر گفت پیغمبر که اصحابی نجوم خواه از خم گیر می خواه از کدو نی چو تو شاد آن کدوی نیک بخت وَ الَّذی یبصر لِمَن وَجهی رَأی هر که دید او را یقین آن شمع دید دیدن آخر لقای اصل شد هیچ فرقی نیست خواه از شمع دان خواه از نور پسین فرقی مدان خواه بیـن نورش ز شــمع غــابـریـن


ولایت عظمای الهی همان رودخانه‌ای است که سرچشمه ازل را به دریای ابد وصل می‌کند و هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد، دل بُرد و نهان شد. آن روز گذشت ولی گوهر سخن جناب آقای راستین راهبر سیر و سلوکم شد. با وجودی از ‌ترس خود را از نظر مبارکش پنهان می‌کردم، در پی آن بودم که از کان معرفتش بهره‌ای گیرم. آن جناب حالت دفع و جذب عجیبی داشت، چون شیر بود که می‌راند و می‌کشید و چون علیu که دافعه‌اش دشمن شکن و جاذبه‌اش دوست سوز بود. ابراهیم ادهم زمان بود که سلطنت و فخر را برای سلطنت فقر رها کرد، اویس بود که رایحه رحمانش از قرن در قِران بود، سلمان بود که محمّدش سایه نداشت، اباذر بود که اصدق النّاس اباذر، بویژه که او پرچم عدالتخواهی اباذری بر بازوی توانای خویش، و کمربند فتوّت لافتی الاّعلی بر کمر داشت. در فتوّت فضیل عیاض و چون ابوالعبّاس قصّاب و شیخ محمود مزدقانی و نجم‌الدّین کبری و سید علی همدانی؛ گرچه باکالنجار و بومسلم و یعقوب هم می‌نمود ولی در ساحت عشق منصور بود. چون منصور و عین‌القضات و نسیمی و شیخ اشراق صلیبش را به قول دیک الجن بر دوش می‌کشید و کس را نمی‌یافت که وی را بر دار کند، تا از آنجا ذوالجناحین و غسیل الملائکه شود. گاهِ شراب عشق چون احمد غزالی خرقه می‌درید و رندی بود قلندر که دریا دریا شراب معرفت می‌نوشید و باز طلب می‌کرد تا لب تر کند. در پیمان صادق و در وفا واثق بود همواره سالکان را به انظباط و اطاعت و حفظ پیوند امر می‌فرمود و خودش نیز آنچنان بود، هرگز تقیه نکرد، تصوّف او رنگ پیرزالان نداشت، سرخ رویی و سربلندی و راست قامتی را می‌ستود؛ که: وَ لاٰ تَهِنوُا وَ لاٰ تَحْزَنوُا وَ اَنْتُمُ ٱلْاَعْلَوْنَ اِنْ کنْتُمْ مُؤمِنینَ[74]. او که از مقام خوف و رهبت و هیبت گذشته و در سطوت مقام داشت به آن سکینه‌ای تمکین یافته بود که اگر کوهها از جای خود می‌جنبید، او از ایمان و یقینش نمی‌جنبید. و اگر پرده‌ها از او برمی‌داشتند بر یقینش افزون نمی‌گشت. در قاطعیت و عدالت پیرو راستین علیu بود، گرچه در نرم دلی و احسان حسن، و در شجاعت حسین گونه بود. و عدالت را با حکمت، عفّت را با شجاعت، عزّت را با رحمت و غنا را با فقر، خشوع را با هیبت و درویشی را با سلطنت چون شهد و شکر آمیخته بود.

آقای سید علی طباطبایی نقل می‌کنند که آیت‌الله شیخ محمّد تقی صدرا امام جماعت مسجد سلطان در اراک بود و غالباً برای روضه‌خوانی به بیرونی حاج آقای راستین دعوت می‌شد. در یکی از این روزها پس از روضه خوانی، حاج آقای راستین با آقای صدرا در حیاط بیرونی نشسته بودند و آقای صدرا می‌گفت که آیت‌الله میرزا محمّدعلیخان سبب رشد شریعت در اراک شدند و اگر شما به پیروی از پدر اینجا را مجدداً تبدیل به حوزه علمیه نمائید؛ ما هم تدریس خواهیم کرد و قس علیهذا. گفتگو در این زمینه ادامه داشت که آقای فراهانی وارد شد و یک بطری جلوی آقای صدرا گذاشت و گفت خنک است میل کنید. حاج آقای راستین به تندی به او اعتراض کردند. وی توجّهی نکرد و لباسهایش را از تن بیرون آورده، به داخل حوض آب پرید. حاج آقای راستین صدا کردند زود این دیوانه را ببرید. اخوان حاضر پتو آوردند و او را بردند. چند روزی از این واقعه نگذشته بود که آقای ملاّ چراغعلی اشتری از اخوان فوت نمود و در مسجد مَنَق‌آباد مجلس ترحیمی برایش منعقد شد و آقای صدرا برای وعظ و جمعی از اخوان نیز شرکت کرده بودند. آن روز مصادف با عید غدیر نیز بود و آقای صدرا در سخنانش کراراً نام مبارک علیu را بر زبان می‌راند. آقای عبّاس امین از اخوان منقلب و از خود بی‌خود شد و بر دو زانو به هوا می‌پرید و همینطور دور مجلس می‌چرخید. با سر و صدای وی آقای صدرا سخنرانی را قطع کرد، و همچنان آقای امین با همان حالت سه بار مجلس را دور زد. از قضاء آقای فراهانی هم وارد شد و با صدای بلند فریاد کرد: خدا آقای راستینِ، هرکس که باور نکند! آقای صدرا بر منبر نه تنها مذمّت نکرد بلکه گفت در دراویش حقیقتی نهفته است که برای من و امثال من مکشوف نیست و در ادامه از حالات فقرا و حقیقت درونی آنها سخن راند.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای ابراز می‌دارند که یکی از عواملی که سبب می‌شد آقای جعفر فراهانی با اینگونه گفته‌هایش کمتر مورد آزار و اذیت مردم اراک واقع شود[75]، حمایت آیت‌الله صدرا از وی بود. در منابر نیز از او سخن می‌راند و اظهار می‌داشت که رفتار و گفته‌های آقای فراهانی همانند کسانی است که در زمان علیu قائل به خدا بودن حضرت بودند و علی‌اللّهی شدند و خود آن حضرت نیز از این موضوع راضی نبودند ولی این دلیلی بر ما نمی‌شود که آنها و امثال آنها نظیر جعفر (فراهانی) را سبّ و لعن کنیم یا آنکه مورد ضرب و شتم قرار دهیم، اقل اقل آن این است که او علی را به شکل خدا دیده است، هرچند شاید شرک هم باشد، ما که این را هم نمی‌بینیم یا ندیده‌ایم، لااقل باید حساب کنیم که او قدمی از ما جلوتر است و نباید به خود اجازه دهیم که او را آزرده سازیم[76]. تا وقتی که آیت‌الله صدرا به تهران مهاجرت نکرده بود همچنان در مراسم روضه خوانی سالانه حاج آقای راستین شرکت می‌نمود و شخصاً وعظ می‌کرد ولی بعد از مهاجرت او غالب روضه خوانها و وعّاظ از شرکت در این مراسم خودداری می‌کردند و می‌گفتند در مجالس صوفیه روضه خوانی حرام است! [77]

جناب آقای حاج ابراهیم کیمند می‌نویسند: جعفر در مجلس وارد شده بود و با دیدن حاج آقای راستین فریاد می‌زد: «آقای راستین خداست ». حاج آقای راستین گفتند بله آنکه آقای راستین است خداست بلکه آقای همه خداست. پس از مدّتی باز بی‌قراری کرد. فردی کشیده‌ای به صورت او زد. حاج آقای راستین ضارب را احضار و سرزنش کردند و گفتند: چرا زدی؟! به تو چه مربوط است! اگر آن چیزی که در جعفر ریخته‌اند در تو می‌ریختند منقلب‌تر از او می‌شدی.

آقای حاج براتعلی رابطی می‌گفتند: حاج آقای راستین در همدان بودند آقای فراهانی نیز آمد و از بدو ورود از کوچه‌های پائین‌تر صدای فریادش می‌رسید که می‌گفت: ای مردم خدا اینجاست و برای اینکه مجالس را به هم نریزد حاج آقای راستین دستور می‌دادند او را در بیرون منزل نگهداریم. یک روز که او را به بیرون برده بودم ناگهان دست مرا رها کرد و خودش را به طلبه‌ای رسانید و گفت: می‌خواهی خدا را ببینی؟ وی هراسان پاسخ منفی داد. آقای فراهانی یقه او را رها کرد و گفت تو هم نمی‌فهمی.

آقای محمّد صادقی می‌نویسند حدود سال 1334 در خدمت حاج آقای راستین در ملایر در منزل آقای مشهدی شیرزاد شایگان بودم. آقای جعفر فراهانی با قدری نان و کره و عسل وارد و آنها را خدمت جناب آقای راستین گذاشت و چند ناسزا به یکی از اخوان به نام مشهدی صفی قلی گفت و رفت. صفی قلی ناراحت شد. مدّت کوتاهی نگذشت که دوباره جعفر سر و کله‌اش پیدا شد و چند ناسزا هم به حاج آقای راستین گفت و رفت. من خیلی ناراحت شدم و قصد تنبیه او را داشتم. بعد از ظهر که خدمتشان رسیدم، گفتند خوب شد که جعفر به ما ناسزا گفت، در غیر این صورت دل مشهدی صفی قلی آرام نمی‌گرفت.

حدود سال 1364 بود حاج آقای راستین برای دیدار حضرت رضاعلیشاه رفتند. آقای فراهانی که جلوی درب منزل می‌نشست و بساط پیله‌وری البسه را پهن می‌نمود به داخل آمد و خدمت حضرت رضاعلیشاه با صدای بلند شروع به شکوه از حاج آقای راستین نمود. حاج آقای راستین پس از آن تاریخ به هر مجلسی می‌رفتند که آقای فراهانی نیز حضور داشت قبلاً هدیه‌ای مهیا و قبل از ورود نزد آقای فراهانی رفته و به او توجّه و التفات نموده بعد وارد مجلس می‌شدند.

آقای دکتر منوچهر مهنّا از غیراخوان ابراز می‌دارند که پدرم از جوانی با حاج آقای راستین مربوط بود و به ندرت از کسی تعریف و تمجید می‌کرد. از توصیه‌ها و وصایایش قبل از فوت به فرزندانش این بود که آقای راستین فردی متّقی و پاکدامن و شریف و درستکار هستند بعد از فوت من نزدش بروید که جای خالی پدرتان را پر خواهد کرد. پس از فوت پدر جستجو کردم تا حاج آقای راستین را یافتم. صحت گفتار پدر عملاً مشاهده شد.

• بخشی از نامه‌ای که حاج آقای راستین مرقوم داشته‌اند:

هو

121

... خیلی دلم به حال ... می‌سوزد که چرا بایست در زندگی اینطور باشد. دنیا موقتی است و چند روز بیش نیست و در این چند روزه چرا می‌بایست انسان اینقدر اخلاقش را بد کند که هم خود ناراحت و هم دیگران. مخصوصاً فقرا چنانچه به دستورات عمل و قدری مخالفت با نفس نمایند هم اخلاق و هم زندگی دنیا و آخرتشان خوب خواهد شد... 2/11/1335 محمّد راستین

فرزندان حاج آقای راستین ابراز می‌دارند: در سال 1350 خواهر بزرگتر ما به دلیل عارضه سرطان ریه دار فانی را وداع گفت. در لحظات آخر حیات وی حاج آقای راستین بر بالینش حاضر بودند. وقتی او چشم بر هم بست و قالب تهی نمود از چشمان مبارک پدر بزرگوارمان قطره‌ای اشک بیرون غلتید. ایشان به سرعت صورتشان را خشک و استغفار کردند. ما از این موضوع متعجّب شده و علّت استغفار را سؤال کردیم. گفتند او را خدا داده و خدا هم گرفته است. باید راضی به رضای او بود.

آقای سید محمّدعلی مرعشی‌نیا از اندیمشک ابراز می‌دارند: در سال 1358 خانواده حاج آقای راستین مبتلا به سرطان شده بودند. در سفری به اراک با آقایان میرزا آقا عراقی و علی عراقی، در بین راه برای بازگشت سلامتی ایشان تصمیم گرفتیم که هیچ گونه اطعمه و اشربه‌ای نخوریم. در اراک میرزا آقا عراقی از حاج آقای راستین بهبودی حال خانواده را درخواست نمود ولی پاسخی دریافت نکرد. روز دوّم در اثر نخوردن آب و غذا حال هر سه ما رو به وخامت گذاشته بود. برای بار دوّم میرزا آقا عراقی همان درخواست را اظهار نمود و اضافه کرد در صورتی که وعده بهبودی حال خانواده را ندهید ما همچنان به اعتصاب غذا ادامه خواهیم داد. حاج آقای راستین گفتند از جانب خداوند توانائی انجام بسیاری از کارها عطاء شده ولی برای خودم استفاده نخواهم کرد و شما هم از اعتصاب غذا دست بکشید و اگر خیلی مصر هستید خدمت حضرت آقا درخواست کنید. هر سه ما دست از اعتصاب غذا برداشتیم و خدمت حضرت رضاعلیشاه در تهران تقاضای خود را عرض کردیم. فرمودند تقدیر الهی بر این است. متوجّه شدیم که تیر از کمان جسته و مدّت کوتاهی نگذشت که خانواده حاج آقای راستین رحلت نمودند.

حاج آقای راستین می‌گفتند: روزی در جوانی تفنگ بر دوش انداخته بودم و لوله آن سرازیر رو به زمین بود، ماشه دررفت و گلوله‌ای خارج شده و در پایم نشست. در آن ایام ارتش روس در ایران بود، به درمانگاه آنان مراجعه کردم. جرّاح افسری روسی بود و بدون استفاده از داروی بی‌هوشی عمومی یا موضعی گلوله را از پا بیرون آورد. جرّاح از تحمّلم ابراز تعجّب نمود و پیشنهاد کرد که اگر با من به روسیه بیایید سمت افسر ارشد در لشکر روسیه را به شما خواهم داد و دخترم را نیز به عقد شما در خواهم آورد.

حاج آقای راستین می‌گفتند پیرزنی راهم را بست و آب دهان بر من انداخت و کراراً می‌گفت اَخ از این صورت، حیف از حاج رضا خان نبود که تو جایش ماندی! بدون آنکه چیزی بگویم حرکت کردم[78].

یکی از خدمتگزاران ایشان ابراز می‌دارد که به فردی سلام می‌کردم و وی پاسخ نمی‌داد. تصمیم گرفتم به او سلام نکنم. موضوع را دیگران خدمت جناب آقای راستین عرض کردند. مرا احضار نموده، گفتند میل دارم مثل من باشی و توضیح دادند که قبلاً هر وقت که از منزل بیرون می‌رفتم به خیلی از اشخاص سلام می‌کردم و جواب نمی‌دادند ولی این کار را ترک نمی‌کردم. خصومت بعضی از آنها طوری بود آب دهان بر لباسم می‌انداختند. تو چکار داری که جواب ندهند همچنان سلام کن.

آقای سید علی ساکت می‌نویسند: حدوداً در سال 1311 با یکی از اخوان بروجرد به دیدار حاج آقای راستین نائل شدیم. در اطاق دفتر بودند. زنی وارد و شروع به اهانت کرد. ایشان با آرامی به سخنان وی گوش فرا دادند. حرفهایش که تمام شد با نهایت حسن خُلق او را قانع نمودند و او عذرخواهی کرد و رفت.

فردی از غیراخوان ابراز می‌دارد که حاج آقای راستین در حجره یکی از بازاریان اراک بودند. فردی به بدحسابی معروف، تقاضا کرد تا پرداخت سفته‌هایش را ضمانت نمایند. حاج آقای راستین سفته‌های وی را ظهرنویسی و امضاء کردند. صاحب مغازه به حاج آقای راستین عرض کرد شما که می‌دانید این فرد بدهکار و بدحساب است چرا ضمانت وی را کردید؟ گفتند با این افراد باید اینطور رفتار کرد تا تغییر رویه دهند.

آقای فرج‌الله بربط ابراز می‌دارند که صبحی از من در مورد قفل نبودن درب حیاط در طول شب سؤال کردند. از این سؤال متعجّب شدم. پس از چند روز معلوم شد که در آن شب دزدی از دیوار به درون حیاط پریده ولی به دلیل ارتفاع زیاد دیوار هنگام سقوط دستش شکسته و پایش نیز آسیب دیده بود و حاج آقای راستین در نیمه شب برخلاف رویه معمولشان که تا قبل از سحر از اطاق خود خارج نمی‌شدند به بالین وی آمده و او را یاری و به بیرون منزل هدایت کرده و قدری هم مساعدت مالی نموده بودند. سارق پس از چند روز مجدداً خدمت ایشان رسید و طلب نموده مشرّف به فقر شد.

روزی یکی از فرزندانشان به فرزند خردسال خود تندی کرد. حاج آقای راستین به او یادآور شدند که اگر با وی با احترام رفتار کنی او هم با شما با احترام رفتار خواهد کرد و در غیر این صورت رعایت احترام پدرش را نخواهد کرد. اگر او را «تو» خطاب کنی «تو» خطابت می‌کند و اگر «شما» خطاب کنی، او نیز شما را با لفظ «شما» مورد خطاب قرار خواهد داد. در ادامه توضیح دادند که آنطور که می‌خواهید فرزندانتان تربیت شوند باید خود همانطور رفتار کنید تا فرزندان نسخه‌برداری کنند.

آقای عبدالله مؤمنی عراقی می‌نویسند: همسایه‌ام طفل خردسال مرا کتک می‌زد و اجازه نمی‌داد با فرزندانش بازی کند و اغلب وی را گریان راهی منزل می‌نمود. تصمیم به تلافی داشتم ولی قبل از آن خدمت حاج آقای راستین موضوع را عرض کردم. گفتند مؤمن باید رفتارش با دیگران متفاوت باشد. در عوض انتقام به وی احسان کنید. وی و خانواده‌اش و همسایه دیگری که با وی خویشاوند بود را به منزل دعوت کردم و پذیرایی مفصلی نمودم. نتیجه این شد که روش برخورد وی به کلّی تغییر کرد و روابط دوستانه و محترمانه‌ای بین ما برقرار شد و مشکلات سابق تماماً مرتفع گردید.

یکی از اخوان اراک ابراز می‌دارد در سال 1353 روزی با خانواده‌ام عصبانی شدم و یک سیلی به صورتش زدم. همان روز در بیرونی حاج آقای راستین خدمت ایشان رسیدم و در گوشه‌ای نشستم. خانم من هم آمد. با دیدن وی گفتند می‌دانم که شوهرت تو را زده است و نگاه غضبناکی به من کردند. از خجالت مدّتی در مجالس شرکت نمی‌کردم. پس از چند ماه خدمتشان رسیدم. گفتند قهر کرده بودی؟ عرض کردم مرا رسوا کردید. گفتند آخر مؤمن باید مؤمن دیگری را بیازارد؟! شرمنده‌تر شده استغفار کردم.

رأفت ایشان حتّی نسبت به حشرات هم واضح بود. بطوریکه حتّی اگر مگس یا سوسکی در اتاق می‌بود و ایجاد مزاحمت می‌کرد می‌گفتند آن را بگیرند و در بیرون رها کنند و تذکر می‌دادند که مواظبت کنید که آسیبی به آن نرسد. این ملاحظه را نیز در مورد گیاهان داشتند. اگر کسی هنگام آبیاری کردن باغچه لوله آب را طوری می‌گرفت که برگ درختان و بوته‌ها خیس می‌شد تذکر می‌دادند که دست را پایین‌تر بگیرید تا آب فقط به پای درخت بریزد و می‌گفتند: آیا شما خوشتان می‌آید که کسی آب بر بدن شما بریزد که شما آب بر برگ درختان می‌ریزید!؟

آقای حسین رابطی اظهار می‌دارند: در سال 1352 با خانم برای دیدار حاج آقای راستین به اراک رفتیم. خیلی میل داشتم که خانمم مشرّف به فقر شود. سحر قبل از مجلس دو رکعت نماز به این نیت خواندم. حاج آقای راستین به مجلس آمدند و پس از اتمام مجلس وقتی به قسمت مجاور رفتند گفتند: عروس آقای رابطی کجاست؟ وی بار اوّل بود خدمت ایشان می‌رسید و اظهار طلبی هم نکرده بود. سایرین او را معرفی کردند. بدون مقدمه دستوراتی دادند تا آماده شود و همان صبح جمعه مشرّف به فقر شد.

در جلسه‌ای از دانش و فنون صحبت شد. ایشان فضیلت دانش و دانشمندان را تأئید نمودند ولی عمل آنان که شبها و روزها فکر می‌کنند تا وسیله‌ای اختراع کنند و موجب قتل عدّه‌ای شوند را مذمّت می‌کردند.

آقای حسینعلی کاشانی می‌نویسند: در سال 1337 در مراجعت از بیدخت جناب آقای راستین در شاهرود توقّفی داشتند. به من گفتند: «کمر همّت را ببند که باید خود را برای خدمت به فقراء آماده کنی». به تحصیلات متعارف و در کنار آن تحصیل علوم دینی ادامه دادم. در ابتدا به واسطه تبلیغات سؤ معاندین با سلسله فقر مخالف بودم. در سال 1341 مجدداً به شاهرود آمدند. پدرم درباره من از ایشان استمداد نمودند. حاج آقای راستین مرا احضار نموده و گفتند: روش شما چیست؟ کارهای عبادی خود در آن زمان (13 سالگی) را به عرض رسانیدم و با اشاره به آیه آخر سوره عنکبوت[79] عرض کردم به پدرم بفرمایید ایشان در راه خود با خلوص نیت بروند و من نیز با اخلاص به راه خود ادامه می‌دهم. در این صورت حق برای آنکه جویای آن باشد آشکار می‌شود. خشنود شدند و گفتند من هم با پدرم گفتگوهای مشابهی داشته‌ایم و من نیز همینطور حق را یافتم. سپس به پدرم گفتند اصراری نداشته باشید، خداوند راه راست را به او نشان خواهد داد و درباره من دعا کردند. 6 ماه بعد یقین پیدا کردم که راه حق در فقر و درویشی است و پس از چند بار اظهار طلب مشرّف به فقر شدم. در سال 1352 به اراک رفتم. مرا مأمور نمودند تا کتابخانه‌شان را سامان دهم. با دل و جان پذیرفته و با شماره‌گذاری و ثبت کتابها، کتابخانه مرتّب شد. این کار 25 روز طول کشید و در این مدّت اوقات بسیاری خدمت ایشان بودم و در این ملاقاتها بسیاری از مطالب عرفانی و آداب فقر و درویشی را تعلیم دادند. روز آخر یک چاقوی ضامن دار و تیز به عنوان هدیه مرحمت کردند. برایم سؤال بود که چرا چاقو هدیه دادند؟ در سال 1353 حضرت رضاعلیشاه به این حقیر اجازه صحبت در مجالس فقری و پاسخ به سؤالات مذهبی و منبر عنایت فرمودند. در سفری به اراک در مجلس شب جمعه به حقیر امر گفتند صحبت کنم. دقایقی مطالبی عرض کردم. بعد از مجلس بدون مقدمه به چاقوی مرحمتی اشاره و گفتند چاقو اشاره به قاطعیت و برندگی است که خداوند به شما عطاء کرده است. می‌فرمودند از خدا جز خدا را نباید خواست و می‌گفتند از بدو تشرّف به فقر این حالت «جز خدا چیزی را نخواستن» در من بود به طوری که شبی در عالم رؤیا حضرت نورعلیشاه را دیدم که سرم را روی زانویشان قرار داده بودم. از من سؤال کردند: محمّد چه می‌خواهی؟ عرض کردم غیر از خودت هیچ چیز. درویشی را فقط در اطاعت از اوامر راهنما می‌دانستند و می‌گفتند حتّی در خواندن ادعیه واذکار و اوراد جز آنچه که دستور داده شده است نباید چیزی کم یا زیاد کرد. شهود و مشاهده را بر آگاهیهای سطحی مرجّح می‌دانستند. در مقدّرات الهی کمال صبر و تسلیم و رضا را داشتند و در طول زندگی از استغنای طبع برخوردار بودند. هیچ وقت درخواست شخصی و توقّعات دنیوی و مادّی نداشتند، بلکه کاملاً مخالف اینگونه انتظارات بودند.

رویه

سحرها ساعاتی قبل از اذان صبح بیدار و به خود می‌پرداختند. پس از اقامه نماز شب و اداء فریضه صبح و اوراد و تعقیبات آن یک حزب از قرآن مجید قرائت و به مدّت نیم ساعت راهپیمایی می‌کردند. راهپیمایی صبحگاهی حتّی در زمستانها که زمین پر از برف و یخ بود ترک نمی‌شد و در داخل منزل یا اطاق هم شده انجام می‌شد. پس از صرف صبحانه به امور شخصی و اخوان رسیدگی تا هنگام اذان ظهر که اقامه نماز ظهر و عصر نموده و پس از صرف آب گوشت مختصری ساعتی استراحت کرده و عصرها هم چنانچه اخوان به ملاقات می‌آمدند اوقات را با ایشان صرف و پس از اداء فریضه مغرب و عشاء در اوّل مغرب، در رأس ساعت 8 شب شام مختصری میل و قبل از ساعت 9 به بستر می‌رفتند.

ماه رمضان غالباً در اراک مقیم می‌شدند و مسافرت نمی‌کردند و یا اگر در سفر بودند قصد اقامت می‌کردند. در این ایام هر صبح یک جزء اضافه از قرآن مجید را علاوه بر قرائت قرآن در سحرها و عصرها قرائت و عصرها هم در حسینیه اقامه جماعت نموده و در جلسات قرائت و مقابله قرآن شرکت و گاه آیاتی را تفسیر می‌کردند.

در ایام عزاداری دهه اوّل محرم هر روز عصر مراسم عزاداری در حسینیه راستین برپا می‌شد. این رویه از زمان جدّشان همچنان تا به حال ادامه دارد. در روزهای عزاداری و سوگواری طبق رویه حضرت صالحعلیشاه جز برای شرکت در مراسم عزاداری از منزل خارج نمی‌شدند.

شبهای جمعه و دوشنبه بدون استثناء و شبهای دیگری بعضاً، در مجالس فقری شرکت و پس از اقامه نماز جماعت یکی از کتب نثر عرفانی مانند ولایتنامه حضرت سلطانعلیشاه گنابادی را شخصاً قرائت و تفسیر می‌نمودند. سحرهای جمعه قبل از اذان صبح به حسینیه می‌رفتند و بعد از اقامه جماعت صبح و قرائت قرآن، گاهی برخی آیات را شرح و ساعتی بعد در جلسات صبح جمعه حاضر می‌شدند. در اعیاد فطر و قربان شخصاً اقامه جماعت نمی‌کردند و به آقایان علماء إقتداء می‌نمودند. در مسافرتها غالباً نمازهای یومیه را به جماعت برگزار و سحرها و عصرها در مجالس عمومی شرکت و در روز اوقاتی برای دید و بازدید مقرر می‌داشتند. تا قبل از بروز بیماریهای متوالی در سالهای آخر عمر کمتر تغییری در این برنامه دیده می‌شد.

آقای سید علی طباطبایی از آقای غلامحسین خلیلی نقل می‌کنند که حاج آقای راستین تا سنین میانسالی هر روز صبح بعد از اقامه نماز از منزل تا قنات شاهزاده عضدالسّلطان در شمال اراک که حدوداً یک فرسخ راه بود می‌دویدند و من زودتر با حوله و قطیفه حاضر می‌شدم. وقتی به قنات می‌رسیدند با آب سرد قنات استحمام و برای صرف صبحانه به منزل برمی‌گشتند. البتّه وقتی پا به سن گذاشتند اگر با آب سرد وضو می‌ساختند چشم درد عارض و همچنین اگر مختصرغذای رطوبتی میل می‌کردند درد پا بروز می‌کرد.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای ابراز می‌دارند: در هر سال حدود ده روز آقای حاج سید محمّد شریعت قمی ملقب به درویش همّتعلی از مشایخ حضرت صالحعلیشاه به اراک می‌آمدند و در این مدّت غالباً هر روز ملاقاتی با حاج آقای راستین داشتند. در یکی از مجالس سحرهای جمعه هنگام قرائت قرآن توسط حاج آقای راستین جناب آقای شریعت قرائت برخی از اِعراب را تصحیح کردند. حاج آقای راستین در دفعات اوّل توجّهی نکردند ولی پس از تکرار این موضوع قرآن را جلوی آقای شریعت گذاشته و گفتند از اوّل که عرض کردیم شما بخوانید. جناب آقای شریعت با عذرخواهی قرآن را نزد ایشان برگرداندند و حاج آقای راستین به قرائت ادامه دادند. در عصر همان روز شخصی که تا حدود زیادی الفاظ و آیات قرآن را از حفظ داشت خدمت جناب آقای شریعت عرض کرد حاج آقای راستین امروز اِعراب کلماتی از آن آیه را طور دیگری قرائت کردند. جناب آقای شریعت پاسخ دادند که من سالها این آیه را مطابق با اِعرابی که در قرآنها چاپ و درج است قرائت می‌کردم، ولی امروز دانستم که تا بحال آنرا غلط می‌خواندم و معنی آنرا غلط می‌فهمیدم و امروز صحیح آنرا دانستم[80].

آقای محمّد صادقی می‌نویسند در سال 1345 خدمت جناب آقای شریعت[81] بودم و ایشان گفتند حاج آقای راستین در عشق به جایی رسید که چون باد تاختم ولی به گَرد او هم نرسیدم.

در یکی دیگر از مجالس سحرهای جمعه نیز واقعه مشابهی اتّفاق افتاد. یکی از اخوان که تقدّس زیاد و آشنایی گسترده‌ای به الفاظ قرآن داشت در آن جلسه حاضر بود. چند روز بعد در تهران خدمت جناب حاج سید هبه‌الله جذبی ملقّب به ثابتعلی از مشایخ حضرت صالحعلیشاه رسیده و عرض کرد حاج آقای راستین اِعراب کلمه خاصی در یک آیه از قرآن را مقلوب و اشتباه خواندند. حاج آقای جذبی قرآن شخصی خود را خواستند و آن آیه بخصوص را پیدا کردند و اِعراب آن را براساس خوانده حاج آقای راستین اصلاح و از آن شخص تشکر کردند که سبب شدید قرآن من اصلاح شود.

آقای دکتر بهروز بیدآباد اظهار می‌دارند: یکی از روزهای رمضان در بیرونی حاج آقای راستین مجلس قرائت و مقابله قرآن بود. دو نفر طلابه از اصفهان خدمت حاج آقای راستین رسیده عرضه داشتند که بسیار بررسی کردیم که معنی آیه مشخصی از قرآن مجید را دریابیم ولی جوابی ما را قانع نکرد. خدمت آقای حاج سید محمّدعلی فانی طباطبایی ملقب به فیضعلی از مشایخ حضرت رضاعلیشاه رسیدیم و ایشان ما را به شما ارجاع دادند. حاج آقای راستین همان آیه و ترجمه آن را از روی قرآن قرائت و توضیحی در حدّ دو سه جمله کوتاه در مورد آن دادند. آن دو نفر خوشحال و راضی شده اظهار داشتند که ارزش فهمیدن معنی این آیه از زحمت مسافرت به اراک بسیار بیشتر بود. تشکر و وداع کرده، به اصفهان مراجعت نمودند.

آقای حسین رهرو می‌نویسند: در مجلسی حضور حاج آقای راستین یکی از اخوان کتاب مثنوی را با صدای خوش می‌خواند. شخصی چند بار در بین خواندن از خواننده غلط گرفت. حاج آقای راستین گفتند کتاب مثنوی را به وی بدهند. وی پس از تعارف شروع به خواندن کرد و صدای خوشی هم نداشت. چند مرتبه لغاتی را غلط خواند و برای اصلاح آنها مکث می‌کرد ناچار بلند شد و کتاب را به خواننده اوّل داد و عذرخواهی کرد. حاج آقای راستین به وی گفتند خواننده باید سه خصوصیت داشته باشد حال و صدا و سواد. خواننده اوّل دو خصوصیت داشت و شما تنها یک خصوصیت سواد را داشتید. آقای رهرو اضافه می‌کنند که می‌گفتند غزلیات شمس را باید مستانه خواند.

آقای غلامعلی فرهانپور اظهار می‌دارند: حاج آقای راستین در مجلسی در همدان گفتند: مجلس فقری تماشاخانه است و باید یکدیگر را خوب تماشا کنیم مخصوصاً بزرگان را تا باطن آنها را ببینیم. چون ظاهر فرد در این جهان باقی می‌ماند و به خاک سپرده می‌شود، باید اصل وجود بزرگان را شناخت تا در فردای قیامت که سر از لحد برداشته و در جستجوی بزرگان الهی هستید آنها را بشناسید.

آقای معروف می‌نویسند: در مجلسی در حسینیه امیرسلیمانی برخی اخوان در شبستان پشت نشسته بودند. جناب آقای راستین خطاب به آنها گفتند: فقراء علماء هستند و نگاه کردن به صورت عالم عبادت است پس روبروی هم بنشینیم تا یکدیگر را ببینیم.

آقای محمود اولیائی می‌نویسند: حدود سال 1342 حاج آقای راستین در صف نماز گفتند نباید سجاده را نزدیک بزرگ وقت انداخت که او مثل آتش است و مرید مانند پنبه.

آقای ابوالقاسم شریعت اظهار می‌کنند: حاج آقای راستین در پاسخ به آقای حاج حبیب‌الله رازی در مورد لزوم تقید به شرکت در مجالس فقری گفتند: اگر هر مقامی غیر از ولی خدا مرا از شرکت در مجالس فقری منع کند علی ایحال شرکت خواهم.

جناب آقای ابراهیم کیمند می‌نویسند: آقای حاج حبیب‌الله رازی هنگام مغرب به اطرافیان خود گفتند: حاج آقای راستین مقیدند اوّل وقت نماز بخوانند. حاج آقای راستین این جمله را شنیدند و گفتند: تقید نیست، اطاعت امر است. یکی از کلمات قصار باباطاهر تداعی شد که القید کفر ولو بالله[82].

خطاب به اخوان می‌گفتند در مجلس فقری اگر دراز بکشید ولی به یاد خدا مشغول باشید بهتر از آن است که دوزانو بنشینید و غافل باشید. خدمت بزرگان ادب به اشتغال به یاد خداست. و باید چنان توجّه به خدا داشت که اگر دست در جیب او بردند و چیزی برداشتند متوجّه نشود و مثال می‌زدند که حال مراقبه را باید از گربه آموخت که موقع شکار موش تمام فکر و حواسش را بر شکار خود متمرکز می‌کند.

می‌گفتند اگر برادری در مجلس فقری حاضر نشد باید پرس و جو کرد که شاید گرفتاری برایش پیش آمده باشد و حتّی الامکان باید در رفع گرفتاری او کوشید.

آقای معروف می‌نویسند: در مسافرتی در سال 1349 حاج آقای راستین گفتند در نماز در مقابل خدا باید در صفهای منظم ایستاد. صفهای منظم ارتش نیز آموخته‌ای از صفهای نماز است. و می‌گفتند تا قبل از اینکه امام جماعت سجاده را ترک نگفته و بلند نشده مأمون نباید حرکت کند. زیرا صف اگر به هم نخورده باشد تازه واردین می‌توانند بدون گفتن اذان و اقامه قامت ببندند و نماز آنها نیز جماعت محسوب می‌گردد.

آقای حاج حبیب‌الله عبدی ذکر می‌کردند: حاج آقای راستین در مجلس فقری بودند، شخصی از طبقه علماء نیز شرکت کرده بود. پس از مدّتی فرد معمّم سکوت مجلس را شکست و سؤال کرد که ساعتی است اینجا نشسته‌ام ولی صلواتی هم از این جمعیت نشنیدم. حاج آقای راستین گفتند: در این مجلس همه به ذکر خدا مشغولند که بالاتر از صلوات بر رسول خدا (ص) است.

مشابه این ماجرا را آقای رمضانعلی بکتاش می‌نویسند که در اصفهان مجلس فقری مدّت مدیدی به سکوت گذشت. سه نفر تازه وارد نزد حاج آقای راستین رفتند و اظهار داشتند که مدّتی است در این مجلس پر روح و گیرا نشسته‌ایم و حتّی صلواتی نشنیدیم. حاج آقای راستین با بیانی دلنشین گفتند: اخوان حاضر در مجلس صبح خیلی زود بیدار شده‌اند و در اول بیداری صلوات فرستاده‌اند و نماز و قرآن هم خوانده‌اند و حال که اینجا نشسته‌اند قلباً مشغول یاد خدا هستند.

خانم خطیبی خانواده آقای هادی غفاری ابراز می‌دارند که در یکی از مجالس فقری با بانی مجلس گفتگوئی پیش آمد و از او در باب اینکه مجلس فقری متعلق به بزرگ وقت است حتّی اگر در منزل فردی نیز برگزار شود رفع شبهه نمودم. فردای آن روز حاج آقای راستین در آن باره سؤال کردند. ماجرا را عرض کردم و برای اثبات عرایضم به حضرت آقا قسم خوردم. ایشان ناگهان از جا برخاستند و گفتند هیچ وقت به نام مبارک حضرت آقا قسم نخورید و نشستند و تأیید کردند که مجلس فقری متعلق به بزرگ وقت است.

آقای دکتر بهروز بیدآباد اظهار می‌دارند که تذکراً می‌گفتند قبل از قرائت فاتحه آخر مجالس فقری نباید حرکت کرد و اگر کسی هم اجازه خروج می‌گرفت پاسخی نمی‌دادند.

تقید خاصی به رعایت آداب شرع مطهر داشتند و حتّی الامکان در عمل به مستحبّات و ترک مکروهات هم مراقبت می‌نمودند. در امور ظاهر شرع گرچه به همه ظرائف آن مسلط بودند معذالک کمتر اظهار نظر می‌کردند[83]. حتّی برخی از ادیان دیگر طلب تشرّف به فقر نمودند و ایشان قبل از اخذ بیعت آنها را خدمت یکی از فقها برای تشرّف به دین اسلام ارجاع و بعد دستگیری کردند.

در تعظیم شعائر دین کوتاهی روا نمی‌دانستند و همواره این موضوع را به انحاء مختلف حتّی در مسائل جزئی مرعی می‌داشتند و به دیگران نیز تعلیم می‌دادند. برای مثال اگر کسی در ماه رمضان مبادرت به مسافرت می‌نمود فوراً او را امر به مراجعت و اقامت در موطن خودش می‌کردند و تأکید می‌نمودند اگر کسی در ماه صیام شرعاً هم معذور از روزه باشد چنانچه کار مهمّی نداشت حتّی الامکان نباید به مسافرت پردازد. البتّه رعایت موارد خاص را هم داشتند برای مثال صبیه کوچکتر ایشان ابراز می‌کند که حدوداً در سال 1357 در ایام ماه رمضان یکی از اخوان با خانواده‌اش از راهی دور برای دیدن حاج آقای راستین به اراک آمد. پدرم وی را مؤاخذه کردند که در ماه رمضان اگر شخص قادر به گرفتن روزه هم نباشد حتّی الامکان نباید مسافرت نماید و دستور مراجعت دادند و او هم به مبدأ خود بازگشت. دقایقی از این موضوع نگذشته بود که آقای جعفر فراهانی که حال جذب بر وی غلبه داشت از تهران آمد و پس از ادای سلام به آشپزخانه رفت و یک لقمه بزرگ غذا برای خود مهیا ساخت و در انظار عموم ما مشغول خوردن شد. مادرم از پدر بزرگوارم سؤال کردند که چرا فرد اوّل که از راه دور آمده بود را ملزم به مراجعت نمودید ولی به جعفر که هم در ماه رمضان مسافرت کرده و هم به روزه خواری متظاهر است چیزی نمی‌گوئید؟ در پاسخ گفتند: جعفر دیوانه است و لَیسَ عَلَی الْمَجْنوُنِ حَرَجٌ[84].

در باب رعایت احکام و امور شرعی، امور مباحی که نزد همگان سهل انگاشته می‌شود را هم از نظر دور نمی‌داشتند. برای مثال کت خود را به رخت آویزی که در پائین تختخواب قرار می‌گرفت آویزان نمی‌کردند چون در داخل جیب آن یک جلد کلام الله مجید داشتند یا اگر کسی کتاب متفرقه‌ای بر روی قرآن می‌گذاشت جابجا می‌کردند، یا اگر کسی در نافله وتیره که پس از اقامه جماعت عشاء می‌گزاردند به ایشان اقتداء می‌کرد نهی می‌نموند؛ یا در رفتن به سجده در نماز، اوّل دستها را بر زمین می‌گذاشتند که همراهی خضوع تن با خشوع قلب است و از این قبیل ظرائف.

یکی از خدمتگزاران ایشان ابراز می‌دارد که در سال 1359 تب شدیدی بر ایشان عارض بود و نمی‌توانستند بر پای خود بایستند. هنگام مغرب برای تجدید ساختن وضو به سختی از جای برخاستند و علیرغم اینکه زیر بغلشان را گرفته بودم به سختی حرکت می‌کردند. شخصی خدمتشان معروض داشت که در این حال وضو نگیرید و تیمّم فرمایید و هر چه اصرار کرد قبول نکردند و با آن حال مشغول وضو ساختن شدند و به نماز ایستادند. شدّت تب آن چنان بود که نتوانستند نماز را ایستاده به پایان برسانند و این در حالی بود که من از پشت زیر بغلشان را گرفته بودم.

آقای منوچهر (عباس) حبیبی می‌نویسند: که می‌گفتند: اگر نتوانیم ساعتی قبل از اذان صبح تا طلوع آفتاب برای خدا بیدار باشیم چگونه ادعای درویشی می‌کنیم! خداوند از بنده‌ای که سحر او را در خواب ببیند رو برمی‌گرداند.

جناب آقای دکتر محمّدرضا نعمتی ملقب به نعمتعلی از مشایخ حضرت مجذوبعلیشاه می‌نویسند: جناب آقای درویش رونقعلی قدّس الله سرّه العزیز به پیروی از شیوه مولایشان برای عادت دادن مریدان به سحرخیزی، دید و بازدیدهای خود را بدون تعیین وقت قبلی سحرگاهان انجام می‌دادند و در هر شهری که در سفر یا حضر بودند فقراء انتظار تشریف آوردن ایشان را داشتند رحمه الله علیه رحمه واسعه.

سحری یکی از فرزندانشان حضورشان عرض کرد: آیا بیداری سحر برای شما عادت شده و دیگر میل به خواب سحر ندارید؟ پاسخ دادند: علیرغم عادت به بیداری سحر در قسمت اعظم سالهای عمر، هنوز در اوقات سحر میل به خواب شدید است. مجدداً عرض کرد در حال حاضر با کسالت و بیماریهای عارضه خواب برای سلامتی شما لازم است پس چرا نمی‌خوابید؟ گفتند الان حضرت آقا در منزل خودشان بیدارند و خجالت می‌کشم که ایشان بیدار نشسته باشند و من بخوابم.

آقای عبدالله مؤمنی عراقی می‌نویسند: تاجری برای خرید محصول نخود ایشان مراجعه نمود. قیمت نخود به کیلویی 5 ریال مورد توافق حاج آقای راستین و خریدار قرار گرفت و ایشان گفتند فروختم. خریدار فرصت خواست تا دو روز دیگر مبلغ معامله را تهیه و پرداخت نماید. پس از رفتن وی، خریدار دیگری مراجعه و پیشنهاد کیلویی 7 ریال نمود. حاج آقای راستین به او گفتند که محصول نخود را فروخته‌ایم؛ اگر تا دو روز دیگر خریدار اوّل که به وی وعده داده‌ایم نیامد نخود را به شما به قیمت 7 ریال خواهیم فروخت. خریدار اوّل متوجّه شد و همان روز وجه را تهیه و مراجعه کرد. به او گفتند که هنوز فرصت دارید و می‌توانید دو روز دیگر هم صبر کنید و بعد وجه آن را بدهید.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای ذکر می‌کنند که در سال 1350 آقای عزّت صمصامی برای خرید ملکی در محمّدآباد به حاج آقای راستین مراجعه نمود و توافق شد که ملک مزبور به بهای صدهزار تومان به وی فروخته شود. چند روز بعد فرد دیگری پیشنهاد خرید ملک مزبور را به قیمت بیش از سه برابر داد. گفتند قول فروش آن را به آقای صمصامی داده‌ام و اگر وی منصرف شد ملک را به شما می‌فروشم. پس از مهلت مقرّر آقای صمصامی مراجعه و وجه المعامله را به همان میزان مقرّر پرداخت و ملک را در اختیار گرفت.

آقای سید علی طباطبایی می‌نویسند: نزاعی بین دامداران روستای ملک‌آباد و رعایای روستای امان‌آباد بر سر چرا دام ملک‌آبادیها در دشت امان‌آباد درگرفته بود. در این نزاع یک نفر از رعایای ملک‌آبادی به قتل می‌رسد. مالک ملک‌آبادی حاج آقای راستین را به عنوان تحریک کننده به دادگستری معرفی نمود. وکیل حاج آقای راستین به نام آقای حسن اسدی خدمت ایشان عرضه داشت که اگر اظهار کنید که در آن روز در امان‌آباد نبوده‌اید پرونده به نفع شما ختم و از اتهام تبرئه می‌شوید. حاج آقای راستین به او گفتند من دروغ نمی‌گویم نه تنها در روز واقعه در امان‌آباد بودم بلکه روز قبل و بعد از واقعه نیز آنجا بودم ولی تحریکی توسط من صورت نگرفته و اگر حکم خلافی هم صادر شود باز دروغ نخواهم گفت و اضافه کردند هرچه خدا بخواهد همان می‌شود. آقای طباطبایی اضافه می‌کنند: هنوز هم وقتی آقای اسدی را ملاقات می‌کنم صداقت حاج آقای راستین را یادآوری و تحسین می‌نماید و می‌گوید اگر درویشی همان است که آقای راستین عمل می‌کنند پس همان صراط مستقیم که در قرآن آمده درویشی است.

آقای علی اصغر صالحی شاهرودی ابراز می‌دارند که در فروردین 1364 حاج آقای راستین در کرج بودند و هر روز به پیشنهادی به محلی برای پیاده روی می‌رفتند. یک بار ایشان را به کاخ شمس پهلوی که به موزه تبدیل شده بود بردیم تا در محوطه باز آنجا قدم بزنند. در محل درب ورودی سؤال کردند: اینجا منزل کیست؟ شخصی عرض کرد منزل خواهر شاه. سؤال کردند آیا خودش هم منزل است؟ جواب داده شد خیر. به تندی گفتند چطور می‌خواهید وارد خانه کسی شوید که صاحب آن در منزل نیست آن وقت اسم خودتان را مسلمان می‌گذارید و به سرعت مراجعت کردند.

آقای فیروز علی‌عربی می‌نویسند: در سال 1333 جوان پر شور و شرّی بودم و حرف شنوی از کسی نداشتم. به باغی رفته بودم و بدون رضایت صاحب باغ دامنی سیب چیده بودم. هنگام مراجعت به دونفر از علمای نهاوند ملبّس به عبا و عمّامه و فردی مکلّا همراه آنان برخورد کردم. این فکر خطور کرد که آنها را آزمایش کنم. سیبی به آنها می‌دهم اگر خوردند معلوم می‌شود از مکنونات قلبی و اعمال من آگاه نیستند و نمی‌دانند که این سیبها حرام است و نتیجه می‌گیرم که آنها مأذون از طرف خدا نیستند و از پیش خود ادعای مذهب دارند و نه از پیش خدا. جلو رفتم و با سلام گرمی سیب تعارف کردم. هر سه گرفتند و قلم‌تراشی از جیبشان بیرون آورده شروع به پوست کندن و خوردن سیبها و تشکر از من کردند. از آنها جدا شدم و در همین افکار به منزل رسیدم. حاج آقای راستین همراه با حاج آقای جذبی به نهاوند آمده بودند و میزبان پدرم بود. با خود فکر کردم که اگر آنطور که پدرم می‌گوید بزرگان دراویش نماینده خدا باشند نباید مال حرام بخورند. پس این سیبها را به حاج آقای راستین و حاج آقای جذبی نیز تعارف می‌کنم تا ببینم چه می‌کنند. پس از پایان مجلس عمومی که همه رفتند سیبها را پوست کندم و در بشقابی چیدم و نزد حاج آقای راستین و حاج آقای جذبی گذاشتم و از دور به نظاره پرداختم. مدّتی گذشت دست به بشقاب نبردند. جلو رفتم و تعارفی مجدد کردم و عرض کردم سیبها تازه است میل کنید. باز عکس العملی ندیدم. دقایقی گذشت باز جلو رفتم و تعارف کردم. حاج آقای راستین سرشان را نزدیک من کردند و گفتند مال حرام نمی‌خوریم. بدنم به لرزه آمد و خیس عرق شدم. در همان سفر طلب کردم و مشرّف به فقر شدم و دست از ایذاء و اذیت مردم برداشتم بطوریکه مردم کوچه و بازار به پدرم تبریک می‌گفتند.

نسبت به کسانی که اعتیاد به مواد مخدّر منجمله تریاک داشتند صراحتاً ابراز انزجار از عمل آنها می‌نمودند و از کشیدن تریاک و سایر مواد مخدّر متنفر و منزجر بودند و افراد معتاد به اینگونه مواد را دستگیری نمی‌کردند و شرط اولیه تشرّف به فقر معتادین را ترک اعتیاد می‌گذاشتند. شدّت انزجار ایشان از کشیدن تریاک به حدّی بود که می‌گفتند حتّی برای مشایعت جنازه تریاکی به قبرستان هم نباید رفت و همچنین این عمل را بدتر از شرب خمر می‌دانستند و می‌گفتند لااقل شرب خمر غیرت را زیاد می‌کند ولی استعمال تریاک غیرت را هم از بین می‌برد.

آقای سرهنگ حسن انوری ابراز می‌دارند که در سال 1335 در شیراز ساکن بودم و نمی‌دانستم که بزرگان سلسله این قدر از کشیدن تریاک منزجرند. مدّتی هر روز عصر تریاک می‌کشیدم و معتاد شده بودم. در همان سال حاج آقای راستین به شیراز آمدند در مجلسی در منزل آقای حاج سالکی از قول حضرت صالحعلیشاه با تندی گفتند: حاضریم با سگ هم کاسه شویم ولی با تریاکی نه؛ حاضریم تیغ به چشم ما برود و به پای فقراء نرود، ولی مرگ تریاکی را از خدا می‌طلبیم. برآشفته شدم و بعد از مجلس خدمتشان رسیدم. همانطور که ایستاده بودند عرض کردم من تریاک کشیده‌ام. با تندی گفتند چرا؟ عرض کردم خلافی مرتکب شده‌ام حالا چه کنم؟ رو به سمت من آمدند و رخ به رخم ایستادند و با صدایی غرّا و با صلابت گفتند: نکشید! از اتاق بیرون آمدم. همان روز عصر به محلّی که تریاک می‌کشیدم رفتم. وقتی بوی تریاک به مشامم رسید حالت تهوّع و استفراغ شدیدی برایم پیش آمد که گویی امعاء و احشایم از دهانم بیرون آمد. با بروز این حالت آنقدر از تریاک منزجر و متنفر شدم که تمام وسایل را شکستم و همه افرادی که با من در این کار همراهی می‌کردند را طرد نمودم و از آن به بعد لب به تریاک نزدم.

آقای حاج حیدر حسینی می‌نویسند: حاج آقای راستین در مجلس فقری ششده گفتند: «کشیدن تریاک حرام است و هرکس تریاک می‌کشد در مجلس فقری نیاید، جلسه فقر و درویشی محلّ عبادت و ذکر الله است و هرکس مواد مخدّر مصرف کند نجس است، اینجا محلّ ذکر حق است جای اشخاص دروغگو و تریاکی نیست». این فرمایشات چنان تکان دهنده بود که پدرم کربلائی خلیل منزل که رسید وسائل تریاکش را شکست و به آتش کشید و گفت اگر بمیرم هم دیگر لب به تریاک نمی‌زنم و نزد. هنگام بیماری بعضی به او می‌گفتند که برای تسکین درد کمی تریاک مصرف کن. پدرم می‌‌گفت دیگر تریاک حرام است.

آقای حاج براتعلی رابطی می‌گفتند: در یکی از سفرهای حاج آقای راستین به همدان در پاسخ به سؤالی که در ذهن داشتم یک ده ریالی به من دادند و ده تا یک ریالی خواستند که تهیه و تقدیم کردم. در مسیری که پیاده عبور می‌کردند به دست فروشهای خرده کاسب که به نحوی عمل آنها اشتغال به کار تلقی می‌شد و لااقل اسماً شاغل بودند مانند کبریت فروشی و... یک ریال می‌دادند. به آنهایی که سؤال می‌نمودند و عملاً تکدّی می‌کردند چیزی نمی‌دادند و به افراد معتاد متکدی که می‌رسیدند آهسته به من می‌گفتند پول را نباید در مستراح ریخت.

آقای عبّاس الله‌یاری ابراز می‌کنند که حاج آقای راستین در جغتای سبزوار می‌گفتند عرق خور خیلی از تریاکی بهتر است. عرق خورها لااقل در بزم خود نسبت به یکدیگر ایثار دارند و نوبت خود را به دیگری می‌دهند ولی تریاکی در محفل کشیدن تریاک خودش را حتّی بر پدرش هم مقدّم می‌دارد.

حاج آقای راستین در اوائل جوانی به شکار علاقه‌مند بودند و در این کار مهارت زیادی نیز داشتند. بطوریکه سوار بر اسب هدف متحرک را نشانه می‌رفتند و کمتر تیرشان به خطا می‌رفت. ولی در اثر بروز واقعه‌ای به کلّی از شکار دست کشیدند. می‌گفتند: روزی یک گله بزرگ آهو نزدیکی من توقّف کرد. تفنگ را آماده و شلیک کردم ولی تیر به هیچ کدام اصابت نکرد. همه آهوان فرار کردند و یکی از آنها ماند و در حالی که در چند متری من قرار داشت رویش را به سمت من برگرداند و به چشمانم خیره شد و نگاه عمیق و نافذی به من کرد و سپس به آهستگی قدم برداشت و به آرامی دور شد. این نگاه آهو چنان تأثیری بر من گذاشت که دیگر هیچ وقت به شکار نرفتم.

آقای مصطفی علیاری از قول ایشان می‌نویسند که می‌گفتند: آهو (و یا گوزن) حیوان هوشیاری است و فقط موقعی تیر می‌خورد که در حال چرا و از خود غافل باشد.

آقای سید علی طباطبایی از آقای حاج ولی‌الله امان‌آبادی نقل می‌کنند که در جوانی حاج آقای راستین بسیار در اسب سواری چابک و زرنگ بودند بطوریکه هنگام سوار شدن بر اسب پا بر رکاب نمی‌گذاشتند و اسب را می‌راندند و بر زین اسب می‌پریدند و سوار می‌شدند.

در اوایل جوانی علاقه به آموختن موسیقی و بالاخص تار پیدا می‌کنند. در آن زمان درویش خان استاد برجسته این ساز بود و تار زدن را تحت تعلیم وی و استاد معینی آغاز کردند ولی پس از مدّت کوتاهی با برخورد با یکی از اخوان قدیمی اراک به نام باقر از این کار صرف نظر نمودند. خودشان می‌گفتند: گاهی به دکان پیر مردی از اخوان در اراک می‌رفتم و نزد او می‌نشستم. او بدون اینکه ظاهراً از علاقه من به تار و موسیقی و آموختن آن آگاه باشد به من گفت اگر فقیر مشغول ذکری که به او داده‌اند شود می‌تواند صدای تار درویش خان را هم بشنود. در آن هنگام صدای تار درویش خان بلند شد، درصورتی که در آن زمان درویش خان در تهران بود. در همان اوان جوانی از ادامه زدن ساز صرف نظر کردند. به یکی از خدمتگزارانشان نیز که سازی تهیه کرده و مشغول آموختن آن بود گفتند آموختن موسیقی اشکال ندارد ولی مانع تحصیل می‌شود و وی نیز منصرف شد.

علیرغم اینکه هنگام بخشش بسیار کریم بودند ولی موقع حساب دقیق و حسابگرانه به امورات مالی رسیدگی می‌کردند. گرچه در این امور مباشرانی نیز داشتند، ولی رسیدگی و حسن انجام امور با نظارت و دخالت صریح خودشان صورت می‌پذیرفت. حتّی برای مخارج روزانه منزل هر روز صبح بعد از صرف صبحانه مستخدم را احضار و ریز کتبی حساب روز قبل و خریدهای انجام شده را ملاحظه و با تسویه کردن آن وجهی برای خرید روز جاری مرحمت می‌کردند.

آقای دکتر مسنّن مظفری می‌نویسند: افتخار داشتم با چند تن از اخوان در خدمت حاج آقای راستین به بیدخت مشرّف شوم. در قهوه‌خانه‌ای در میانه راه توقّف کردیم. پس از صرف چای پیشدستی کردم و پول چای را پرداختم قهوه‌چی 32 ریال برداشت و 68 ریال برگرداند که بعنوان انعام به خودش دادم. در بین راه حاج آقای راستین سؤال کردند: چه کسی پول چای را داد؟ شخصی عرض کرد مسنّن. سؤال کردند چقدر شد؟ عرض کرد 10 تومان. گفتند: چقدر زیاد! و بعد شروع به محاسبه کردند که 16 چای و هر چای 2 ریال جمعاً 32 ریال می‌شود و انعام چای (68 ریال) از خود چای بیشتر است. گفتند برگردیم و به من گفتنند: برو پول را از قهوه چی پس بگیر. با شرمندگی زیاد بقیه پول را از قهوه‌چی دریافت کردم و 18 ریال انعام به وی پرداخت و مراجعت نمودم. گفتند: حالا درست شد.

دکاکین و مستغلات زیادی در مرغوبترین مناطق تجاری بازار اراک واقع داشتند ولی نرخ اجاره‌های آنان معمولاً مربوط به سالها قبل می‌بود. روزی یکی از مباشرین ایشان عرضه داشت که سال‌هاست که نرخ اجاره بهای دکاکین همان نرخهای گذشته است. اجازه دهید نرخها را افزایش دهیم. اجازه ندادند و گفتند: افزایش اجاره بها سبب فشار بر آنها خواهد شد و نمی‌خواهیم خلق خدا را ناراحت کنیم.

مراقبت داشتند که بر خلاف رسم امانت عمل نشود. حتّی به راحتی هدایا قبول نمی‌کردند، یکی از خدمتگزاران ایشان عرضه می‌دارد که حاج آقای راستین در سال 1362 در تهران ساکن شدند. برخی از اخوان هدایایی از کلیه اسباب و اثاثیه و لوازم ریز و درشت منزل که برای سکونت لازم بود مهیا و به منزل استیجاری ایشان آوردند. روزی سؤال کردند که هرکدام از این اجناس را چه کسی هدیه کرده است؟ پاسخ عرض کردم. گفتند: یادت باشد هر وقت از اینجا رفتیم همه را به آورندگان آن مسترد کنی. پس از رحلت آن جناب حسب الامرشان کلیه اجناس از ریز تا درشت به هدیه کنندگان آنها مسترد گردید.

علیرغم اعمال دقّت در محاسبات هنگام بخشش سخاوتمند بودند. رعایا اغلب برای گرفتن کمکهای مالی و انواع مساعده به ایشان مراجعه می‌نمودند و از مساعدت دریغ نداشتند و اینگونه مساعدتها سوای کمکهایی بود که همیشه فقراء و مستمندان و بیکارها و از کار‌افتادگان و خانواده‌های بی‌سرپرست دریافت می‌کردند که قابل شمارش و احصاء نیست. این امر بطوری در میان رعایا شهرت داشت که رعایا ایشان را پیغمبر مالکین می‌خواندند. در سالهای خشکسالی بذر مجانی در اختیار زارعین قرار می‌دادند. در اواسط دهه 1320 که خشکسالی و قحطی بسیار حاد شده بود و قیمت گندم به خرواری 500 تومان رسیده بود حاج آقای راستین 50 تن گندم خریداری و در بین رعایای امان‌آباد مجاناً توزیع می‌نمایند.

آقای سید علی طباطبایی می‌نویسند: یک روز صبح زود حاج آقای راستین در امان‌آباد پیاده‌روی می‌کردند. مشهدی حسین باغبان دوان دوان آمد و عرض کرد فلان شخص مشغول بریدن و سرقت درختهای باغ است. حاج آقای راستین به باغ رفتند و سارق را به اسم صدا کرده، گفتند کار خوبی می‌کنی که درختها را هرس می‌کنی ولی من مزدی به تو نمی‌دهم. بابت مزدت شاخه آنها را برای خودت بردار.

یکی از خدمتگزاران ایشان ابراز می‌دارد که شاغل شده بودم و پس از چند ماه برای اوّلین بار حقوق گرفتم. بدون اینکه حاج آقای راستین از این موضوع مطلع باشند، همان روز سؤال کردند که زکات درآمدت را پرداختی؟ عرض کردم خیر، ولی کنار گذاشتم تا بپردازم. با تندی گفتند: همین الآن برو و بپرداز.رفتم؛ ولی آقای حبیب‌الله عبدی که عهده‌دار جمع‌آوری عشریه بود را نیافتم. در بازگشت سؤال کردند. عرض کردم آقای عبدی را نیافتم آن روز سه شنبه بود. گفتند شب جمعه مراجعه کن.

اموال منزل آقای عبدالله مؤمنی عراقی سرقت شد و موضوع به اطلاع حاج آقای راستین رسید. ایشان از آقای مؤمنی سؤال کردند که زکات (عشریه) می‌دهید؟ عرض کرد خیر تا به حال نداده‌ام و به قاعده پرداخت آن آگاه نیستم. توضیح دادند که زکات که حدوداً مساوی ده یک یا عشر درآمد می‌شود را باید از طرق صحیحه صرف نیازمندان و مستمندان نمود که این گروه افراد در قرآن معرفی شده‌اند که شامل فقراء و مساکین و عاملین بر آنها و تألیف قلوب و بردگان و بدهکاران و در راه خدا و راه ماندگان می‌شوند. آقای مؤمنی ابراز می‌دارند از آن زمان منظماً عشر درآمدم را صرف این کار کردم و نه تنها اموال به سرقت رفته کشف شد بلکه دیگر مالی از من به سرقت نرفت.

[ویرایش] فصل پنجم

آراء

نظریات، آراء، بیانات

ادیان و مذاهب و فِرَق

در شهر اراک در دوران زندگی ایشان پیروان ادیان و مذاهب مختلفی زندگی می‌کردند که اکثراً چون یهودیان، مسیحیان و بهائیان غالباً به دلیل فشار متحجّرین از اراک مهاجرت کردند. در آن زمان اراک از مراکز مهم علوم حوزوی اسلامی بود و کلاسهای درس مذهبی و حوزه‌های علمیه رونق زیادی داشتند. قشریون مذهبی و همچنین طرفداران برخی از فرق متصوّفه نیز در اراک ساکن بودند و غالباً همزیستی مسالمت‌آمیزی نیز نداشتند. اکثریت با قشریون بود و به همین دلیل غالباً طرفداران ادیان، مذاهب و فِرَق دیگر را تحت فشار قرار می‌دادند.

نحوه برخورد حاج آقای راستین با پیروان همه ادیان و مذاهب و حتّی قشریون مذهبی بر پایه شفقت به خلق خدا استوار بود و همواره طالبین فقر و درویشی را متعهد به رعایت این اصل (شفقت به خلق) به عنوان یکی از شروط بیعت می‌کردند. اگرچه غالباً خود و دوستداران ایشان تحت فشارهای مختلف برخی گروههای قشری مذهبی قرار می‌گرفتند. اینگونه افراد از طرق مختلف به نحوی از انحاء حتّی با گماشتن و مزد دادن به متکدّیان آنها را مأمور می‌کردند که در بازار و خیابانها پرسه زنند و نسبت به حاج آقای راستین و رویه فقر و درویشی بدگویی کنند.

خود ایشان بارها اظهار می‌کردند که در آن ایام غالباً وقتی به منزل می‌رسیدم عبایم را برای شستشو بیرون می‌آوردم زیرا معاندین افرادی را اجیر می‌کردند که بر لباس ایشان آب دهان بیاندازند و بی‌حرمتی نمایند. علیرغم این رفتار، همه افراد منصف از ایشان به نیکی و بزرگی و با احترام یاد می‌کنند و غالباً حاج آقای راستین را فردی بزرگ و بی‌مانند می‌دانستند و به خیال خود افسوس می‌خوردند که تنها عیب ایشان انتساب به سلک فقر و درویشی است. برخی دیگر از مقدّس نماها مردم را تحریک می‌کردند تا مانع استفاده منسوبین به فقر از چشمه‌های آب یا قناتها شوند و چنانچه از آب چشمه یا قنات برمی‌داشتند اعلام می‌کردند که آب چشمه ناپاک شده است و مردم را از استفاده آن تحذیر می‌نمودند!

یکی از اخوان ابراز می‌دارند که حدود سال 1356 از بازار اراک عبور می‌کردم فرد نابینایی که عبای مندرسی بر دوش و کاسه تکدّی به دست گرفته بود، عصا زنان در بازار عبور می‌کرد و دائماً نسبت به دراویش تهمت می‌بست و اکاذیبی را بلند بلند تکرار می‌کرد. نزدیک وی رفتم و او را به گوشه‌ای بردم و سرزنش کردم که این مطالبی که تو می‌گویی همه دروغ و بهتان است. پاسخ داد من باید حرفهایی بزنم که مردم خوششان بیاید و پولی به من بدهند. در ضمن سختی اوضاع معیشت مرا به این کار وا داشته است. فلان بازاری به دستور فلان آخوند(نما) به من پول داد که این مطالب را بگویم و من از این راه هزینه زندگی‌ام را تأمین می‌کنم و توانایی دیگری برای کسب معاش ندارم.

آقای محسن شیشه‌بر تهرانی که اراکی الاصل هستند ابراز می‌دارند: در سال 1361 در کر ج در منزل یکی از اقوامم تمثال حضرت رضاعلیشاه را دیدم و شیفته آن عکس شدم. صاحبخانه آن عکس را به من هدیه کرد. هنگام مراجعت به تهران آن را در تاکسی جا گذاردم و با هدیه دهنده تماس گرفتم و او گفت از حسینیه امیرسلیمانی آن عکس را ابتیاع نما. برای خریدن عکس برای اوّلین بار شب جمعه‌ای به مجلس فقری در حسینیه امیرسلیمانی رفتم. حضرت رضاعلیشاه به هندوستان سفر کرده بودند. حاج آقای راستین در صدر مجلس نشسته بودند و ناگهان از لابلای جمعیت هزار نفری به من چشم دوختند و اشاره کردند که جلو بروم. با تعجّب زیاد در حالی که بدنم می‌لرزید جلو رفتم و خدمت رسیدم. مرا پهلوی خود جای دادند و در گوش من گفتند تو کی هستی؟ عرض کردم نوه دختری آقای حاج حسین سمیعی (اراکی) هستم. خندیدند و گفتند دیدم بوی خود ما را می‌دهی. دستی سر من کشیدند و گفتند پدرِ مادرت (حاج حسین سمیعی) که فوت کرده برو به پدرت (حاج حسین شیشه‌بر) بگو دیدی عاقبت به ما رسیدی. من خیلی متعجّب شده بودم که ایشان بار اوّل مرا می‌دیدند و من نیز اوّلین بار بود که ایشان را ملاقات می‌کردم چگونه ایشان از اجداد من نیز با خبر هستند. شب به سرعت نزد مادرم رفتم و جریان را شرح دادم. مادرم گفتند بله درست است یکی از اقوام ما به نام آقای راستین از مشایخ سلسله دراویش گنابادی هستند ولی من هم وقتی جوان بودم ایشان را دیده‌ام. شبانه عازم اراک شدم و به منزل پدرِ پدرم آقای حاج حسین شیشه‌بر رفتم و پیغامی را که معنی آن را نمی‌دانستم دادم. پدربزرگم که فردی با تقدّس بودند به من گفتند در خیلی سال پیش که حاج آقای راستین در اراک مقیم بودند هر وقت از آب قنات سر کوچه برمی‌داشتند ما دیگر از آن آب استفاده نمی‌کردیم و خیال می‌کردیم که آب نجس شده است ولی حالا فهمیده‌ایم که ایشان بر حق هستند و از اینکه تو این راه را پیدا کردی خوشحالم. منظور از پیام ایشان این است که گرچه ما با ایشان مخالف بودیم ولی عاقبت به حقّانیت ایشان پی بردیم. فردای آن روز به تهران برگشتم و باز خدمت حاج آقای راستین رسیدم و طلب تشرّف به فقر کردم. قبول ننمودند و پس از یک سال و اندی خدمت آقای حاج عزیزالله محقق نجفی و آقای سید عبدالغفور ابوالحسن‌زاده از مشایخ حضرت رضاعلیشاه نیز طلب کردم ولی موفق نشدم تا بالاخره خدمت حضرت رضاعلیشاه پس از چند بار اظهار طلب مشرّف به فقر گردیدم. آقای محسن شیشه‌بر که این ماجرا را بیان می‌کردند در هنگام شرح آن بطور محسوسی بدن و بالاخص چانه ایشان می‌لرزید و می‌گفتند از همان ملاقات حاج آقای راستین تا کنون هر وقت این واقعه را شرح می‌دهم همین حالت لرزش بروز می‌کند.

نظریه ایشان نسبت به علمای واقعی بسیار مثبت بود و در عوض نسبت به کسانی که فقط به پوشیدن کسوه روحانیت خود را روحانی می‌دانستند اعتنایی نداشتند و از آنها تبرّی می‌جستند. اغلب در مجالس فقری در این باب صحبت می‌کردند که علم با خواندن و نوشتن حاصل نمی‌شود بلکه هرکس که خودش را شناخت پس خدا را شناخته و عالم است و در این باب با اشاره به فقراء آنها را علماء معرفی می‌کردند.

آقای مهدی ناصری جهرمی می‌نویسند: که در سال 1342 در سفری حاج آقای راستین در ششده گفتند: خداوند در قرآن به دزد یا عرق‌خور لعنت نکرده است ولی به شخص دروغگو لعنت کرده است و چه دروغی بالاتر از اینکه انسان به خدا دروغ ببندد و خود را از طرف او بداند.

آقای حجّت الاسلام مهدی منطقی گویا از اخوان و در کسوه روحانیت ابراز می‌دارند: جناب آقای راستین حدود سال 1337 به همدان آمدند و به دیدن ایشان رفتم. به من گفتند گرفتن اجرت برای تبلیغ دین حرام است و شما به شغل دیگری هم مشغول شوید. یک دستگاه ماشین جوجه کشی تهیه کرده بودم و با آن کسب درآمد می‌کردم. روزی که قرار بود ایشان برای بازدید به منزل ما بیایند به کمک چند نفر ماشین جوجه کشی را از زیرزمین بیرون آورده و سر راه ایشان قراردادم که به نحوی متوجّه اشتغال ثانویه من بشوند. وقتی حاج آقای راستین آمدند و با دیدن ماشین جوجه کشی خندیدند و گفتند که این ماشین را سر راه گذاشتی که نشان دهی اشتغال دیگری هم داری. من تصدیق کردم. مجدداً تأکید کردند که گرفتن اجرت برای تبلیغ دین حرام است و اشتغال ثانویه پرورش جوجه را تأئید کردند.

آقای عبدالله مؤمنی عراقی ابراز می‌دارند که طلبه‌ای به نام ابراهیم علایی نظر خوشی نسبت به عرفان نداشت و غالباً جمعه‌ها در مسجد هزاوه‌ایها بر منبر ایراد می‌گرفت. چند سالی خشکسالی بود و باران نمی‌بارید و همه در زحمت بودند. حاج آقای راستین من و یکی از اخوان را مأمور کردند تا نزد وی برویم و گفتند به او بگوئید شما با تمام مریدان خود به بیابان بروید و دعا کنید باران ببارد اگر باران بارید ما همه مرید شما می‌شویم. اگر باران نیامد ما یکی از مریدان خود را می‌فرستیم که او بگوید باران ببارد. اگر باران بارید شما دیگر دست از مخالفت برداشته و تسلیم شوید. آقای مؤمنی می‌گفتند ما نزد وی رفتیم و پیام حاج آقای راستین را ابلاغ نمودیم. وی از این پیام تکانی خورد و قبول نکرد ولی بعد بر منبر بدگویی ننمود.

رویه ناپسند مقدّس نماها در مورد پیروان ادیان و مذاهب دیگر هم در اراک رایج و باعث آزار بسیاری از خلق خدا بود[85]. مرکز سکونت یهودیان اراک قبل از اینکه اراک به شکل شهری درآید در روستای سِنِجان بود که در حال حاضر متصل به شهر اراک می‌باشد. در ازمنه بعد غالباً در محلّه معروف به یهودی نشین نزدیک به منزل حاج آقای راستین اقامت و بسیاری از آنها در امور طبابت سنّتی و تجارت اشتغال داشتند و غالباً به حاج آقای راستین احترام خاصّی می‌گذاشتند. در آن روزگار استفاده از آب آب انبارها برای یهودیان خالی از اشکال نبود و اکثراً هنگام برداشتن آب با آنها بدرفتاری و توهین می‌شد و مقدّس مآبان آنها را نجس معرفی می‌کردند و می‌گفتند اگر دست یا کوزه و ظرف آنها به آب برسد آب نجس خواهد شد[86]. برخی از اوقات کار به زد و خورد و یا شکستن کوزه آب آنها می‌رسید. ولی درب آب انبار شخصی حاج آقای راستین همیشه برای استفاده یهودیان و سایر مردم باز بود و غالباً ظروف خود را به آنجا می‌آوردند و آب می‌بردند. یهودیان آن زمان به مذهب خود مقید بودند. برای مثال روزهای شنبه طبق آئین حضرت موسیu به امور دنیوی نمی‌پرداختند و حتّی برای سماور خود آتش روشن نمی‌کردند زیرا این کار از امور دنیوی و کار دنیا را در روز شنبه حرام می‌دانستند و به بچَه‌های مسلمین پول می‌دادند که برای آنان آتش روشن کنند. ولی در همین هم مورد مضایقه یا استهزاء واقع می‌شدند. این قبیل ناملایمات در آن دوره بسیار بوده که سبب شد اکثریت قریب به اتّفاق آنان در دهه‌های اوّل سنه 1300 خورشیدی از اراک به فلسطین مهاجرت نمایند.

آقای عبدالله مؤمنی عراقی می‌نویسند: فردی یهودی از مستأجرین حاج آقای راستین بود و تقاضای خرید دکان استیجاری را نمود. حاج آقای راستین قبول کردند. در همین وقت شخص دیگری وارد شد و پیشنهاد خرید همان دکان را به ده برابر قیمت داد. حاج آقای راستین پیشنهاد جدید را نپذیرفتند و گفتند به فرد اوّل وعده فروش داده‌ام و فسخ معامله و خلف وعده جایز نیست. مشتری جدید ابراز داشت که خریدار اوّل یهودی است. حاج آقای راستین گفتند یهودی هم بنده خداست و من دکان را فروخته‌ام.

مسیحیان ساکن در اراک اغلب از مهاجرین گرجستان و از مذاهب کاتولیک و ارتدکس بودند و تفاهم چندانی نیز در بین پیروان آن مذاهب نبود و هرکدام کلیسیای جداگانه‌ای داشتند. آنها در آن زمان نیز به مشاغل مختلف تجارت و طبابت و تولید بالاخص در زمینه مواد غذایی اشتغال داشتند ولی به شدّت یهودیان تحت فشار قشریون مذهبی نبودند. حُسن برخورد حاج آقای راستین با مسیحیان نیز در آن دوران سبب گرایش برخی از آنان به اسلام و به فقر و درویشی شده بود. بطوریکه آقای مدبّر که از مبلغین سرشناس ارامنه و کشیش کلیسیای ادوانتیست اراک در حدود سالهای 1310 بود مشرّف به اسلام و فقر شد.

آقای سید علی طباطبایی نقل می‌کنند که آقای دکتر نیسانیان از اطباء برجسته اراک ابراز می‌داشت: اگر اسلام این است که آقای راستین دارند؛ ما همه مسیحیان مایلیم که مسلمان و درویش شویم.

آقای سید علی مرعشی‌نیا ذکر می‌کنند: در تابستان 1357 یکی از اخوان خدمتشان عرض کرد دیشب خواب دیدم که شما شِنِل را از دوش پاپ رهبر کاتولیکها برداشتید و بر دوش پاپ دیگری گذاشتید. از قضاء چند روزی نگذشت که پاپ فوت کرد و پاپ دیگری بر جای او نشست[87].

آقای سید علی طباطبائی اظهار می‌کنند که حاج آقای راستین گفتند که حدود سال 1308 حضرت صالحعلیشاه به اراک تشریف آوردند و رؤسای فرقه بهائیت[88] به دیدن ایشان آمده و به مباحثه پرداختند. حضرت صالحعلیشاه فرمودند در قرآن ما آیه‌ای هست که اگر آن را به یکی از مریدان خود تعلیم دهیم و بخواند و از همین پشت بام -که بسیار مرتفع بود- خودش را به پائین پرتاب کند آسیبی نمی‌بیند و همینطور آیه‌ای هست که اگر آن را تعلیم دهیم و بخواند به امر او همین فوّاره -که از وسط حوض بالا می‌آمد- بند می‌آید و به امر او مجدداً جریان می‌یابد و همینطور آیه‌ای هست که اگر آن را تعلیم دهیم و بخواند در آتش برود نمی‌سوزد. حضرت صالحعلیشاه ادامه دادند اگر در کتاب شما چنین آیاتی هست بیاورید. افرادی که برای مباحثه آمده بودند خودشان را جمع و جور کرده و رفتند.

آقای حاج سید احمد شریعت (درویش فیضعلی) در ارتباط با مذاکرات فوق می‌نویسند: مرحوم آقای ابوی (جناب حاج سید محمّد شریعت، درویش همّتعلی) از حاج آقای راستین سؤال کردند: کدام آیه مورد نظر حضرت صالحعلیشاه بود؟ حاج آقای راستین پاسخ دادند: هر آیه که می‌فرمودند همان اثر را می‌داشت.

آقای ناصر برادران هزاوه‌ای از آقای نایب جعفرعلی نقل می‌کنند که حاج آقای راستین با شراکت چند نفر دیگر از سرشناسان شهر تأسیسات برق را به اراک آوردند و با مساعی ایشان اراک از برق برخوردار شد. یکی از شرکاء شرکت برق اراک آقای حسینعلی روشن ضمیر از سران بهائیت در اراک محسوب و خانم وی نیز از مبلّغین بهائی بود. خانم روشن ضمیر ابراز می‌داشت که حاج آقای راستین فردی متزکی و متّقی و برجسته می‌باشند ولی افسوس که درویش است و به بهائیت نمی‌پیوندد. حاج آقای راستین گفتند که شما نوشته‌ای با امضاء همه بهائیان بنویسید مبنی بر این که اگر از عهده کاری که ادعا می‌کنم برآمدم همه دست از بهائیت بردارید و مشرّف به فقر شوید و اگر نتوانستم متعهّد می‌شوم که به بهائیت بگروم. آقا و خانم روشن ضمیر و سایر منتسبین به بهائیت حاضر به این کار نشدند.

نظر حاج آقای راستین در مورد سایر فِرَق متصوّفه بر این بود که بسیاری از انشعابات ایجاد شده از سلسله حقّه تصوّف توسط مشایخ و مأذونین و افراد سرشناس و منتسب به فقر در ازمنه مختلف بوده است. زیرا غالباً افرادی گرد آنها جمع بودند و وقتی مأذونی ادعایی می‌کرد اطرافیان آنها نیز غالباً تبعیت می‌کردند و نتیجتاً فرقه‌ای تأسیس می‌شد. اینگونه فرق در تاریخ بسیارند[89].

همچنین می‌گفتند که امام جعفر صادقu فرمودند[90]: لعنت خدا بر ابوحنیفه و سفیان ثوری. خیلی از کسانی که به دنبال ما می‌گردند گرفتار این دو نفر می‌شوند. آنهائی که درد طلب در وجودشان پیدا می‌شود و حرکت می‌کنند تا ما را بیابند اوّل به دام ابوحنیفه می‌افتند و ابوحنیفه خداجویی را برای آنها در احکام فقهی خلاصه می‌کند و آنها را سرگرم مسائل فرعی و آداب صوری و صورت احکام می‌نماید. برخی از آنها به ظاهر احکام راضی نمی‌شوند و مجدداً حرکت می‌کنند تا ما را بیابند ولی به دام سفیان ثوری می‌افتند که آنها را از ظاهر شریعت دور و به مسائل دیگر می‌کشاند و سرگرم به اذکار و اوراد و امثالهم می‌کند و آنها فکر می‌کنند که شریعت و طریقت این بود و دیگر به جستجو ادامه نمی‌دهند. کم کسانی هستند که از دست این دو نفر به سلامت عبور کنند و به ما برسند.

آقای حجّت الاسلام مهدی منطقی گویا ابراز می‌دارند: حدود سال 1344 خدمت حاج آقای راستین رسیدم. همواره در ذهنم این سؤال بود که سفیان ثوری چگونه شخصی بوده؟ بدون اینکه عرضی کنم، گفتند بعضی آخوندنماها فقراء را متهم می‌کنند که سفیان ثوری را خوب می‌دانند. ولی سفیان ثوری فردی مدعی در مقابل امام جعفر صادقu بود و وجاهتی نزد دراویش ندارد.

آقای علی کلانتری ابراز می‌دارند: آقای مهدی بابایی اراکی در سال 1339 نزد حاج آقا راستین آمد و عرض کرد: می‌خواهم هفت امامی بشوم. ایشان خندیدند و گفتند همه به ما تهمت می‌زنند هشت امامی[91] تو یکی هم کم کردی! آقای بابایی عرض کرد باشد هشت امامی می‌شوم. ایشان گفتند ما اثنی‌عشری هستیم و دوازده امامی. آقای بابایی گفت: باشد دوازده امامی می‌شوم. ایشان مجدداً توضیح دادند که قبول داشتن هفت یا هشت یا دوازده امام به زبان دلیل تشیع نیست هرکس یک امام را به حقیقت قبول داشته باشد باقی ائمه را نیز به یقین قبول خواهد داشت. آقای بابایی عرض کرد: باشد یک امامی می‌شوم. ایشان خنده‌ای نموده و وی را برای تشرّف به فقر پذیرفتند.

آقای حسین رهرو می‌نویسند: حاج آقای راستین در سنندج به مجلس یکی از سلاسل فقر دعوت شدند. در آن شب دراویش میزبان دست به نمایشات خارق العاده زده و پس از خوردن آتش و فرو بردن سیخ در نقاط مختلف بدن می‌خواستند سر یک نفر را از تن جدا و بعد مجدداً بر سر جایش بچسبانند. میزبانان علیرغم تلاش فراوان موفق به بریدن سر نشدند و خون فوران می‌کرد. بزرگ آنها به فراست دریافت که مافوقی در مجلس مانع است نزد ایشان آمد و ادب به جای آورد.

دفعه دیگری ایشان در مجلس یکی از سلاسل دراویش شرکت کرده بودند. شیخ آنها اجازه خواست تا کارهای خارق العاده‌ای نمایش دهند. حاج آقای راستین اجازه دادند و آنها شروع به نمایش کردند ولی هنگام فرو بردن سیخ در بدن خون فوران زد. میزبان نزد حاج آقای راستین آمد و عرض کرد ما که اجازه گرفته بودیم. حاج آقای راستین به یکی از همراهان خود گفتند بگذارید کارشان را انجام دهند. وی که مشغول ذکر و فکر قلبی خود بود مانع شده بود. پس از تذکر ایشان، با موفقیت نمایش خود را اجرا کردند.

آقای محمّد حسین منجّمی ابراز می‌دارند: حاج آقای راستین به جهرم آمدند. اخوان ملاحظه اوضاع را کردند و ایشان را به باغی در خارج از شهر بردند تا از گزند مقدّس مآبان مصون باشند. با این حال با اینکه این مکان در خارج از شهر بود مقدّس مآبان به تحریک عالم‌نمایان به باغ حمله‌ور شده و فحش می‌دادند و سنگ پرتاب می‌کردند و اقدام به آتش زدن باغ کردند که با دخالت پلیس قائله خاتمه یافت. آقای سرهنگ عسگری که در این جریانات خدمتشان رسید گفت که دراویش دیگری هستند که عملیات خارق العاده‌ای نیز می‌کنند. حاج آقای راستین در جواب گفتند بله همینطور است ولی اگر از فقرای ما کسی در جلسه آنان حاضر و متذکر یاد خدا باشد قادر به این کار نخواهند بود.

آقای دکتر مسعود ابطحی اظهار می‌کنند: به فردی برخورد کردم که اعمال عجیب و خارق العاده‌ انجام می‌داد. برای مثال در حضور من سکه‌ای را در لیوان آبی انداخت و با خواندن دعاهایی آن سکه تبدیل به ماهی شد. مرتبه دوّم که می‌خواست این کار را انجام دهد به ذکر و فکر قلبی خود مشغول شدم. هرچه تلاش کرد نتوانست و می‌گفت مانعی در کار است. خدمت حاج آقای راستین موضوع را عرض کردم. گفتند از جمله علوم غریبه علمی هست به نام علم تسخیر که توسط آن حواس فرد را مسخّر می‌نمایند و در آن هنگام می‌توانند بدون اینکه فرد متوجّه شود عملیاتی را انجام دهند مثلاً ماهی را به درون لیوان بیاندازند و سکه را بردارند. در این حالت گرچه فرد به لیوان خیره شده ولی آن را نمی‌بیند. در آن هنگام که مشغول ذکر خدا بودید دیگر وی نمی‌توانسته شما را مسخّر نماید.

یکی از اخوان فردی را به درویشی ترغیب می‌کرد. حاج آقای راستین به او گفتند تبلیغ باید عملی باشد. تبلیغ به این شکل که مثلاً به افراد گفته شود بیا درویش شو یا این کار را بکن، صحیح نیست. به ما چه ربطی دارد؟ خودش می‌داند با خدای خودش. خدا که بهتر می‌داند. اگر بخواهد زیر و رویش می‌کند و اگر هم نخواهد ساعتها هم با او صحبت کنی اثری نمی‌کند.

فرد معلوم الحالی به نام نورالدّین مدرسی چهاردهی[92] با انجام مکاتباتی با مشاهیر و معروفین صوفیه سعی کرده تا کتابچه‌ای[93] در مورد شرح حال ایشان تدوین نماید. نامه‌ای نیز به حاج آقای راستین نوشته و قسمتی از پاسخ ایشان را چاپ کرده که عیناً در زیر آورده شده است:

هو

12/9/1341 121

... امّا مشایخ در هر عصری مناسب آن عصر ممکن است عدد آنها کم یا زیاد باشد لکن قطب در هر زمان یکی بیشتر نبوده و نخواهد بود کلمه اقطاب عصر حاضر که در نامه مرقوم شده بود صحیح نیست و دیگر فقیر تا بحال عکس خود را برای کسی نفرستاده شرح حالی هم که ارزش نگارش داشته باشد در نظر ندارم جز آنکه عرض کنم شرمنده‌ترین بندگان آستان مقدس حضرت آقای صالحعلیشاه ارواحنا له الفداه (هستم). محمّد راستین

بیانات

جنابش بسیار کم سخن بود. در مجالس فقری اغلب از نثرهای عرفانی قرائت و تشریح می‌نمودند یا در مجالس سحرهای جمعه پس از قرائت قرآن یا در عصرهای ماه رمضان پس از قرائت دوره‌ای قرآن برخی آیات را تفسیر می‌کردند. نوارهای صوتی معدودی از ایشان موجود است که پیاده و آورده شده‌اند.

کلمات قصار

آقای سید محمّد حسین خبره فرشچی می‌نویسند: میل داشتم از بزرگان یادداشتهائی داشته باشم. خدمت حاج آقای راستین هرچه اصرار کردم ابرام نمودند تا اینکه مرقوم نمودند: «شرمنده‌ترین فقراء محمّد راستین». با اصرار بیشتر من، در ادامه همان خط اضافه کردند: «خاک پای فقراء محمّد راستین».

جناب آقای سید مرتضی محجوبی ملقّب به رشیدعلی ابراز می‌دارند: هنگامی که خدمت حاج آقای راستین مشرّف به فقر شدم در ابتدا به صراحت آموختند که مطاع کل و مظهر تام کیست.

برخی از کلمات قصار ایشان ذیلاً آورده شده است:

• شناختن منوط به دیدن است و شناختن خدا منحصر به دیدن خداست.

• علّت نجاست و عصبانیت سگ خواب بین الطّلوعین است.

• دل به دل تنبوشه[94] دارد.

• خداوند از بنده‌ای که او را سحر در خواب ببیند روی برمی‌گرداند.

• اُسِّ اساس دوستی است.

• در حضور بزرگان ادب به اشتغال یاد خداست.

• مصافحه‌ای که از روی حال نباشد اشگلک است[95].

• هر چیزی که در این عالم هست نمونه ای از آن در وجود خود ماست.

• در تاریکی نشستن و به روشنایی نگاه کردن مکیف است.

• تکیه دادن در مجلس خدا خلاف ادب است چون به غیر او به کسی نباید تکیه نمود.

• در مورد نزدیکان بزرگان می‌گفتند: چراغ به پایه‌اش نور نمی‌دهد.

• شیطان سجده بر آدم نکرد، گفت جز تو کسی نمی‌خواهم. ولی چون دستور اجرا نکرد رانده شد.

• هر که را خلقش نکو نیکش شمار.

• از دوست غیر دوست نباید خواست.

• کتاب مؤمن دل اوست باید به درون توجّه داشت در بیرون خبری نیست.

• این بدن جسمانی همانند لباس است.

• زیارت لحظه است.

• نفس را باید مشغول کرد تا انسان را مشغول نکند.

• عارفی گفت: «چه هوای خوبی». مدّتها وی را مؤآخذه کردند که مگر بد هم آفریده‌ایم !؟

• مرید نزد مراد باید چون میت در دست غسّال باشد. غسّال میت را به هر طرف بچرخاند می‌چرخد و میت از خود اختیار و اراده‌ای ندارد.

• شیخی همانند کنّاسی[96] است زیرا باید نجاسات و ناپاکیهای وجود مرید را پاک گرداند.

• اگر کسی از تو تعریف کرد اهمیت مده ولی اگر تنقید نمود در آن فکر کن.

• این عالم، عالم جمع و تفریق است. ولی در آن عالم تفریق وجود ندارد و فقط جمع است.

• هر کس از این عالم برود خوش‌تر است، حتّی کفّار. زیرا در آن عالم نفس دیگر همراه نیست.

• باید از مگس یاد گرفت که وقتی شیرینی را پیدا کرد هر چقدر او را برانند بازمی‌گردد.

• مراقبه را باید از گربه آموخت که هنگام شکار تمام حواسش را به مقصود خود متمرکز می‌کند.

• به باغبان می‌گفتند: هنگام آبیاری درختان آب را به زمین باید ریخت و نباید روی درخت پاشید. آیا ما خوشمان می‌آید کسی به بدن ما آب بریزد؟

• برخی فقراء از مشایخ بالاترند ولی چون نمی‌توانند مسؤولیت بپذیرند به آنها اجازه ای داده نمی‌شود.

• هستند فقرایی که از مشایخ بالاترند مانند یک سربازی که در اطاق تیمسار باشد نفوذ وی بیشتر از فرمانده گروهان است ولی به فرمانده گروهان به خاطر درجه‌اش باید احترام بگذارد.

• معنی «التماس دعا» این است که به دعایی که به شما داده شده که همان ذکر خداست مشغول شوید.

• این عالم در مقایسه به آن عالم همانند رحم مادر نسبت به این عالم است.

• استشفای نفس احتیاج به طبیب الهی دارد. هنگامی که بیمار شویم با مطالعه کتاب طب نمی‌توانیم خود را معالجه کنیم و باید به طبیب مراجعه نماییم. قرآن نیز همانند کتاب طب است و برای معالجه نفس مراجعه به آن سبب شفا نخواهد شد و باید به اولیاء الهی که مفسّر قرآنند مراجعه نمود.

• در ارتباط با بدگویی معاندین که سبب هدایت برخی نیز می‌شد می‌گفتند: کسانی که در بیابان گم می‌شوند با صدای خروس یا سگ راه را پیدا می‌کنند.

• استحقاق تشرّف به فقر در اکثر ما نیست و تفضّلاً دستگیری می‌نمایند. معدود کسانی شایستگی دارند.

• اطاعت و احترام ما فوق در ارتش و نظام از رویه درویشی اخذ شده است و اگر کسی حتّی یک ساعت زودتر مشرّف به فقر شده باشد تقدّم و احترامش بر دیگری واجب است.

• ما کسی نیستیم. اگر حضرت آقا بخواهند به آنی هزار نفر مثل راستین درست می‌کنند.

• گاه در پاسخ به احوالپرسی اشخاص می‌گفتند: حال خوب است؛ مزاج خراب است.

• اگر موسیu در برابر خضرu سکوت می‌کرد مطالب بیشتری را برای او آشکار می‌نمود.

• گرفتن اجر و پاداش در راه خدا حرام است.

• اگر کسی با ما مشورت کند که در فقر وارد شود یا خیر؛ می‌گوییم که داخل نشود.

• شناختن دوستان خدا دشوار‌تر از شناختن خداست. ابتدا باید خدا را شناخت تا او دوستانش را معرفی نماید.

• درباره علّت جمع مجذوبین در اطرافشان می‏گفتند: دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.

• در پاسخ به این که آیا آن چیز را دوست دارید می‌گفتند: دوستی مختصّ خداست.

• این سلامی که به هم می‌دهیم به معنی این است که تسلیم اوامر و نواهی الهی هستیم و به طرف مقابل به صورت ضمنی بیان می‌کنیم که از ما به تو گزندی نمی‌رسد.

• اسلام از کلمه تسلیم گرفته شده و مسلمان کسی است که تسلیم امر ولی خدا باشد.

• آسمانها و زمین در قرآن اشاره به عوالم بالا و پایین دارد و نه فقط مراد آسمان و زمین صوری است.

• شیخ مثل ذرّه‌بینی است که نور آفتاب بزرگ وقت را بر روی سالک متمرکز می‌نماید.

• مصافحه نمودار تجدید بیعت است و با دست راست صورت می‌گیرد. جلو آوردن دست چپ فقط برای احترام است.

• در محل اتّصال انگشت ابهام دست راست[97] رگی مستقیماً به قلب متّصل است و وفتی که دستان دو نفر به صورت مصافحه در هم قرار گیرند قلبهایشان به هم اتّصال می‌یابد و بین آنها تبادل محبّت می‌شود.

• باید ریاضت مردانه کشید یعنی از نعم الهی در چهار چوب شرع استفاده نمود ولی با یاد خدا.

• بدون دستور و اجازه حتّی یک صلوات هم نباید فرستاد.

• هر پیشآمدی که اتّفاق می‌افتد باید دقّت کنیم تا بیابیم که چه خلافی مرتکب شده‌ایم.

• هر وقت خدمت حضرت آقا شرفیاب می‌شوم با بار خجلت می‌روم.

• دعا به این معنی نیست که در مقابل خداوند خواست خود را ترجیح دهیم و با سماجت مطالبه کنیم. بلکه دعا، خواستن خداست، نه از خدا خواستن.

• شیخی به مریدش گفت اینجا بمان تا برگردم و رفت. مرید یک سال آنجا بماند و هر روز فقط برای رفع حوائجش می‌رفت و سریعاً به آن نقطه باز می‌گشت تا شیخ مراجعت نمود. باید اطاعت از بزرگان به این نحو باشد نه اینکه به مختصر چیزی صدایمان درآید.

• حضرت مسیحu در زندگانی خود مویی از بدن جدا نکرد و ازدواج ننمود و در رهبانیت صرف بود[98]. حضرت رسول اکرم (ص) جمع ظاهر با باطن را داشتند. ایشان از رهبانیت مسیحu نزدن شارب و تعطیلی از غروب پنجشنبه تا ظهر جمعه را حفظ نمودند که در این مدّت کار دنیا حرام است.

• مؤمن حاجی کعبه دل است و بسیاری از امور هنگام اعمال حج بر حاجی حرام می‌باشد منجمله زدن مو. نزدن شارب به نشانه احرام مؤمن می‌باشد.

• یک زکات ظاهری است که پول می‌دهیم؛ زکات دیگر این است که از خودیت خود بگذریم، از چیزهایی که نفس میل دارد و نظر دارد گوش به حرفش ندهیم این هم زکات است، زکات باطنی.

• خداوند در قرآن دزد یا عرق خور را لعنت نکرده ولی شخص دروغگو را لعنت کرده است و چه دروغی بالاتر از اینکه انسان به خدا دروغ ببندد و خود را از طرف او بداند.

• برخی اشعاری که گاهی زمزمه می‌کردند:

• چل چله و چل چله و چل چله یـک نظر پیـر بـه از صد چله

• پروانه‌ای که دوش نگردید گرد شمع باید که موریان بدرندش به نیش خویش

• ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان سوخته را جان شد و آواز نیآمد

• گر در یمنی چو با منی پیش منی گر پیش منی چو بی منی در یمنی

• بجز از عشق که اسباب سرافرازی بود هرچه دیدیم و شنیدیم همه بازی بود

• چون آخر کارها جدائی است ما را و تو را چه آشنائی است

• سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

• دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

• این مصرع : «هر که از پُل بگذرد خندان بود» را «هر که از پول بگذرد خندان بود» قرائت می‌کردند[99].

• در پاسخ به برخی که استدعای دعا داشتند می‌گفتند:

قوم دیگر می‌شناسم ز اولیاء که دهانشان بسته باشد از دعا

[ویرایش] منبع

http://www.geocities.com/bidabad7/rastin10.html

ایجاد کتاب