کودکان/گل مغرور
از ویکینسک، کتابخانه آزاد.
نويسنده:مريم فرصياد گفته نویسنده:اين داستان براي بچه هايي كه روز اول مدرسه رفتنشان است نوشته شد و براي آنها به نمايش درآمد، همچنین براي روان تر بودن داستان،جاهايي كه از شعر استفاده شده از زبان عاميانه بهره جستهام.
سلام بچه هاي خوبم، نوگلاي محبوبم. اِ گفتم گل؛ آره شمابچه ها همه گليد. يه گل خوب، گلي كه توي باغهاي سرسبز همه دوست دارند كنارش باشند. راستش يه گلي رو مي شناسم كه توي يك گلدان زندگي مي كرد. همه پرنده هاي خوش صدا مي آمدند پيشش تا برايش آواز بخوانند. پروانه ها آنقدر به گل نگاه مي كردند و دورش مي چرخيدند كه گيج مي شدند و مي افتادند. اما كم كم گل قصه ما مغرور شد و يك روز كه از خواب شبانه بيدار مي شد به خودش گفت: "واي چه خواب خوبي ديدم دوباره يه صبح ديگه شروع شده. حالا باز مزاحم هاي هميشگي مي آيند به دور و برم تا از زيبايي من تعريف كنند. اما من كه نيازي به تعريف هاي آن ها ندارم، اصلا ديگه از دست آنها خسته شدم". كمي بعد اولين بلبل به كنار گل آمد و گفت: سلام اي گل زيبا تو زيبايي و يكتا آمد صبحي دوباره دنيا با تو بهاره گل در صحبت بلبل دويد و گفت:" واي بسه بسه ديگه اين همه حرف هاي خسته كننده رو نزن برو و به بقيه بلبل ها و پروانه ها و زنبورها بگو كه مي خوام استراحت كنم و تنها باشم و اصلا به آنها ديگه احتياجي ندارم." واي بچه ها ديديد گل چه جوري دل بلبل را شكست. بلبل رفت و براي همه حرف هاي گل را تعريف كرد و آنروز هيچكس به ديدن گل نيامد. مدتي كه گذشت گل كمي خسته شد و دلش خواست كه از جايش حركت كند. براي همين رو به گلدان خود كرد و گفت:" اي گلدون مزاحم چرا هميشه بايد سفت به ريشه هايم بچسبي و نگذاري حركت كنم. از تو هم ديگر خسته شدم ولم كن مي خواهم آزاد باشم و اطرافم رابهتر ببينم". گلدان گفت:
آخه نميشه هميشه جاي گل تو گلدونه
اگه بي خاك بمونه شايد زنده نمونه
ولي گل با هر زحمتي كه بود خود را از داخل گلدان خارج كرد.او روي ريشه هاي نازكش كمي راه رفت اما زود خسته شد و گرمش شد. براي همين هم رو به خورشيد كرد و گفت:
اي خورشيد درخشان كردي مرا پريشان گرماي تو زياده اما چه حيف بي فايده
نور تو بي حاصل است چاره فقط فاصله است
نه مثل من زيبايي نه مهربان با مايي
خورشيد جواب داد:
اي گل ناز و زيبا امروز ديدم من تو را
انگار با خود قهر كردي كه همه را رد كردي
تو بايد خوب بداني بدون خاك و گرما
بي بارش از اين ابرا زود تو مي شي پژمرده يك گل پژمرده مرده
گل عصباني شد و گفت:
واه واه واه يعني كه چي نه خاك مي خوام
نه نور و گرما تو رو نه بارون ابراي تو رو
تنهايي هم زيبايم به دور از مرده هايم
بچه هاي عزيز وقتي گل خورشيد خانم رو هم ناراحت كرد و خورشيد با ابرها رفت و همه جا رو تاريكي گرفت يكدفعه باد سياه سروكله اش پيدا شد:
من بادم باد سياه سر مي كشم به هر جا
همه جا رو ويرون مي كنم همه چيز و داغون مي كنم
گل خسته گفت: چه خبره؟ چرا اينقدر سرو صدا مي كني؟داشتم استراحت مي كردم.
باد با صداي بلند گفت: صداي چي بود؟ اون با كي بود؟ گل راديد و گفت: تو بودي؟ باكي بودي؟ گل نالان گفت:
خسته شدم بي حالم نمي بيني دارم مي نالم.
باد عصباني تر شد و گفت:
چطور از خودت دم مي زني؟ مي دوني با كي حرف مي زني؟
اگه به چنگم بيفتي پژمرده مي شي مي افتي نه خاك دار زير پات كه ريشه اتو بگيره
نه خورشيد نوري داده كه ساقه ات جون بگيره
نه دوست و ياري داري كه پيش از تو بميره
با اين همه افاده خانم فيست زياده
باد شروع كردن به اذيت كردن گل. گلِ تنها داد مي زد: نه نه يكي به من كمك كنه
اي خاك مهربون پيشم بمون
اي خورشيد درخشان اگه نباشي مي ميرم زرد ميشم انگار پيرم
اي ابراي مهربون بازم ببارين بارون
اي دوستاي عزيزم از دوريتون مريضم
شما با من يار بوديد به سختي غمخوار بوديد
من بي شماها هيچم واي خدا ديگه گيجم
اما ناگهان خورشيد صداي اونو شنيد و همراه ابر و بقيه دوستان گل به كمك او آمد و با هم گفتند:
اي گل ناز ما اومديم باز يك اشتباه جبران مي شه اما ديگه تكرار نشه
باد هم از ترس فرار كرد و رفت.
اي گل هاي مهربون بچه هاي شيرين زبون
شماها تو خاك خونه مي شه محكم ريشه هاتون وقتي كه اندازه حالا شديد وارد مدرسه گلها شديد نور دانش مي تابه توي انديشه و توي كارهاتون تو رگ و ريشه و ساقه توي گلبرگهاي سرخ هر كجا نكاه كني نور دانش تابيده با اون دنيا سپيده