ایرانیان و ترکان ماوراءالنهر از اسلام تا حمله مغول/ابومسلم و انقلاب عباسی

ویکی‎کتاب، کتابخانهٔ آزاد
پرش به ناوبری پرش به جستجو

در اواخر خلافت اموی دو گروه اصلی که پیوسته امویان را غاصب خلافت می‌شمردند، فعالیت خود برای سرنگون کردن امویان را افزودند. یکی از آنان شیعیان بودند که خلافت و امامت را حق موروثی و مسلم پسرعمو و داماد پیامبر و خلیفه چهارم، علی بن ابیطالب و فرزندان او می‌دانستند. گروه دوم طرفدار خلافت نوادگان جوانترین عموی پیامبر، عباس بن عبدالمطلب بودند که خود را به همین دلیل «بنی عباس» می‌نامیدند. این دو گروه در واقع پسر عموی همدیگر محسوب می‌شدند و جد همه آنان، پدر بزرگ پیامبر یعنی عبدالمطلب بن هاشم از سران بانفوذ و ثروتمند بنی هاشم در مکه بود.

دو گروه نامبرده با شعار «الرضا من آل محمد» مردم را به سرپیچی از دولت اموی و سپردن حکومت به آل محمد دعوت می‌نمودند. در ظاهر هر دو طرف هدف از مبارزه بر ضد امویان را پایان دادن به خلافت غصب شده و انتقال قدرت به خاندان پیامبر اسلام عنوان می‌کردند. اما در واقع هدف هر گروه انتقال قدرت به خاندان خود بود: شیعیان به آل علی و عباسیان به آل عباس.

تبلیغات این دو گروه که از سوی «داعیان» یا دعوت کنندگان و مُبلغین هر یک از آنها انجام می‌گرفت، به خاطر تعقیب و سرکوب حاکمان و عاملان دستگاه اموی به صورت پنهانی بود. در همین دوره بود که روش پنهان کاری در بیان افکار و عقاید و یا «تقیه» در میان مخالفین دستگاه اموی قوت گرفت، چرا که شیعیان علوی نیز مانند بنی عباس تحت تعقیب و پیگرد عاملان دولت اموی بودند و از سوی دیگر جامعه شیعه بخصوص پس از قتل امام سوم شیعیان، حسین بن علی، در جنگ کربلا به فرقه‌های مختلفی تقسیم شده بود که بین خود اختلاف داشتند. پس از جنگ کربلا بسیاری از شیعیان گرد محمد بن الحنفیه فرزند علی بن ابی طالب (از همسر دیگر وی به نام خوله حنفیه) جمع شده بودند که دعوت مخفیانه بر ضد امویان را آغاز کرده بود. اما با وجود حمایت مختاربن ابی عبید ثقفی که در کوفه محمد بن حنفیه را امام مهدی اعلام نموده بود، ابن حنفیه از رویارویی آشکار با خلیفه اموی پرهیز می‌کرد.

باید توضیح داد که در اینجا منظور از «شیعه» و یا «امام مهدی» تعابیری نیستند که امروزه در جوامع شیعه دوازده امامی مانند ایران رایج است. در دوره گذر از دولت امویان به عباسیان یعنی حدود صد سال پس از ظهور اسلام هنوز مذاهب تسنن و تشیع و شاخه‌های داخلی آنها به شکل کنونی تشکیل نشده بودند و تا تولد امام دوازدهم شیعیان دوازده امامی، محمد بن حسن المهدی تقریباً صد سال دیگر مانده بود. هرچند اندیشه غیبت یک مُنجی و ایمان به بازگشت او برای نجات بشریت در ادیان زرتشتی، یهودیت و مسیحیت نیز وجود دارد، اما در تاریخ اسلام این اندیشه برای نخستین بار از طرف هواداران فرقه شیعه کیسانیه مطرح شد که پس از سرکوب قیام مختار ثقفی در کوفه و سپس درگذشت محمد بن حنفیه (سال ۸۱/ ۷۰۰) مدعی شدند که ابن حنیفه که مختار او را مهدی موعود اعلام کرده بود، نمُرده است، بلکه در نزدیکی مدینه پنهان شده و روزی باز خواهد گشت.

پس از مرگ محمد بن حنفیه که از رویارویی مستقیم با امویان پرهیز می‌کرد و حتی به روایتی با خلیفه اموی عبدالملک بیعت هم کرده بود، پسر او عبدالله بن محمد معروف به ابوهاشم تبلیغات مخفیانه پدر را ادامه داد، اما فرصت چندانی برای قیام و شورش علنی بر ضد امویان پیش نیامد. بخصوص پس از مرگ ابوهاشم نفاق میان فرقه‌های شیعه علوی افزایش یافت، زیرا بسیاری از آنان با عنوان کردن اینکه ابوهاشم امام آنان را مناسب خلافت مسلمین شناخته بود، دچار اختلافات شدیدتری میان یکدیگر شدند. برخی از این فرقه‌ها هم می‌گفتند که ابوهاشم پیش از مرگ خویش رهبری شیعیان را به یکی از نوادگان عباس بن عبدالمطلب به نام «محمد بن علی» سپرده است. به نظر می‌رسد این، نخستین دعوت مخفیانه آل عباس به سرنگونی امویان و گرفتن خلافت از آنان و همچنین سرآغاز رقابتی در ابتدا پنهانی با شیعیان علوی بود که در ابقاء امامت در آل علی اصرار می‌ورزیدند.

در سال ۱۲۵/۷۴۳ به دنبال درگذشت خلیفه اموی هشام بن عبدالملک، خلافت دچار آشوب گردید. مرگ وی فرصت مناسبی برای مبارزه علنی و تعیین کننده با خلافت اموی ایجاد کرده بود.

محمد بن علی، نوه عبدالله بن عباس پسر عموی پیامبر که در آن دوره امام عباسیان بود، به طرفداران خود دستور داده بود که اولاً کارهای تبلیغاتی خود را اکیداً مخفیانه انجام بدهند و ثانیاً در جنبش ضد اموی، برای حفظ پشتیبانی شیعیان علوی، در تبلیغات خود نام امام مشخصی را نبرند، تا فرقه‌های شیعه نیز امید خود به کسب مقام امامت و خلافت از سوی امام خود را از دست ندهند. این در شرایطی بود که محمد بن علی در کنار کوفه که مرکز دعوت شیعیان بود، توجه خاصی هم به خراسان داشت، زیرا در نظر او «اهل کوفه هنوز طرفدار علویان (علی بن ابیطالب،م)، مردم بصره هواخواه عثمانیه (سومین خلیفه از خلفای راشدین،م)، مردم جزیره (ایالت شامل شمال غربی عراق و شمال شرقی سوریه،م) طرفدار خوارج و اهل شام حامی مروانیان (بنی امیه،م) بودند». به هر تقدیر خراسان، هم از شام و عراق دور بود و هم آماده اجابت دعوت مخالفین امویان به نظر می‌رسید. فعالیت داعیان عباسیان و علویان با وجود تعقیب و آزار عمال اموی ادامه داشت و باز هم به نظر می‌رسید که بیش از همه در خراسان مؤثر افتاده است.

با مرگ خلیفه اموی، هشام بن عبدالملک، در حالی که کشمکش داخلی میان فرقه‌های شیعه بر سر امامت شیعیان ادامه داشت، عباسیان شروع به دعوت آشکار بر ضد امویان نموده و مبارزه خود را تشدید کردند. در این دوره امام عباسی داعیان خود را برای تبلیغ و نشر عقاید ضد اموی به ولایات مختلف و بخصوص خراسان فرستاد. اساس تبلیغات آنان این بود که امویان ترک دین کرده‌اند و خلافت باید به خاندان پیامبر برگردانده شود. هر دو گروه برای اجتناب از بروز اختلاف میان خود بر بازگردانیدن خلافت به «آل محمد» تاکید می‌کردند، بدون آنکه اعلام کنند که گروه و امام آنان کیست، زیرا عباسیان و علویان هر دو نوادگان یک جد بزرگ یعنی عبدالمطلب بودند. عباسیان همچنین کوشش می‌کردند امید ظهور امامی از آل محمد را در دل مسلمانان زنده نگه دارند و با این امید مردم را به شورش تشویق نمایند که مهدی موعود بزودی می‌آید و به بیداد بنی امیه پایان می‌دهد.

اکثر فرستادگان امام عباسی به خراسان دستگیر شده و به قتل رسیدند. اما یکی از آنان به نام ابو مسلم خراسانی در این کار موفق شد. درجه موفقیت این جنبش تا حدی بود که در نهایت بنیاد دولت امویان را درهم کوبید و عباسیان را بر سریر قدرت نشاند.

کمی بیشتر درباره ابومسلم[ویرایش]

اطلاعات روشن و دقیقی درباره گذشته و تبار ابومسلم خراسانی در دست نیست و ادعاهای متضادی در این مورد وجود دارد. برخی او را عرب، ترک و یا کُرد نامیده‌اند. اما اکثر مورخین بر این باورند که او از فرزندان موالی ایرانی یعنی اسیران غیر عرب و مسلمان کوفه بود. بارتولد او را اصالتاً از اصفهان و برخی دیگر از بلخ و مرو دانسته‌اند.

ابومسلم در اواخر عمر محمد بن علی که از آل عباس بود و دعوی خلافت و امامت داشت، در کوفه با او آشنا شد. پس از درگذشت محمد بن علی، جانشین او و امام جدید عباسی «ابراهیم امام» ابومسلم را جهت دعوت مردم به خود، به خراسان فرستاد و در سال ۱۲۶/۷۴۴ به او دستور داد که دعوت را آشکار کند. ابو مسلم به نزدیکی مرو آمد و مورد حمایت طرفداران عباسیان و علویان خراسان قرار گرفت. روستائیان و کشاورزان ولایت مرو و بخصوص اعراب مهاجر که دیگر خراسانی شده و مشغول زراعت و یا تجارت بودند، سلاح به دست گرفته و از جنبش نوپای ابومسلم حمایت کردند. آنها به خاطر رنگ سیاه عَلم پیامبر اسلام، در مبارزه خود بر علیه امویان عَلم سیاه به دست می‌گرفتند و جامه سیاه برتن می‌کردند. به همین جهت جنبش ابومسلم را «قیام سیاه جامگان» نامیده‌اند.

به زودی حمایت از جنبش ابومسلم به دیگر شهرهای خراسان نیز سرایت کرد و حاکم امویان در خراسان، نصربن سیار، که در گذشته در رابطه با سامانیان از تلاش‌های او برای جلب حمایت ایرانیان با نفوذ و بومی خراسان و ماوراءالنهر سخن گفته بودیم، در موقعیت ضعیفی قرار گرفت. در نتیجه مناقشات قبیله‌ای در آن دوره چه در میان اعراب مهاجر در خراسان و چه در شام و عراق، نصر نمی‌توانست در برابر قیام ابومسلم کمکی از اعراب بگیرد. نصر حتی نامه‌ای هشدارآمیز به آخرین خلیفه امویان، مروان، نوشته و طلب کمک نمود، اما امویان در خواب غفلت و غرور فرو رفته بودند. در مقابل، ابومسلم با رفتار و روشی حساب شده و مصالحه جویانه با مردم محلی، چه مسلمان و چه ذمی یعنی اشخاص غیر مسلمان اهل کتاب، آنان را به قیام ضد اموی دعوت و جلب نموده و حتی از اختلافات داخلی اعراب و ایرانیان بومی زرتشتی استفاده کرده، جبهه ضد اموی را تقویت نمود.

سرکوب یک مؤبد زرتشتی در نیشابور به نام «به آفریذ» یا «به آفرید» و یا «ماه آفرید» از نخستین اقدامات ابومسلم بود. کم و کیف دقیق این حادثه برای ما روشن نیست. بنا به روایات منابع اسلامی، به آفریذ موبدی شورشگر بود که گویا ادعای پیامبری داشت. اما برخی منابع هم نوشته‌اند که به آفریذ موبدان سنتی زرتشتی را مورد انتقاد قرار داده و هم کیشان خود را به «آیین پاک زرتشتی» دعوت می‌نمود. بنا بر همین منابع، موبدان زرتشتی از ابومسلم خواسته بودند که گریبان آنان را از دست به آفریذ خلاص کند. اعراب خراسان نیز از این قیام شاکی بوده‌اند. به هر حال ابومسلم پس از تصرف نیشابور به آفریذ و طرفداران او را سرکوب نمود و این اقدام ظاهراً طرفداران بسیاری برای او بین ایرانیان خراسان فراهم نمود.

پس از نیشابور ابومسلم به مرو در ترکمنستان کنونی یعنی مرکز خراسان و مقر حاکم خلیفه اموی، روی نمود. نصر که در برابر نیروی فزاینده ابومسلم توان مقاومت در خود نمی‌دید، از مرو گریخت و در راه درگذشت. همراهان نصر برای بازگشت به عراق رهسپار همدان شدند، اما سپاه ابومسلم آنها و دیگر نیروهای اموی را که در حال عقب‌نشینی از اصفهان، موصل و دیگر ولایات اموی بودند، تعقیب و سرکوب کردند.

جنگ‌های نهایی که باعث شکست و فرار امویان از ایران گردید، به صورتی نمادین در نهاوند در گرفت، همانجا که یک قرن پیش از آن نیروهای عرب، سپاه ساسانی را شکست داده و وارد ایران شده بودند. سپاهیان ابومسلم که «خراسانیان» نیز نامیده می‌شدند، سپس به سوی کوفه یعنی مرکز شیعیان در عراق روی نموده و این شهر را نیز که هنوز تحت حاکمیت امویان بود، تصرف کردند.

چندی پیش از تصرف کوفه، خلیفه اموی به «ابراهیم امام» که امام عباسیان بود، بدگمان شده، او رابه قتل رسانده بود. از این جهت سپاه خراسانیان در کوفه برادر «ابراهیم امام» یعنی ابوالعباس عبدالله را که بعدها به «سفاح» به معنی «خونریز» معروف شده بود، به عنوان نخستین خلیفه دودمان عباسیان بر سریر قدرت نشاندند و نهایتاً آخرین بازماندگان حاکمان اموی در عراق و شام نیز به زودی با تصفیه‌های خونین از بین رفته و «خراسانیان» عراق و شام را نیز از دست امویان خارج ساخته و به عباسیان سپردند.

اینک ابومسلم عملاً حاکم و همه‌کاره سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر بود. سفاح، خلیفه عباسی نیز رسماً او را به پاس خدماتش به عنوان حاکم خراسان از جمله ماوراءالنهر و ایالت جبال (حدودا همدان، اصفهان و خوزستان کنونی) منصوب نمود. اما سفاح تحت تأثیر برادرش منصور قرار داشت. منصور خلیفه را قانع کرده بود که تا ابومسلم زنده است، خلافت عباسی تحکیم نخواهد یافت. از این جهت سفاح در عین حال تلاش نمود تا از طریق حاکمانی که ابومسلم برای ماوراءالنهر منصوب کرده بود، شورشی بر ضد او به راه بیاندازد و ابومسلم را به قتل برساند. اما این توطئه نتیجه نداد و این ابومسلم بود که توطئه گران را به قتل رسانده و از میان برداشت.

برخی منابع نوشته‌اند که گویا ابومسلم از اندیشه‌های غیر اسلامی و حتی به تعبیری مردود از نظر اسلام مانند «تناسخ ارواح» یا انتقال روح انسان و دیگر باورهای مشابه ایرانی و هندی تأثیر پذیرفته است. امروزه صحت و سقم این ادعاها را نمی‌توان به درستی معلوم داشت. حتی با فرض بی اساس بودن این ادعاها هم به هر حال چنین شایعاتی در آن دوره مطرح بوده است. شاید اعراب مهاجر بخارا هم که به گفته برخی منابع علوی بودند، با استفاده از همین بهانه‌ها بر علیه ابومسلم و جنبش عباسیان شورش نمودند و در بخارا و خوارزم سی هزار طرفدار به دور خود گرد آوردند. اما ابومسلم اعراب و مردم بومی بخارا و سمرقند را بر علیه آنان متحد کرد و فرمانده ابومسلم به نام زیاد بن صالح که با مردم بومی و اعراب این مناطق روابط خوبی داشت، این شورش را با ده هزار سرباز خود به طور بی رحمانه‌ای سرکوب نمود. این همان سردار عرب است که چند ماه بعد به دستور و تحت رهبری ابومسلم در ولایت تالاس یا طراز در آسیای میانه با لشکریان چین که ترک‌های قارلوق هم بین آنها بودند، روبرو شده و آنها را شکست داد که توضیحات بیشتر آن را در پایان فصل گذشته آوردیم.

در دوره خلیفه اول، سفاح، هنوز دولت عباسیان به آن درجه مستحکم نشده بود. سفاح در سال ۱۳۶/۷۵۴ درگذشت و برادرش ابوجعفر معروف به المنصور به جای او نشست. دوره خلافت منصور مرحله استحکام دولت عباسیان بود. منصور شخصی قاطع و مصمم بود که می‌خواست به هر قیمتی که شده، همه خطرهای بالقوه و بالفعل را از سر راه خود و جانشینانش بردارد و عملاً هم چنین کرد. دوره طولانی خلافت منصور مرحله استحکام دولت مرکزی و به طور همزمان سرکوب مخالفین و نیروهای گریز از مرکز بود. ابو مسلم شاید مهم ترین کسی بود که مایه نگرانی بیش از حد خلیفه شده بود. ولایات نزدیک به عراق مانند خوزستان و آذربایجان تحت نظارت خلیفه بودند که مقر حکومتش هنوز کوفه بود. اما منصور دولت و قدرت مرکزی خود را بیش از حد تابع و وابسته به ابومسلم حس می‌کرد. ابومسلم در چند سال اول دولت عباسیان نقش کلیدی و برجسته‌ای داشت. اما خلیفه تصمیم گرفته بود که ابومسلم را از سر راه خود بردارد.

در ابتدای خلافت منصور عموی او که حاکم سوریه بود شورش نمود و منصور به ابومسلم دستور داد که به شام رفته شورش عموی او را فرونشاند. این توطئه‌ای بیش نبود. امید منصور این بود که به هر حال یکی از این دو رقیب او نابود خواهد شد. ابومسلم اطاعت کرد و شورش عموی خلیفه را سرکوب نمود. خلیفه این بار از ابومسلم خواست که به خراسان باز نگردد، بلکه در همانجا بماند و حکمرانی کند. اما ابومسلم به این دستور خلیفه وقعی نگذاشت. مورخین نوشته‌اند که ابومسلم گفته است «او (خلیفه،م) حکومت شام و مصر را به من می‌دهد، اما خراسان از آن من است». در نهایت خلیفه حکومت خراسان را به یکی از فرماندهان و زیردستان ابومسلم داد که هنگام ترک خراسان جانشین خود تعیین کرده بود. ابومسلم که راه بازگشت خود به خراسان را بسته می‌دید و با وجود این هنوز به قانع ساختن منصور امیدوار بود، به دیدار خلیفه رفت.

خلیفه منصور که دولت و قدرتش را مدیون ابومسلم و سپاه خراسانیان او بود، در سال ۱۳۷/ ۷۵۵ ابومسلم را به دام انداخته و به قتل رسانید.

قتل ابومسلم برای سرزمین‌های شرقی خلافت عباسی و بخصوص خراسان تبعات بسیاری داشت. در این مناطق شورش‌های بسیاری انجام گرفت که تا بر سر کار آمدن هارون الرشید، خلیفه پنجم عباسی و مدتی پس از آن نیز آرام نگرفت. در این باره در فصل بعد بیشتر سخن خواهیم گفت.

فرمانده پیروز، قربانی پیروزی[ویرایش]

در اینجا لازم است به چند نکته درباره شخصیت ابومسلم خراسانی و کارهای او اشاره شود که مورد قضاوت و ارزیابی‌های متفاوتی قرار گرفته است. بنا به باور بعضی‌ها ابومسلم سپاهی از ایرانیان جمع‌آوری کرده و با شکست اعراب اموی، ایران را احیاء نمود. اگرچه شکی نیست که قیام پیروزمندانه، شخصیت و رهبری ابومسلم سهم به سزایی در نقش بعدی ایرانیان در دوره عباسیان و تاسیس دولت‌های ایرانی مانند طاهریان و سامانیان داشته، لیکن بررسی منابع موجود و مقایسه و تحلیل تحولات آن دوره، پذیرش این قبیل نظرات را دشوار می‌سازد.

در چند سال نخست فعالیت ابومسلم در خراسان احتمالاً بسیاری از سپاهیانی که او جمع‌آوری کرده بود، عرب بودند، چرا که ابومسلم به بسیج اعراب مهاجر ساکن خراسان که عده‌ای از آنان طرفدار عباسیان و علویان بودند، اهمیت بسیاری قائل بود. ما در باره تعداد سربازان عرب و یا موالی در این سپاه اطلاع دقیقی نداریم، اما می‌دانیم که بنا به روایات مورخین اسلامی، چند سال پس از ورود ابومسلم به خراسان و جمع‌آوری سپاهیان خود، این سپاهیان را نه عرب و یا «عجم»، بلکه صرفاً «خراسانیان» می‌نامیدند که به «لغت خراسانی» (یعنی زبان خراسانی،م) سخن می‌گفتند. احتمالاً منظور از تعبیر «لغت خراسانی» آمیزه‌ای از فارسی خراسانی و عربی محاوره‌ای اعراب مهاجر بود که حالا دیگر بومی خراسان شده بودند. موضوع تحول زبان فارسی در این دوران را در فصل‌های آینده کمی مفصل تر بحث خواهیم کرد. اما مطالب مربوط به ابومسلم تنها به موضوع زبان محدود نمی‌شود. در دوره مبارزه پنهانی عباسیان، هیئت دوازده نفره‌ای «انقلاب عباسی» را بر ضد امویان رهبری می‌کرد. اعضای این هیئت که «نقبا» نامیده می‌شدند، اکثراً از اعراب بودند. آنها در زمان امویان شبکه پنهانی و فعالی از طرفداران و مبلغین عباسی را به راه انداخته بودند. سپاه ابومسلم در خراسان قدرتمندترین بازوی نظامی عباسیان بر ضد امویان بود و در آغاز کار بخش بزرگی از سپاه ابومسلم عبارت از اعرابی بود که با او از کوفه به خراسان آمده و یا بعداً از صفوف اعراب مهاجر خراسان به عنوان سربازان جنگی به او پیوسته بودند. به هر حال می‌دانیم که چند فرمانده معروف ابومسلم مانند قحطبه بن شبیب و یا زیاد بن سیار از اعراب مهاجر خراسان بودند که در مقابل امویان و نیز در برابر حملات ترکان چادرنشین و لشکریان چین فتوحات مهمی برای لشکر اسلام به دست آورده بودند. می‌توان با اطمینان گفت که بعد از مدتی نیروهای ابومسلم ترکیبی از اعراب و موالی ایرانی بود. به نظر می‌رسد با گذشت زمان و قبول اسلام از طرف مردم بومی خراسان و ماوراءالنهر، تعداد ایرانیان و بعدها ترکان نومسلمان در صفوف سپاهیان ابومسلم بیشتر و متناسبا تعداد اعراب کمتر شده است. بنا بر منابع اسلامی، در جنگ تالاس سربازان عرب در لشکر مسلمانان اکثریت نداشتند، اما زیاد بن صالح عرب آنان را فرماندهی می‌کرد، در حالی که خود او تحت فرمان ابومسلم ایرانی بود. در طول پنجاه تا صد سال بعد بیشتر فرماندهان لشکرهای خراسانی در دوره‌های طاهریان و سامانیان از ایرانیان و یا ترکان بودند. به نظر می‌رسد که بر عکس دوره امویان، در اوایل عباسیان، عرب، ایرانی و یا ترک بودن اشخاص اهمیت چندانی در تصمیمات مهم سیاسی و نظامی نداشت و دغدغه اصلی حکومت داران نتیجه کار بود و نه کسی که آن کار را انجام می‌دهد. در نهایت باید گفت که همه جنگ‌ها، اتحادها و رویارویی‌های ابومسلم به عنوان رهبر سپاهیان خراسان به طور هدفمند بردفع امویان و در نتیجه استقرار دولت عباسیان و به ویژه برگسترش اسلام تمرکز یافته و انجام شده بود و هیچ روایت معتبری مبنی بر ضد عرب و یا ضد اسلام بودن ابومسلم در دست نیست. درست است که ابومسلم چند بار از اجرای برخی فرمان‌های خلیفه سفاح و بخصوص برادرش منصور که پیوسته نسبت به او مظنون بود، سرپیچی نموده بود؛ ولی این را هم می‌دانیم که ابومسلم با وجود شک و ترسی که از نیات منصور داشته، زیر فشار و تهدید و شاید به امید «عرض حال» و احتمالاً آشتی به دیدن او رفته، ولی منصور پیشاپیش مقدمات قتل او را در همان مجلس آماده کرده است. روایت است که وقتی پنج جلاد در حضور خلیفه منصور به ابومسلم حمله کرده و او را به قتل می‌رسانند، سردار خراسانی سی و هفت سال داشته است؛ و اما گمانه زنی‌های دیگری مانند تمایل وی به آیین زرتشتی و یا طرفداری از علویان آن دوره که بعدها در برخی منابع مطرح گردیده، از نگاه بسیاری از مورخین با واقعیت سازگار نیست. به نظر آنها قتل ابومسلم نیازی به انگیزه دینی نداشت. «حیثیت و قدرت فراوان او کافی بود که عباسیان را از خطر آگاه کند و به این فکر (کشته شدنش،م) بیندازد».

علیرغم قتل ابومسلم از سوی خلیفه دوم عباسی، وی قبل از هر چیزی سرداری پیروزمند و توانا در صفوف لشکر اسلامی عباسیان بود که در به قدرت رسیدن این دودمان نقشی کلیدی بر عهده داشت. ابومسلم در درجه اول مسلمان و در درجه دوم اصالتاً از موالی ایرانی بود. به نظر می‌رسد برخلاف دوره امویان، برای عباسیان منافع سیاسی خلفا و تحقق آن منافع اولویت داشت، نه عرب و یا عجم بودن عوامل اجرایی در دستگاه خلافت آنان. می‌شود گفت که ابومسلم نیز مانند بسیاری از شخصیت‌های دیگر که در تاریخ می‌توان نام برد، قربانی موفقیت و محبوبیت خود بوده است. عباسیان بر خلاف امویان مصمم بودند که خلافت خود را از چارچوب محدود عربی درآورده، آن را اسلامی و جهانی نمایند و تا حد زیادی هم در این کار موفق شدند. جالب این است که در این راه گام نخست را خود خلیفه منصور هفت سال پس از قتل ابومسلم با ساختن پایتخت جدید و با شکوهی برای امپراتوری عباسیان یعنی بغداد برداشت، آن هم در کنار پایتخت با عظمت ساسانیان تیسفون و با کمک ایرانیان خراسان و بخصوص خانواده برمکیان بلخ.

سی سال پس از خلیفه منصور، یعنی از دوره خلافت هارون الرشید تا مامون و حتی معتصم، خانواده‌ها و دودمان‌های ایرانی مانند برمکیان، طاهریان و یا سامانیان و حتی جانشینان تُرک آنان مانند سلجوقیان همان سنت فراقومی ولی اسلامی را ادامه دادند که ابومسلم پایه ریزی کرده بود.